خودکار

03/11/2009

کتاب نه راز زنانی که هر چه می خواهند به دست می آورند – بخش اول

کتاب نه راز زنانی که هر چه می خواهند به دست می آورند. ….         رازهای زنانی که موفقند. زنان موفق

 کتاب The nine secrets of women who get everything they want نوشته‌ی کیت وایت ، سردبیر مجله‌ی کاسموپولیتن است ،مترجم:  مهدی گنجی . اصل کتاب را  انتشارات Three rivers press نیویورک در سال ١٩٩٨ چاپ کرده .

برای خواندن کتاب به ادامه ی مطلب مراجعه کنید:

 هنر همه چیز را با هم داشتن

آیا چیزی وجود دارد که همین حالا آن را به شدت بخواهید ؟ چیزی که مشتاق آن هستید ، ولی نمی‌دانید چگونه به دست بیاورید ؟ مثلا ، یک خانه‌ی ویلایی با ایوانی مجلل ، چهار شومینه و اتاق مطالعه‌ی بسیار راحت ؟ یا یک ارتقای درجه‌ی واقعا خوب ، شبیه ارتقایی که نصیب آن زن بدریختی شده که اتاقش در آن سوی اداره است ، دو سال از شما کوچک‌تر است و « راجع به » را « راجب » می‌نویسد ؟ یا شانس این که به سوییس نقل مکان و آن‌جا زندگی کنید ؟ یا کاهش وزن 8 کیلویی ؟ یا برای فرزندتان معلمی پیدا شود که واقعا به استعدادهای او ایمان داشته باشد ؟ یا یک خواست‌گار خوب که در مراحل اول آشنایی ، شما را به جای شام ، به بستنی دعوت نکند و به هنگام شنیدن اسم مهریه حالتی به او دست ندهد که انگار یک بشقاب مارماهی آب‌پز خورده است ؟

یا شاید یک بی‌قراری مبهم یا یک اشتیاق شدید دارید ، ولی به هیچ وجه مطمئن نیستید که این اشتیاق برای چه چیزی است . این اشتیاق خواه آن‌قدر واضح باشد که حتا بتوانید آن را بچشید و خواه به صورت « می‌دانم به چیزی نیاز دارم ولی نمی‌دانم چیست » باشد ، دلم می‌خواهد چند راز را به شما بگویم که می‌توانند کمک کنند تا آن‌چه را می‌خواهید به دست آورید.

چه چیزی از من یک انسان مردم‌دوست ساخته است و چه دلیلی دارد که می‌خواهم این رازها را با شما تقسیم کنم ؟ در دو سه سال اخیر متوجه شده‌ام که در به دست آوردن آن‌چه می‌خواهم واقعا استاد هستم . من یک شغل خیلی خوب ( سردبیر مجله‌ی کاسموپولیتن ) ، یک شوهر خوب ، دو بچه و یک خانه‌ی خوب دارم ، و روزگار تا این لحظه برای مکافات جوش‌های استرس یا زخم معده به من نداده است .

خواهش می‌کنم فکر نکنید از خودم تعریف می‌کنم . این طور نبود که من همیشه می‌دانستم چگونه آن‌چه را که می‌خواهم به دست بیاورم . من این مهارت را با تلاش بسیار یاد گرفته‌ام . سال‌های سال در حاشیه بودم . می‌توانید مرا به فوتبالیست ذخیره‌ای تشبیه کنید که هرگز او را به بازی نمی‌گیرند و تیمش هم‌واره به افتخاراتی می‌رسد .

نمی‌خواهم فکر کنید که من یک فرد کاملا غم‌گین بودم . در تمام سال‌های بیست تا سی سالگی ، با شوق و علاقه‌ی فراوان تلاش می‌کردم و شاهد میوه دادن بسیاری از تلاش‌هایم بودم . ولی برخلاف پیروزی‌های متعددم ، خیلی وقت‌ها پاداش شایسته‌ی خود را دریافت نمی‌کردم و دقیقا نمی‌دانستم کجای کارم اشکال دارد . از دوازده‌سالگی آرزو داشتم در نیویورک زندگی کنم . بلافاصله پس از دوران کالج به آن‌جا رفتم ، ولی جایی که نصیبم شد یک واحد آپارتمان افسرده‌ساز و سوسک‌دار در یک مجتمع پرجمعیت بود ، در حالی که دوستانم در آپارتمان‌های زیبایی زندگی می‌کردند ، شبیه آپارتمانی که ماری ریچاردز در آن زندگی می‌کرد .

خیلی زود توانستم شغل دستیار سردبیری در مجله‌ی گلامور (Glamour) را به دست بیاورم . پس از دو سال به نویسنده‌ی غیر خبری ارتقا یافتم ، ولی همان جا گیر کردم . نه می‌توانستم از نردبان ترقی در گلامور یک پله بالاتر بروم و نه می‌توانستم شغل به‌تری در جای دیگری به دست بیاورم . من در شهری پر از مردان مجرد جذاب زندگی می‌کردم ، ولی همیشه بی‌خودترین آن‌ها گیرم می‌آمد و اشتباهی با یکی از همان‌ها ازدواج کردم . به عبارتی دیگر ، هرگز نشد که همه چیز را با هم داشته باشم و علتش تنها این نبود که نمی‌دانستم چگونه آن‌چه را که می‌خواستم به دست بیاورم ، بل‌که گاهی اوقات حتا دقیقا نمی‌دانستم چه می‌خواهم یا باید به دنبال کدام رویا بروم .

پس چه‌طور شد که سرانجام یک زن موفق شدم ؟ مقداری از موفقیت من به علت کوشش و خطا و اعتماد به نفسی است که هم‌راه با زمان به دست می‌آید . ولی بیش‌تر آن به این علت است که من به‌ترین دانسته‌های زنانی را که در به دست آوردن آن‌چه می‌خواهند بسیار باهوش هستند ، دزدیدم .

شما دقیقا می‌دانید که منظورم چه نوع زنانی هستند . همان‌هایی که شغل‌های عالی ، شوهرهای عالی و خانه‌های عالی دارند – و آیا توجه کرده‌اید که چه موهای آرایش‌کرده‌ی عالیی نیز دارند ؟ آن‌ها زنانی هستند که من آن‌ها را مطالعه کرده‌ام و الگو قرار داده‌ام .

حتا شما این زنان را در همین وضعیتی که الان دارند دیده‌اید و فکر می‌کنید که در آن‌ها چیزی برای یاد گرفتن وجود ندارد ، زیرا به نظر می‌رسد که همه چیز بر روی یک سینی نقره‌ای ، تنها به خاطر ظاهر ، پول یا ارثیه‌ی خانوادگی یا خبر داشتن از سرنوشت خودشان به آن‌ها تقدیم می‌شود – و البته ، این تفکر تا حدی واقعیت دارد .

همین کارولین بست – کندی را در نظر بگیرید . از میان تمام شایعاتی که روزنامه‌ها بعد از ازدواج او با جان اف کندی جونیور در موردش نوشتند ، آ‌ن‌چه من از همه بیش‌تر دوست دارم این است که در دبیرستان ، او و چند تن از دوستانش گروهی به نام « انجمن زنانی که شوهر میلیونر دارند » درست کرده بودند . از همین مورد کاملا روشن است ، زنی که جان اف کندی جونیور را به دست آورد ، همیشه از توانایی خود آگاهی تیزهوشانه داشته است و سرانجام آن‌چه را که احساس می‌کرد شایستگی آن را دارد ، به دست آورد . احساس سزاوار بودن برای وی به‌ترین پاداش‌ها را به ارمغان آورد . همان طور که یکی از دوستان او به مجله‌ی نیویورک گفت : « او می‌دانست که همه‌ی ویژگی‌های لازم برای تبدیل شدن به یک زن عالی را دارد . او می‌دانست که این ویژگی‌ها و این استعدادها او را به جایی می‌رسانند . »

زنان دیگری که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند ، یا خیلی زیبا هستند یا خیلی بااستعداد یا هر دو . اولین باری که من چنین زنی را دیدم ، هنوز به یاد دارم . من یک نویسنده‌ی معمولی تبلیغاتی در گلامور بودم ، یک شغل وحشت‌ناک کسل‌کننده که به نوشتن بروشورهایی درباره‌ی محصولات آگهی‌دهندگان مربوط می‌شود . من مقدار زیادی از وقت بی‌کاری خود را با خانم منشی ، که همیشه در حال منجوق‌دوزی لباس‌هایش بود ، می‌گذراندم . یک روز وقتی در کنار میز او ایستاده بودم ، زن جوانی از آسانسور بیرون آمد و از ما پرسید دفتر سردبیر مدل کجاست ؟ او گفت که پس از دو سال زندگی در فرانسه به آمریکا برگشته است و این یکی از اولین قرار ملاقات‌های اوست . او بسیار زیبا بود و درخشندگی خاصی داشت . موهایش بلند و پرپشت بودند و در عین حال موخوره داشتند ، ولی معلوم بود که او با یک آرایش خوب و یک نرم‌کننده‌ی مو کامل کامل می‌شود .

بعد از آن که او به اتاق سردبیر مدل راه‌نمایی شد ، به خانم منشی نگاه کردم و فقط یک کلمه از دهانم درآمد : « اوه » . معلوم بود که سرنوشت برای این زن نوشته است که به ستاره تبدیل خواهد شد . چند هفته بعد فهمیدم که آن اولین قرار ملاقات با سردبیر ، به قرار برای عکس‌برداری مد منجر شده و آن عکس‌برداری مد به مجله‌ی گلامور ختم شده است . شغل کریستلی برینکلی آغاز شده بود .

نه . شما نمی‌توانید کارولین بست – کندی یا کریستی بنکلی بشوید . ولی به دست آوردن آن‌چه می‌خواهید تنها بستگی به این ندارد که باور داشته باشید شایسته‌ی ازدواج با یک میلیاردر هستید یا زیبایی فوق‌العاده داشته باشید . زنان زیادی وجود دارند که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند ، زیرا برای به دست آوردن آن‌ها تلاش می‌کنند . آن‌ها فنون این کار را کشف کرده‌اند و آن‌ها را به کار می‌برند . شارون استون در مراسم پخش جوایز اسکار سال 96 ( همان سالی که در آن به خاطر ایفای نقش در فیلم Casino کاندیدای جایزه شده بود ) نشان داد که در این فنون استاد است . به‌ترین دوست او کتابی با عنوان « موتور همه‌کاره » به او هدیه کرده بود ، زیرا معتقد بود که داستان زندگی آن هنرپیشه است . شارون استون گفت : « فکر می‌کنم استعدادم کم‌تر از دل و جراتم است ، ولی چون پشت‌کار داشتم آن یک ذره استعداد را گرفتم و از آن به‌ترین چیزی را که می‌توانست باشد ساختم . »

برخی افراد قبول ندارند که به دست آوردن آن‌چه در زندگی می‌خواهند ، چیزی است که می‌توان از دیگران یاد گرفت . اگر سرنوشت شما این است که یکی از برنده‌ها باشید ، نه از آه و ناله‌کننده‌های جاودانی ، به این علت است که استعدادها و خلق لازم را دارید ، به علاوه مقدار زیادی هم عزت نفس ، بلندپروازی ، قوه‌ی قضاوت و درک موقعیت خوب دارید . فکر می‌کنم که ممکن است شما استعداد و مهارت لازم را داشته باشید ، اما به جایی نرسید ، زیرا در مسیر اشتباه قدم برمی‌دارید . شما نیز مانند من باید رازها را بیاموزید . من آن‌ها را به رایگان به دست آورده‌ام و خوش‌حالم که آن‌ها را انتقال می‌دهم . اگر چیزی وجود دارد که واقعا آن را می‌خواهید ، من کارآیی این رازها را تضمین می‌کنم .

من همیشه زنان باهوش و توانا را تحسین کرده‌ام و از شانزده سالگی به طرز حرف‌زدن ، راه رفتن و شیوه‌ی برخورد آن‌ها توجه کرده‌ام . ولی چند سال تمام تنها کاری که می‌کردم همین تحسین کردن آن‌ها بود . ولی سرانجام روزی متوجه شدم که می‌توانم از آن‌ها تقلید هم بکنم . همین طور شد که مثلا زمانی که در صنعت روزنامه‌نگاری شغل‌های ابتدایی داشتم و حقوق بخور و نمیری به من می‌دادند ، توانستم به یک جهان‌گرد تبدیل شوم .

در طول دو سال کالج ، آرزو داشتم که پس از پایان تحصیلات در مرکز شهر زندگی کنم و ترکیبی شوم از سردبیر مجله و ماجراجوی بین‌المللی . من خودم را تجسم می‌کردم که سخت مشغول شغلی بسیار خوب هستم ، ولی یک عالمه وقت آزاد هم دارم که به جاهای دور بروم ، در رستوران‌هایی که از سقفشان پنکه آویزان است غذا بخورم و شب‌ها در پشه‌بند بخوابم . ولی وقتی دیدم که در اولین فیش حقوقی من ، بعد از چنگ انداختن دولت بر روی آن ، چه عددی نوشته شده است آرزوهایم را برای چنین سبک زندگی بر باد رفته دانستم و فکر کردم حتا اگر بتوانم برای رفتن به شهر بوستون و دیدار دختر هم‌اتاقی‌ام در کالج بلیت اتوبوس بخرم ، خیلی خوش‌شانس خواهم بود . علاوه بر آن در کمال وحشت فهمیدم که فقط سالی دو هفته مرخصی دارم . پیش از آن که در گلامور شروع به کار کنم ، هنوز در ذهنم بود که مثل دوران تحصیل سه ماه تابستان را بی‌کار خواهم بود .

یک ماه بعد از شروع کار و زمانی که هنوز در ناامیدی بودم ، با یکی از نویسندگان مجله که زنی جوان به نام کاترین بود آشنا شدم . او به تازگی از سفر کنیا برگشته بود ، در آن‌جا کباب ایمپالا خوره و دوستان زیادی هم پیدا کرده بود . من کاملا شیفته‌ی کاترین شده بودم . او بلندقد و لاغراندام بود و موهای کوتاه زیبایی داشت . مانند یک سگ خانگی او را دنبال می‌کردم . به داستان‌هایی که که از سفر به سرنگتی و دیگر جاها تعریف می‌کرد گوش می‌دادم . می‌دانستم که حقوق او کم‌تر از بیست هزار دلار در سال است ولی فکر می‌کردم مانند بعضی نویسندگان دیگر گلامور که آن‌ها هم حقوق کمی می‌گرفتند ، ثروتی از خودش دارد و پول‌دار است . ولی بعد از چند اشاره‌ای که خودش کرد ، به زودی روشن شد که فقط روی حقوقش حساب می‌کند و درآمد دیگری ندارد .

سرانجام روزی جراتم را جمع کردم و راجع به این موضوع – با حالتی تقریبا شبیه به گدایی – از او پرسیدم : « راستش را بگو ، چگونه می‌توانی به این سفرهای عالی بروی ؟ »

او در حالی که لب خند می‌زد گفت : « منظورت چیست ؟ »

« چگونه از عهده‌ی خرج این سفرها برمی‌آیی ؟ آن‌ها باید بسیار گران باشند . »

او پاسخ داد : « من یک راه‌برد محرمانه دارم که بسیار ساده است ولی تا حالا ندیده‌ام هیچ زن دیگری از آن استفاده کند . اگر تو هم آن را آزمایش کنی ، مانند من می‌توانی به همه جای دنیا سفر کنی . »

در این لحظه از شدت هیجان دهانم تقریبا کف کرده بود .

التماس کردم : « لطفا بگو . لطفا بگو . »

« کاری ندارد ، من با بانک صحبت کرده‌ام و هر هفته ده دلار از حقوق دریافتی من به طور مستقیم وارد حساب پس‌اندازم می‌شود . در آخر سال بیش از پانصد دلار برایم می‌ماند . »

از این که این راز چه‌قدر ساده و ابتدایی بود حالم گرفته شد . اندرز او فقط به اندازه‌ی دستورالعمل یک غذا بر روی قوطی‌های سبزی خشک ، جالب و هیجان‌آور بود ! ولی وقتی به ناراحتی خود غلبه کردم ، به خودم گفتم امتحانش ضرری ندارد . از لحاظ مادی این کار مانند یک ایثار بود . حتما باور می‌کنید که هفته‌ای ده دلار برای من بسیار زیاد بود ، زیرا بخش بزرگی از حقوقم برای اجاره‌ی خانه می‌رفت . قسم خوردم که دیگر در رستوران حتا ساندویچ هم نخورم و در خانه غذا درست کنم .

کاترین اندرز دیگری هم به من داد . برای رفتن به سفرهای خارج ، لازم است که به اندازه‌ی کافی مرخصی داشت . او کشف کرده بود که اکثر کارفرماها ، اگر به آن‌ها التماس کنید و قول بدهید که پس از برگشتن عین سگ کار خواهید کرد ، به مرخصی بیش‌تر دادن راضی خواهند شد .

در مدت یک سال ، بیش از پانصد دلار پس‌انداز کرده بودم . با حرف ، رییس خود را راضی کردم که سه هفته به من مرخصی بدهد . بنابراین یک هفته در سانفرانسیسکو و دو هفته در جزایر هاوایی به سر بردم و یکی از زیباترین خاطرات زندگی‌ام را ایجاد کردم . در سال‌های بعد ، با هر بار بالا رفتن حقوقم ، پول بیش‌تری از فیش حقوقی خودم را پس‌انداز می‌کردم . به همه جای دنیا رفتم . به سفر کنیا ( به احترام کاترین ) رفتم . ویرانه‌های تمدن مایا را در یوکاتان کاوش کردم . در جنوب آرژانتین به تماشای پنگوئن‌ها پرداختم . یک آخر هفته‌ی زیبا را در لندن گذراندم و در راروتونگا ( جزیره‌ی کوچک زیبایی در اقیانوس آرام جنوبی ) به بازسازی یکی از آثار باستانی کمک کردم . تمام این‌ها را از یک نظر مدیون کاترین هستم .

هم چنین کاترین به من یاد داد که چگونه هفت تکه لباس بخرم و چگونه آن‌ها را با هم جور کنم که به نظر برسد صد و چهارده لباس مختلف دارم . در همان زمان‌ها بود که یک خانواده‌ی نویسنده‌ی جوان دیگر مرا به مهمانی‌هایی که در منزلش ترتیب می‌داد دعوت می‌کرد و من از او تمام فنون میزبان خوب و کامل بودن را یاد گرفتم . سه نمونه از به‌ترین راه‌بردهای او این‌ها بود : نوشیدنی زیاد ، دعوت کردن حداقل دو آدم خوش‌صحبت ، و جمع کردن مردم در آشپزخانه ، به‌ویژه اگر آشپزخانه کوچک باشد و آن‌ها مجبور باشند برای رد شدن به هم تنه بزنند .

هر چه بیش‌تر این زنان را مشاهده می‌کردم و از آن‌ها یاد می‌گرفتم ، بیش‌تر می‌دیدم که آن‌ها آن‌چه را خواسته‌اند به دست آورده‌اند ، زیرا به دنبال آن رفته‌اند ، نه این که منتظر مانده باشند که خود آن به طور معجزه‌آسا دم در خانه‌ی آ‌ن‌ها بیاید . آن‌ها تلاش کرده‌اند . گاهی ممکن است چنین به نظر برسد که موفقیت اینافراد بدون تلاش به دست آمده ، زیرا سرنوشت آن‌ها را بیش‌تر دوست داشته است ، اما در پشت پرده آن‌ها همواره از خودشان مایه گذاشته‌اند . دمی مور این را در یک جمله‌ی زیبا خلاصه کرده است : « من یک شغل ، یک ازدواج و سه بچه دارم و یک زن مستقل هستم . من جادوگر نیستم ، من این‌ها را دارم زیرا برای داشتن این‌ها زحمت کشیده‌ام . » زنان این‌چنینی در همه‌ی زمینه‌های زندگی ( شغلی ، عاطفی و خانه‌داری ) زحمت می‌کشند . زحمت آن‌ها به این علت نیست که خواهان کنترل هستند ، آن‌ها به هدفشان می‌رسند زیرا می‌دانند که اگر انسان می‌خواهد ، مسایل آن طور که او تمایل دارد از آب درآید ، مجبور است کاری کند که آن‌ها به آن صورت از آب درآید .

اخیرا من یک تجربه‌ی جالب داشتم که نشان داد انسان تا چه اندازه می‌تواند اطرافش را کنترل کند. من مسؤول میزبانی یک مهمانی شام در واشنگتن. دی. سی. برای کتاب ردبوک بودم و الیزابت دل سخن‌ران اصلی آن بود . یکی از چیزهای کوچکی که پیش از همه درباره‌ی او کشف کردم ، جدا از زیبایی و فر ، این بود که او خودش تصمیم می‌گرفت چگونه از او عکس‌برداری شود . هرگاه در مراسم ، عکاسی می‌خواست از او عکس بگیرد و او لیوانی در دست داشت ، با انگشت به آن عکاس اشاره می‌کرد که منتظر شود تا او لیوان را بر روی میز بگذارد . او هرگز اجازه نمی‌داد که وقتی لقمه در دهان دارد ، عکسش گرفته شود . او لب‌خند مهربانانه‌ای به عکاس می‌زد ، انگشت خود را بلند می‌کرد تا او را متوقف کند و بعد به چانه‌اش اشاره می‌کرد . هوشمندانه بودن این راه‌برد زمانی برایم معلوم شد که پس از مهمانی ، به عکس‌های گرفته شده نگاه کردم . در هر یک از عکس‌ها او حالتی از اعتماد به نفس ملایم داشت و زیبا به نظر می‌آمد . بر عکس او ، من این گونه احتیاطی نکرده بودم و همه چیز را به شانس وا گذاشته بودم . در بعضی عکس‌ها ، به نظر می‌آید که من در حال جویدن توپ تنیس هستم و در بعضی دیگر لیوانی را تکان می‌دهم ، انگار که با دوستان دبیرستانی‌ام به جشن تولد رفته‌ام .

البته انسان نمی‌تواند همه چیز را کنترل کند ، ولی زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند ، با درصد کار می‌کنند . یکی از زنان غبطه‌برانگیزی که می‌شناسم ، می‌گوید : « من می‌پذیرم که 15 درصد از زندگی را نمی‌توانم کنترل کنم ، ولی 85 درصد بقیه را می‌توانم . بنابراین ، همیشه با این بینش دست به کار می‌شوم که دست کم دارم تلاشم را می‌کنم . »

راه‌بردهای محرمانه

همه چیز را با هم داشتن چیز ساده‌ای نیست . اگر ساده بود ، سخن را  در همین جا پایان می‌دادم و با یک « برو به دنبالش » خیلی سریع شما را به طرف آن می‌فرستادم . وقتی زنانی را مشاهده می‌کنم که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند ، متوجه می‌شوم که آن‌ها هدف‌هایشان را با یک رشته از راه‌بردهای ویژه تعقیب می‌کنند . مساله فقط گرفتن شاخ گاو نیست ، آن‌ها به‌ترین زمان برای نزدیک شدن به گاو را انتخاب می‌کنند ، به طرز صحیح آن را می‌گیرند و به هنگام دور شدن از آن احتیاط می‌کنند . بسیاری از این راه‌بردها درست برعکس نصیحت‌های کلاسیکی است که همیشه شنیده‌ام . قوانین آن‌ها به قوانینی که با آن‌ها زندگی کرده‌ام هیچ شباهتی ندارد .

ر صفحاتی که می‌آید ، راه‌بردهای این زنان را ، زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند ، به شما خواهم گفت . این راه‌بردها بارها و بارها به درد من خورده‌اند و می‌دانم که به درد شما نیز خواهند خورد . ممکن است در مدت مطالعه‌ی این کتاب تعجب‌زده شوید ، زیرا همان طور که گفتم در اکثر مواقع این قانون‌ها درست برعکس عقل و خرد عادی و سنتی است . ممکن است ابتدا تردید داشته باشید و وقتی شروع به آزمایش آن‌ها می‌کنید دشوار باشند ، ولی به گفته‌ی من اعتماد کنید . هر چه آن‌ها را بیش‌تر به کار ببرید به همان اندازه طبیعی‌تر به نظر خواهند رسید . چرا بعضی زنان آن‌ها را یاد گرفته‌اند اما دیگران نتوانسته‌اند یاد بگیرند ؟ بعضی زنان آموزگاران خوبی داشته‌اند . این زنان ، وقتی روش‌های سنتی را آزمایش کرده‌اند و آن‌ها را ناکافی دیده‌اند ، بلافاصله به دنبال روش‌های تازه رفته‌اند . تنها کاری که باید بکنید این است که از خود بپرسید : « چرا همه‌ی لذت‌های زندگی باید مال آن‌ها باشد ؟ » این روش‌ها پیش آن‌هاست ، فقط باید آن‌ها را کش برویم و به نفع خودمان استفاده کنیم .

آیا باید پرخاش‌گر یا پرتوقع باشم ؟

بعضی زنان با استفاده از زشت‌ترین روش‌ها آن‌چه را که می‌خواهند به دست می‌آورند . این زنان پست به چند طبقه تقسیم می‌شوند . اولین آن‌ها زنان پرتوقع هستند . آن‌ها تقاضاهایی دارند که مردم را به قدری متحیر می‌کنند که نمی‌توانند بگویند نه . چندی پیش قرار بود در کنفرانسی سخن‌رانی کنم که یکی از افراد بسیار مشهور نیز در آن سخن‌رانی داشت و یکی از مسؤولان برگزارکننده به من گفت که چه‌قدر قرار گذاشتن با من ، در مقایسه با قرار گذاشتن با آن فرد مشهور ، آسان بوده است. آن فرد مشهور فهرستی از «تقاضاها»ی خود را در چهار صفحه به آن‌ها داده بود . یکی از موارد این بود : « اتاق هتلی که در آن خواهد ماند باید یک سبد میوه داشته باشد ، ولی تحت هیچ شرایطی نباید بیش‌تر از دو عدد موز در آن سبد میوه باشد». آدم نمی‌داند که اگر سه عدد موز در آن باشد چه اتفاقی خواهد افتاد .

دومین طبقه‌ی این زنان ، زنان مارصفت هستند که موذیانه به طرف شکار می‌روند ، اندکی دروغ می‌گویند ، اندکی کلک می‌زنند ، کمی تعریف و تمجید ریاکارانه می‌کنند و خودشان را ، بدون آن که لیاقتش را داشته باشند ، در به‌ترین جاها به زور جا می‌کنند . وقتی بیست و چند سال داشتم ، زن جوانی که دوست یکی از دوستانمان بود ، من و نامزدم را به مهمانی‌هایی که در خانه‌اش می‌داد دعوت می‌کرد . این کار مرا به تعجب وا می‌داشت زیرا به نظر نمی‌آمد که علاقه‌ی ویژه‌ای نسبت به من داشته باشد . یک شب او ما را به یک مهمانی شام بسیار افتضاح دعوت کرد . در این مهمانی ، نامزد من درست پهلوی او جا داده شده بود و من به آن طرف میز در کنار یک مرد عوضی تبعید شده بودم . این مرد هرگز لبنیات نمی‌خورد ، زیرا همان طور که با بی‌قراری برای من توضیح داد « هرگز از پستان انواع دیگر حیوانات شیر نمی‌خورد » . حتما شما زودتر از من سر نخ دستتان آمده است ، مگر نه ؟ دو ماه بعد ، نامزد من به میزبان تعلق داشت .

آخرین طبقه‌ی این زنان ، زنان سگ‌صفت هستند . روش‌های زن سگ‌صفت بسیار واضح‌تر از روش‌های زن مارصفت است ، ولی او به قدری سریع و پرخاش‌گر است که کسی جرات ندارد او را متوقف کند . او به زور وارد می‌شود ، با دندان‌هایش چیزی را می‌گیرد و ول نمی‌کند .

چیزی که در مورد این زنان ناراحت‌کننده است ، این است که به نظر می‌رسد روش‌هایشان موثر است . بسیاری از ما ذهنیت یا جرات انجام دادن این گونه رفتارها را نداریم و خبر خوب این است که حتا نیاز نداریم به این گونه رفتارها فکر کنیم . فنون ارائه شده در این کتاب ، به هیچ کس آسیب نمی‌رسانند و باعث خیانت کردن به کسی نمی‌شوند .

هشدارهای ابتدایی

استفاده از فنون ارائه شده در این کتاب ، آن‌چه را که می‌خواهید برای شما به دست خواهد آورد ، ولی چند چیز وجود دارد که باید از آن‌ها آگاه باشید :

١- همیشه نمی‌توانید آن‌چه را که می‌خواهید به دست آورید . این یک واقعیت زندگی است . حتا با استعدادترین آدم‌های پرتوقع گاهی به درون سبد میوه‌ی خود نگاه می‌کنند و می‌بینند که سه عدد موز به آن‌ها داده شده است .

٢- بین به دست آوردن آن‌چه می‌خواهید و لذت بردن از آن ، تفاوت وجود دارد . همه‌ی ما کسانی را می‌شناسیم که به پاداش‌های باورنکردنی دست یافته‌اند ، مثلا موفقیت‌های شغلی بسیار بالایی داشته‌اند یا شوهرانی گیر آورده‌اند که پول پارو می‌کنند ، ولی باز هم خوش‌حال نیستند .

٣- سرانجام هرچه بیش‌تر موفق شوید، بیش‌تر موجب ناراحتی و رنجش دیگران خواهید شد. این یک واقعیت زندگی است. باید یاد بگیرید که پوست خود را کلفت کنید.

راز اول : حسادت کنید

پیش از آن که بتوانید به دست آوردن چیزهایی را که می‌خواهید ، اول باید بدانید که آن‌ها دقیقا چیست . وقتی زندگی‌نامه‌ی زنان موفق را می‌خوانید یا مصاحبه‌های آن‌ها را نگاه می‌کنید ، آیا توجه کرده‌اید که آن‌ها چه‌قدر از آن‌چه می‌خواهند مطمئن هستند ؟ این اطمینان ممکن است انکی خشن و تهاجمی به نظر برسد ، اما به آن‌ها قدرت و اراده‌ای داده است که مانند موشکی که حرارت را دنبال می‌کند ، به دنبال رویاهایشان باشند .

بعضی از ما با علاقه‌ای ویژه بزرگ می‌شویم ، مثلا آرزوی دام‌پزشک شدن یا نقاش شدن ، داشتن بچه‌های زیاد یا زندگی در کوهستان . دانا هانور ، خبرنگار تلویزیون ، همسر شهردار نیویورک و هنرپیشه‌ی کنونی ، از همان دوران دبیرستان می‌دانست که می‌خواهد جلوی دوربین‌های تلویزیون باشد .

مدرسه‌ی او یک سیستم تلویزیونی مداربسته داشت و دانش‌آموزان برای آن برنامه‌ی خبری تهیه می‌کردند . اولین باری که تصویر هانور پخش می‌شود ، احساسی به وی دست می‌دهد که هرگز آن را تجربه نکرده بود . او می‌گوید : « فکر کردم اوه ، این مخصوص من است ، انگار به خانه آمده بودم . وقتی داشتم آن را انجام می‌دادم به شدت خوش‌حال بودم و احساس می‌کردم خیلی مهم هستم . »

ولی اکثر ما هدف روشن و دقیقی نداریم . ما علاقه‌ی شدید را حس می‌کنیم ولی مرزهای آن مبهم است و مطمئن نیستیم با آن به کجا می‌رویم . من یک دوست فوق‌العاده دارم که سال‌های سال از شغلی به شغل دیگر می‌رفت و فقط این را می‌دانست که می‌خواهد مسؤول چیزی باشد . اما مطمئن نبود که آن چیز چه چیزی می‌تواند باشد .

ممکن است شما در حالی که کاملا مطمئن هستید چه می‌خواهید شروع کنید ، ولی سرانجام بر اثر عوامل خارجی زیادی سردرگم شوید . دوست دیگری دارم که از همان کودکی آرزو داشت بچه داشته باشد . او پس از ازدواج فکر می‌کرد که روزی بچه‌دار خواهد شد ولی عجله‌ای در کار نبود . سال ها گذشت و او و شوهرش هرگز تلاش نکردند بچه‌دار شوند . آن‌ها به جزایر کاراییب سفر کردند ، خانه‌ی جدیدی خریدند ، شب‌ها به رستوران‌های خوب می‌رفتند و از زندگی لذت می‌بردند . سرانجام وقتی او دید سی و پنج ساله شده است ، احساس کرد زمان مناسب برای بچه‌دار شدن فرا رسیده و موضوع را با شوهرش مطرح کرد . پاسخ شوهر آب سردی بر روی او ریخت : « ما زندگی به این خوبی ساخته‌ایم . چرا باید با بچه‌دار شدن خرابش کنیم ؟ »

او وحشت‌زه شد . او به اشتباه فکر می‌کرد که در طول این سال‌ها شوهرش نیز مانند او فکر می‌کند ، یعی فکر می‌کند به‌تر است از این مرحله‌ی زندگی با یک‌دیگر لذت ببرند و بعد ، وقتی آمادگی داشتند ، به مرحله‌ی بعدی خواهند رفت . او مانند یک شریک زندگی خوب سعی کرد مسایل را از دیدگاه شوهرش نگاه کند . آن‌ها فقط با یک‌دیگر زندگی خوبی داشتند و داشتن زمان اضافه‌ی زیاد و پول اضافی آن‌ها را بسیار خودخواه بار آورده بود . نیز این خطر وجود داشت که اگر او شوهرش را بر خلاف سلیقه‌اش مجبور به بچه‌دار شدن کند ، ازدواج به خطر بیفتد . ناگهان ، او واقعا نمی‌دانست چه می‌خواهد .

هم‌چنین ممکن است شما گاهی از ته دل چیزی را بخواهید که اصلا امکان‌پذیر نیست . من از همان کودکی به شدت آرزو داشتم در یک مجله کار کنم . حتا اقدام به نشر مجله‌ی خودم در محله کردم و تمام مطالب آن را خودم تهیه می‌کردم . خیلی خوب بود که من آن‌چه را می‌خواستم در سن ده سالگی می‌دانستم . ولی وقتی در یک مجله کار گیر آوردم ، متوجه شدم که کار کردن در یک مجله آن‌طوری نیست که فکر می‌کردم . من همیشه فکر می‌کردم که این کار یعنی نویسنده بودن ، در حالی که بیش‌تر مجلات از سردبیرانی تشکیل شده‌اند که مطالب تعیین‌شده را به نویسندگان آزاد که در خانه‌ی خود کار می‌کنند می‌دهند . اگر من یک پله از نردبان درجه در مجله بالا می‌رفتم ، نمی‌توانستم نویسندگی کنم . اگر یک نویسنده‌ی آزاد می‌شدم ، دیگر در یک مجله کار نمی‌کردم . من مطمئن نبودم که کدام یک از این دو را می‌خواستم .

زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند ، به خوبی می‌دانند که چه می‌خواهند . وقتی آن‌ها راجع به چیزی که دارند حرف می‌زنند ، جمله‌هایی شبیه « دیوانه‌ی آن هستم » و « این را با هیچ چیزی در دنیا عوض نمی‌کنم » و « من کاملا عاشق شغلم هستم » به کار می‌برند. نترسید . شما نیز می‌توانید راجع به چیزی همین احساس را داشته باشید .

احساس بدی که به چیزهای خوب راه می‌برد

چند ماه پیش به شنیدن سخن‌رانی هلن گرلی ، سردبیر سابق مجله‌ی کاسمو پولیتن و رییس مجله‌ی کاسمو بین‌المللی فعلی ، رفتم . او به ندرت سخن‌رانی می‌کند ولی این گروه او را متقاعد کرده بودند که بر سر میز شام چند کلمه‌ای صحبت کند . من همواره او را تحسین کرده بودم و واقعا دلم می‌خواست ببینم چه می‌گوید . پس از سخن‌رانی نزد وی رفتم و سلام کردم . ما از لحاظ حرفه‌ای خیلی وقت است که هم‌دیگر را می‌شناسیم ، از همان وقت که من در 29 سالگی برای مصاحبه نزد او رفته بودم ، پس از آن که گلامور را ترک کرده بودم و در هفته‌نامه‌ی خانواده کار می‌کردم . به او گفتم که از وی بسیار چیزها یاد گرفته‌ام و او گفت « کیت ، من به تو حسودی‌ام می‌شود ، تو در اوج حرفه‌ی خود هستی .. »

وقتی در حال بازگشت به محل کارم بودم ، با خودم می‌اندیشیدم که او چه شجاعتی دارد که کلمه‌ی حسودی را به کار می‌برد . حسادت احساسی است که دختران خوب نمی‌خواهند داشته باشند ، چه برسد به این که اعتراف کنند حسادت دارند .

یکی از کشف‌های من در مورد زنانی که هرچه می‌خواهند به دست می‌آورند ، این است که از حسادت کردن خجالت نمی‌کشند . آن‌ها چیزی را که زن دیگری دارد می‌بینند و پیش خود فکر می‌کنند « خیلی چیز خوبی است ، من هم آن را می‌خواهم . »

حرفم را اشتباه متوجه نشوید . حسادت احساس خوبی نیست . علت این که می‌گویند « حسود هرگز نیاسود » این است که بعد از اولین هجوم احساس ، حالتی دست می‌دهد که انگار در معده‌ی شما زرداب ( آب کیسه‌ی صفرا ) ریخته شده است . علاوه بر آن ، حسادت تنها به این جا ختم نمی‌شود که شما را مریض و ناراحت کند ، وقتی آسیب‌پذیر و ناشکیبا هستید حسادت می‌تواند در شما رفتار بد به وجود آورد . ممکن است به کسی که به او حسادت می‌کنید گوشه و کنایه بزنید ، به شدت از او انتقاد کنید یا حتا در کارهایش خراب‌کاری کنید . به علت توان خارج از کنترل بودن این‌گونه احساسات ، معمولا حسادت را به کنترل خود درمی‌آوریم ، به آن توجه نمی‌کنیم و انکار و سرکوبش می‌کنیم .

اما اگر حسادت به طور کلی بد بود ، این همه راجع به آن حرف نمی‌زدم . آن چه من از زنان موفق یاد گرفته‌ام این است که آن‌ها به جای این که مانند ما حسادت را سرکوب و انکار کنند ، آن را هوش‌‌مندانه به کار می‌برند . اگر بتوانیم به احساسات ناگهانی و دردناک اولیه‌ی ناشی از حسادت واکنش مناسب نشان بدهیم ، می‌توانیم از نیروی آن به‌ترین استفاده را ببریم . حسادت برای پایان کار چیز خوبی نیست ولی برای شروع آن بسیار عالی است .

حسادت می‌تواند خیلی هم سالم باشد . حسادت یک احساس خالص است و به شما امکان می‌دهد تا ببینید آرزوهای واقعی‌تان کدام‌هاست . تقریبا همیشه به ما گفته می‌شود که آرزوهای خود را کنار بگذاریم . به ما یاد داده‌اند که یک دختر نباید بگوید « من آن را می‌خواهم » .

چند سالی است که از قدرت حسادت کاملا آگاه شده‌ام ، اما اولین مورد را در نه سالگی داشتم . تازه به یک محله‌ی جدید نقل مکان کرده بودیم و با چند دختر هم‌سن خود دوست شده بودم . تابستان بود که تصمیم گرفتیم یک مسابقه‌ی لب‌زدن آهنگ‌های قدیمی ترتیب بدهیم . یک دختر ده ساله ، که در آن نزدیکی زندگی می‌کرد ، داوطلب شد به ما کمک کند و دوستان من خیلی خوش‌حال بودند ، زیرا این دختر ، میسی ، الگوی آن‌ها بود و او را بسیار دوست داشتند . در روزهای تمرین ، میسی مرا به حیوان خانگی خود ترقی داد ، لوسم می‌کرد و به من شکلات می‌داد . با این که این موضوع در خفا مرا آزار می‌داد ، متوجه شدم دختری به نام استفانی که از همه بیش‌تر میسی را دوست داشت ، به من حسودی می‌کند . استفانی در سکوت به حسادت خود ادامه می‌داد ولی من به او اجازه نمی‌دادم که به عذاب من پایان دهد . روزی در ایوان ایستاده بودم که ناگهان استفانی از پشت سر به من نزدیک شد ، پایم را محکم گاز گرفت و تا آن‌جا که می‌توانست ادامه داد . من جیغ کشیدم و گریه کردم و آخر سر به هق‌هق افتادم . مادرها دوان‌دوان آمدند و استفانی به اتاقش فرستاده شد ، احتمالا بدون شام . وقتی آرام شدم ، نقش ایثارگر را بازی کردم و به سرعت او را بخشیدم ، زیرا می‌دانستم که خودم هم تا اندازه‌ای مقصر هستم . احساس دیگری که داشتم ، احساس توام با تعجب و ترس نسبت به استفانی بود . در احساسات او چیزی بود بسیار خالص و وحشی . او می‌خواست عزیز دردانه‌ی میسی باشد ، ولی من سر راه او قرار گرفته بودم . وقتی او مرا گاز گرفت ، به من گفت « من از تو متنفرم ، زیرا آن‌چه را که من می‌‌خواستم تو گرفته‌ای » .

به شما توصیه نمی‌کنم که کسی را گاز بگیرید ، ولی حسادت می‌تواند به شما نشان دهد که چه چیزی می‌خواهید ، البته اگر به آن اجازه‌ی این کار را بدهید . اگر در نقطه‌ای از زندگی هستید که دقیقا نمی‌دانید چه می‌خواهید ، یا آن‌چه را که همیشه فکر می‌کردید می‌خواهید به دست آورده‌اید ، ولی از آن لذت نمی‌برید ، بگذارید به یک حمله‌ی پانزده دقیقه‌ای حسادت دچار شوید . به جای نادیده گرفتن یا درهم‌شکستن احساسات ، بگذارید حسادتتان خود را بیان کند و به آرامی شما را در جهتی که نیاز دارید راه‌نمایی کند .

چون حسادت یک احساس بنیادی و خالص است ، راهی است برای فراتر رفتن از آن‌چه فکر می‌کنید می‌خواهید ( یا دیگران پیشنهاد می‌کنند که بخواهید ) و کشف کردن آن‌چه واقعا از ته دل می‌خواهید . این خواسته می‌تواند بچه‌ی سوم ، شرکت خصوصی خودتان ، یک ازدواج به‌تر یا گذراندن دوره‌ای در نیروهای حافظ صلح باشد . ممکن است حتا ندانید که چیزی می‌خواهید تا وقتی که می‌بینید فرد دیگری آن را دارد و حالا آرزو می‌کنید که کاش مال شما بود و نه مال او .

شگفتی بزرگ در مورد حسادت این است که می‌تواند واقعا به چیز خوبی ختم شود . اگر بتوانید احساس خواستن چیزی متعلق به دیگران را متوقف کنید و آن را بررسی کنید ( کاری که به مقدار زیادی انرژی نیاز دارد ) خواهید دید که چیزی در زندگی آن شخص وجود دارد که واقعا خوب است ، زیرا حسادت ، تحسین تلخ است . در پشت حسادت ، نگرشی دست و دل‌بازانه از تمام ویژگی‌های خوب واحساس تحسین و علاقه به آن‌هاست .

الن ولتی ، نویسنده‌ی ستون « هر چه می‌خواهی از من بپرس » در مجله‌ی ردبوک ، به نیروی حسادت باوری عمیق دارد و آن را به مرد کوچکی تشبیه می‌کند که بر روی دوش ما نشسته است و همواره می‌گوید « نگاه کن ببین دوستت در این لباس تازه چه‌قدر زیباست » یا « ببین هم‌کارت چه‌قدر راحت جلوی جمع حرف می‌زند » . به محض آن که به حرف‌های آن مرد کوچک فکر می‌کنیم ، انگار آدرنالین به ما تزریق شده است . خیلی خوب می‌فهمیم و تصمیم قاطعانه می‌گیریم که به دنبال آن برویم . ناگهان دیگر احساس تاسف نمی‌کنیم . دیگر بد آن فرد را که زمانی به او حسادت می‌کردیم نمی‌خواهیم . در واقع به همان اندازه که برای خودمان / به علت رفتن به دنبال آن چیز / احترام قائل می‌شویم ، برای او نیز / به علت داشتن آن چیز / احترام قائل می‌شویم .

یکی از دوستان و هم‌کارم ، ماری کویینلان ، به من گفت که حسادت باعث شده است تا یک بچه را به فرزندخواندگی بپذیرد . او می‌گوید : « سال‌ها بود که می‌خواستم بچه‌ی دیگری داشته باشم . مردم فکر می‌کنند که اگر آدم یک بچه داشته باشد ، دیگر ناتوانی در باردار شدن چندان ناراحتش نمی‌کند . ولی این طور نیست . این تمایل شدید هنوز هم دردناک است . خیلی دلم می‌خواست که دخترم خواهر یا برادر داشته باشد . سرانجام من و شوهرم از طریق لوله‌ی آزمایش‌گاهی تلاش کردیم و من حامله شدم . خیلی خوش‌حال بودیم . با این حال در حدود دوازده هفتگی ، همان موقع که تازه شروع کرده بودم به اندکی استراحت کردن ، بچه را از  دست دادم . این تجریه خیلی دردناک بود و من نمی‌دانستم چه کار کنم . راه حل دیگر به فرزندخواندگی گرفتن یک بچه بود ، ولی مطمئن نبودم که واقعا این کار را می‌خواهم بکنم یا نه . یک روز در حالی که هنوز مطمئن نبودم چه می‌خواهم ، یک الهام عالی به من شد . روز یک‌شنبه بود ، داشتیم در شهر واشنگتن‌دی‌سی گردش می‌کردیم که به یک کلیسا رفتیم . در طول مراسم زنی در حالی که کودکش را در آغوش گرفته بود از راه‌روی بین صندلی‌ها رد شد . وقتی در ردیف جلوی ما ایستاد ، من صورت او را نمی‌دیدم ولی صورت بچه را که به طرف ما بود دیدم . ناگهان حسادت و آرزو بر من چیره شد و زدم زیر گریه . من آن‌چه را که او داشت به شدت می‌خواستم . آن لحظه بود که مطمئن شم دقیقا چه می‌خواهم و آماده شدم بچه‌ای را به فرزندخواندگی بپذیریم . »

امروز کویینلان یک پسر دو ساله دارد که از پاراگوئه آمده است.

بازی‌های حسادت

حسادت می‌تواند به چیزی خوب ختم شود ، در صورتی که بتوانیم آن را تحمل کنیم . ولی معمولا نمی‌توانیم و این تنها مشکل است . اکثر ما به دشواری به احساسی که داریم اعتراف می‌کنیم . یکی از دوستانم ، به نام مارجری لپ که کارش درمان‌گری است می‌گوید یکی از کشف‌هایش در شغل مشاوره این است که مردم به طور غیر عادی به  اعتراف کردن به این که حسودی می‌کنند تمایل ندارند . او برای یافتن ریشه‌ی خشم یا ناامیدی مردم مجبور است از زندگی خصوصی آن‌ها آگاه شود . او از آگاه کردن آن‌ها به این که حسادت بخش عمده‌ای از ناراحتی است لذت می‌برد ، زیرا آن موقع است که آن‌ها می‌توانند موقعیت را درست درک کنند و به دنبال آن‌چه آن‌ها را خوش‌حال می‌کند بروند .

البته منظور این نیست که حسادت خودش را نشان نمی‌دهد . حسادت خود را نشان می‌دهد ، اما اغلب با لباسی دیگر . حسادت به ندرت خود را مستقیما نشان می‌دهد . او خود را به صورت مشتق نشان می‌دهد . مثلا ممکن است شما از موفقیت کسی به ناحق انتقاد کنید یا آن‌ها را محکوم کنید . آیا تا به حال اصطلاح تف کردن در آش دیگران را شنیده‌اید ؟ این اصطلاح به این معنی است که دیگران به جایزه‌ی خود می‌رسند ، اما نه پیش از آن که شما آن را برایشان زهر کرده باشید .

آیا زمانی را به یاد می‌آورید که به‌ترین دوستتان ، تنها دوست دخترتان که هر روز به شما تلفن می‌زد و هرگاه برایتان یک خواست‌گار بی‌خود می‌آمد با شما هم‌دردی می‌کرد ، تلفن کرد و گفت که یک خواست‌گار واقعا عالی و خوش‌تیپ که معاون یک وکیل است به خواست‌گاری‌اش آمده است ؟ در حالی که او با شور و شوق فراوان مشخصات او را می‌داد ، احساس کردید که یک گرفتگی زهرآلود در نظام احساسی شما به وجود می‌آید ، شما را مجبور می‌کند تا جیغ بزنید « نه .. نه .. نه .. » . بعد از پایان مکالمه‌ی تلفنی چه احساسی داشتید ؟ آیا از یخچال یک نوشابه برداشتید ، در صندلی‌تان نشستید و به خودتان گفتید « اوه .. من واقعا به او حسادت می‌کنم .. همه‌ی خواست‌گارهای من هنرپیشه‌اند که هرگز یک ریال درآمد نخواهند داشت و حالا برای او یک وکیل باشخصیت و خوش‌تیپ پیدا شده است که حسابی پول می‌سازد . دلم می‌خواهد به جای او باشم . »

احتمالا نه . احتمالا شما احساس خشم و ناراحتی کرده‌اید ، ولی به خودتان گفته‌اید که علتش این است که دوست شما سر تا پا تظاهر بوده است یا رفتار بدی داشته است . یا شاید به این دلیل که او همیشه می‌گفت از وکیل‌ها بدش می‌آید ولی حالا این همه مزور و دورو از کار درآمده است .

اگر قبول نکنید که حسادت می‌کنید ، امکان ندارد که بتوانید از آن به نفع خود بهره بگیرید .

هر وقت حسادت می‌کنید اما به آن اعتراف نمی‌کنید ، معمولا به یکی از دوازده صورت زیر حسادت خود را بر زبان می‌آورید: 

١- پدرش دوست و آشنای زیادی دارد . 

٢- باورم نمی‌شود که آن را به او دادند .

٣- او با حرف زدن کارش را راه می‌اندازد .

۴- نمی‌دانم در آن مرد چه می‌بیند .

۵- او در آن‌جا بدبخت خواهد بود .

۶- او با هر چیز متحرکی ازدواج خواهد کرد .

٧- پشیمان خواهد شد .

٨- نمی‌داند که چه کار می‌کند .

٩- باید عقلش را از دست داده باشد .

١٠- او عوض شده است .

١١- هرگز حاضر نیستم به جای او باشم .

١٢- اصلا برایم اهمیتی ندارد .

نشانه‌ی دیگر برای گیر کردن در چنگال حسادت ، این است که ماهیت روابطتان با آن شخص عوض می‌شود . ممکن است صحبت‌ها دشوار به نظر برسند و حتا ممکن است فکر کنید که او می‌خواهد با شما مهربان باشد و شما این رفتار را به خودنمایی و خودبرتربینی او نسبت می‌دهید ، در حالی که ممکن است نتیجه این باشد که او احساس کند شما کم‌حرف شده‌اید و از دوستی‌تان با او کم کرده‌اید .

وقتی کسی نسبت به شخصی احساس حسادت می‌کند ، با آن شخص به طور دیگری ارتباط پیدا می‌کند . آن شخص نیز شروع می‌کند به رفتاری متفاوت داشتن و بدین ترتیب دور باطل رفتار متقابل شروع می‌شود . وقتی به خودتان می‌گویید « او قبلا خیلی مهربان بود و حالا عوض شده است » ممکن است واقعا شما باشید که در رفتارتان نسبت به او تغییر داده‌اید و او نیز به همان نسبت واکنش نشان می‌دهد .

چگونه به کمک حسادت ، آن‌چه را می‌خواهیم کشف کنیم

وقتی قبول کردید که حسادت می‌کنید ، می‌توانید بهره‌گیری مفید از آن را آغاز کنید. اولین کار این است که کند و کاو کنید و به آرزوی پنهانی آن پی ببرید . موفقیت یک فرد دیگر / خواه یک بچه ، یک شوهر ، یک زندگی جدید ، یک شغل جدید و یا برنده شدن در مسابقات سوزن‌دوزی باشد / اعصاب شما را خرد می‌کند و یکی از آرزوهای ناشناخته یا رشدنیافته‌ی شما را آشکار می‌سازد . حالا که این آرزو عطش خود را نشان می‌دهد ، به او درود بگویید .

حالا که می‌دانید چه چیزی شما را آزار می‌دهد ، می‌توانید تمرکز را از روی دوست یا آشنایانتان یا غریبه‌ای که چیزهای خوب دارد بردارید و به نیازهای خود توجه داشته باشید . می‌توانید حسادت را به خودتان متوجه کنید ، نه به دیگران .

ولی هنوز یک فن دیگر نیاز دارید که باید یاد بگیرید: باید دقیقا بدانید چه نکته‌ای را در پیروزی شخص دیگر آرزو دارید. همان طور که می‌بینید، حسادت اشتیاق را آشکار می‌کند ، اما گاهی اوقات این اشتیاق منحرف‌کننده است . شاید دقیقا آن‌چه را که شخص دیگر دارد نخواهید. شاید تنها جنبه‌ای از آن‌چه او به دست آورده است می‌خواهید . شاید چیزی بخواهید که دست‌آورد شخص دیگر فقط نمادی از آن است .

وقتی بیست و شش سال داشتم ، یک بار موجی از حسادت مرا در بر گرفت . در یک مهمانی با چند تن از دوستان مشغول حرف زدن بودم که ناگهان صدای زن جوانی را شنیدم که می‌گفت شغلی را به عنوان سردبیر روزنامه‌ای که بر روی یک کشتی تفریحی در طول سفر یک ساله به دور دنیا چاپ می‌شود ، در دست می‌گیرد . در یک لحظه توانستم تمام جنبه‌های این مسافرت را تجسم کنم : « او روزها رییس خودش بود و به جمع‌آوری چرت و پرت‌ها و شایعات برای روزنامه‌اش می‌پرداخت ، شب‌ها از روی کشتی دریا را تماشا می‌کرد و نوشیدنی ملایم می‌نوشید ، و کل دنیا را می‌دید . » من حتا نمی‌دانستم چنین شغلی وجود دارد ، ولی وقتی توضیحات او را شنیدم دانستم که به شدت آن را می‌خواهم و از آن زن تنفر پیدا کردم زیرا آن شغل را در دست داشت .

روز بعد دیوانه‌وار به تمام خطوط کشتی‌رانی زنگ زدم و از آنان پرسیدم که آیا برای خود روزنامه‌ای دارند یا نه و اگر آری به دنبال سردبیر می‌گردند یا نه . ولی چیزی عایدم نشد . خوب شد ، زیرا این یکی واقعا شغل رویایی من نبود . قایق و کشتی در من ترس از محیط بسته ایجاد می‌کنند و اگر زیاد تکان بخورند حالم را به هم می‌زنند . وقتی تب آن شغل در من خوابید ، فهمیدم که به سردبیری مجله‌ی یک خط کشتی‌رانی نیاز ندارم ، بل‌که کمی خودمختاری و ماجراجویی بیش‌تر در شغلم می‌خواهم .

بنابراین حتا زمانی که نسبت به دست‌آوردها یا پیروزی‌ها یا دارایی کسی حسادت می‌کنید ، باید بدانید که ممکن است چیزی مشابه آن را نمی‌خواهید . برای مثال ، یکی از دوستانتان می‌گوید که یکی از هم‌کارانش می‌خواهد یک شرکت خصوصی بزند که همه‌ی کارهایش از خانه اداره خواهد شد و کارش این خواهد بود که در آن منطقه‌ی مسکونی برای مردم ، خانه ، مدرسه و مرکز خرید پیدا کند و آن‌ها را در مهمانی‌هایی که ترتیب می‌دهد با ساکنان قدیمی محله آشنا و دوست کند . با شنیدن این حرف موجی از حسادت شما را فرا می‌گیرد و می‌خواهید شما هم این شرکت را بزنید . چرا ؟ آیا فکر شرکت زدن است که شما را به خود مشغول کرده است ؟ یا فقط مشاهده‌ی کسی که جرات این کار را دارد شما را به واکنش وا داشته است ؟ یا شاید مساله‌ی کوچک‌تری در کار باشد : کار کردن در خانه و در نتیجه وقت بیش‌تری برای بچه‌ها داشتن ؟ یا حتا ممکن است جنبه‌ی اجتماعی آن مهم باشد : ملاقات با تعداد زیادی از مردم جدید و میزبانی از آن‌ها ؟

سه سوال کوچک برای یافتن آن‌چه واقعا به آن اشتیاق دارید :

١- در یک جمله بگویید آن‌چه واقعا به آن حسادت می‌کنید چیست ؟

٢- کدام چهار کلمه می‌توانند آن چیز را به به‌ترین شکل ممکن جمع‌بندی کنند ؟

٣- از آن چهار کلمه ، کدام‌یک شما را بیش‌تر به خودش جلب می‌کند ؟

حسادت به عنوان یک محرک

حال که یک اشتیاق پنهان را کشف کرده‌اید و در مورد هدف یا آرزویی که از آن اطلاع نداشته‌اید زنگ هشدار به صدا در آمده است ، باید همه‌ی نیروهای خود را به حرکت درآورید . به نظر من یکی از علت‌هایی که حسادت ما را دیوانه می‌کند ، این است که فکر می‌کنیم چیزی را که شخص دیگری به دست آورده آخرین بوده و دیگر چیزی برای ما نمانده است . بله ، ممکن است در دبیرستان این موضوع درست باشد ، مثل این که فقط یک نفر می‌تواند شاگرد اول باشد یا فقط یک نفر می‌تواند قهرمان شطرنج شود . در دنیا چیزهای زیادی وجود دارند که تنها به یک نفر تعلق پیدا نمی‌کنند .

رجینا بارکا تعریف می‌کند که چگونه حسادت باعث به حرکت درآوردن او شده است : « من واقعا مدیون حسادت هستم . اولین قطعه‌ای که برای چاپ فرستادم تنها به این علت بود که روزی در یکی کتاب‌فروشی کوچک ، واقع در یکی از خیابان‌های مرکز شهر ، در یک مجله‌ی ادبی کوچک دیدم که دو قطعه شعر از یکی از دختران هم‌کلاسی‌ام در دوران کالج چاپ شده است . ناگهان حسادت سرتاپای وجود مرا در بر گرفت . ولی با حودم گفتم که باید از او هم به‌تر شوم یا حداقل به خوبی او باشم . خلاصه ، یکی از شعرهایم را به چاپ رساندم ، شعری که اکثر کلمه‌هایم را از او اقتباس کرده بودم نه این که از خودم نوشته باشم . حسادت باعث شد که به انتشار شعر دست بزنم . »

در مورد حسادت خود انعطاف‌پذیر باشید .

گاهی حسادت شما را به طرف آن‌چه اشتیاق دارید به خوبی هدایت می‌کند و شما شروع می‌کنید به دنبال آن رفتن ، اما مسایل آن‌طور که پیش‌بینی کرده‌اید از آب درنمی‌آید . بنابراین باید بتوانید آمادگی و انعطاف‌پذیری مقابله با آن‌ها را داشته باشید .

چند سال پیش یکی از دوستانم مرا به شام در آپارتمانش دعوت کرده بود . او و شوهرش آپارتمان یک‌خوابه‌ی بغل‌دستی را خریده بودند و با برداشتن دیوار میانی ، آن را به آپارتمان دو خوابه‌ی خود اضافه کرده بودند . او جریان ساخت ، مشکلات با پیمان‌کاران و گچ‌کاری‌های انجام شده را برای من تعریف کرده بود و من خیلی دلم می‌خواست که آپارتمان را ببینم . مساله فقط کنج‌کاوی نبود . این دوست کسی است که من از خوش‌حالی او خوش‌حال می‌شوم و می‌خواستم با دیدن موفقیت او در ساختن آپارتمان احساس شادی کنم .

واکنش من در برابر دیدن آپارتمان او کامال غیرمنتظره بود . از این که او صاحب این آپارتمان است خیلی خوش‌حال بودم ولی به شدت احساس حسادت نیز می‌کردم . ( ساروی‌کیجا : در فارسی به این حس حسادت نمی‌گیم ، می‌گیم غبطه . حسادت یعنی تو نداشته باشی من داشته باشم ، غبطه یعنی تو داشته باشی من هم داشته باشم . ) آپارتمان او بسیار عالی بود . ناهاخوری بسیار شیکی داشت و اتاق نشیمن بسیار بزرگ و راحت بود . شب خوبی را گذراندیم ولی وقتی به خانه برمی‌گشتم غم و اندوه کل وجود مرا فرا گرفته بود .

از آن‌جا که حسادت من کاملا مشخص بود ، به راحتی از آن گذشتم و بر روی خود تمرکز کردم ، بر روی این که چرا چنین واکنشی دارم . بعد از چند روز متوجه شدم که این واقعیت را فراموش کرده‌ام که شوهرم ، بچه‌هایم و من سال‌های سال در این آپارتمان‌های نقلی زندگی کرده‌ایم ، آپارتمانی که آشپزخانه‌ی بسیار کوچکی دارد و جایمان تنگ است . دیدن آپارتمان دوستم به من فهماند که خواهان آپارتمانی بزرگ‌تر ، آرام‌تر و راحت‌تر برای خودمان هستم . ولی هر آپارتمان بزرگی را هم نمی‌خواستم . بلافاصله توانستم بدانم که به‌ترین راه‌حل این است که آپارتمان خودمان را با آپارتمان یک‌خوابه‌ی بغل‌دستی یکی کنیم . یعنی همان کاری که دوستم کرده بود .

دلایل زیادی برای خوب بودن این تصمیم وجود داشت . ما ساختمانمان را دوست داشتیم و می‌توانستیم در آن بمانیم . از طرفی ف مخارج اسباب‌کشی در جیبمان می‌ماند . قیمت آپارتمان بزرگ‌شده به مقدار قابل توجهی بیش‌تر از فروش تک‌تک آپارتمان‌ها بود . از طرف دیگر ، از لحاظ روانی نیز این کار برای ما بسیار مفید بود .

حالا تنها کاری که باید می‌کردم این بود که زن و شوهر پیری را که در آپارتمان بغل‌دستی زندگی می‌کردند راضی کنم تا آپارتمانشان را به من بفروشند . آپارتمان آن‌ها در سال‌های اخیر از نظر قیمت زیاد افت کرده بود و من فکر می‌کردم که یک قیمت مناسب آن‌ها را به فروش آپارتمان مشتاق می‌کند . در مورد برداشتن دیوار با خانم هم‌سایه حرف زدم ، او به نظر کمی علاقه‌مند آمد و به من گفت که تا چند ماه دیگر جواب قطعی خواهد داد .

دو سال گذشت . هر بار که با او حرف می‌زدم ابدا علاقه‌مند به نظر می‌رسید ولی بعدا می‌گفت « شاید این تابستان » یا « در پاییز جوابتان را می‌دهم » . این موضوع مرا خیلی ناراحت کرده بود اما می‌دانستم که چه می‌خواهم و نمی‌خواستم در نبرد عقب‌نشینی کنم .

سرانجام متوجه شدم که موضوع اصلی حسادت مرا به گروگان گرفته است ، یعنی همان یکی کردن دو آپارتمان ، و متوجه شدم که باید از اسارت آن درآیم . چیزی که به آن نیاز داشتم مقداری انعطاف‌پذیری بود . من و شوهرم با هم صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که به دنبال آپارتمان‌های دیگر در ساختمان‌های دیگر رفتن ضرری ندارد . او با یک آژانس خرید و فروش مسکن قرار ملاقات گذاشت . دو روز بعد یکی از مشاوران مسکن به ما دو واحد آپارتمان و یک خانه نشان داد و اعتقاد داشت که با این کار سلیقه‌ی ما به دستش خواهد آمد .

برخلاف تصور اولیه ، ما عاشق آن خانه شدیم و آخر هفته را در مورد آن به مشورت و فکر کردن گذراندیم . در مدت یک هفته به خودم قبولاندم که دیگر نمی‌خواهم آپارتمان بغل‌دستی را بخرم . جالب این که یک هفته بعد از آن‌که ما قول‌نامه‌ی آن خانه را نوشتیم ، هم‌سایه‌مان گفت که تصمیم قطعی گرفته است آپارتمانش را به ما بفروشد . بعد از آن‌که خبر را به او گفتم او دیگر با ما حرف نزد .

برای من نسبتا آسان بود که با حسادت خود انعطاف‌پدیری داشته باشم و توجه خود را به نوعی دیگر از مسکن معطوف کنم ، زیرا آن‌چه واقعا می‌خواستم جایی بود که بتوانم  در آن راحت باشم . اما گاهی اوقات انعطاف‌پذیر بودن دشوار است زیرا آن‌چه می‌خواهید در انواع دیگر وجود ندارد و اگر دارد در نگاه اول چندان جالب نیست .

چند وقت پیش یکی از دوستان من اعتراف کرد که سال‌ها به رابطه‌ی من با مادرم حسادت کرده است . او هم می‌خواست همان رابطه را با مادرش داشته باشد ولی مادرش زنی سرد ، خودبین ، حریص و در عین حال بی‌توجه به خواسته‌های دخترش بود . دوستم تمام تلاشش را کرده بود .

او به روان‌درمان‌گر مراجعه می‌کند و روش‌های پیشنهادی او را به کار می‌بندد . او راجع به مادرش خیلی فکر می‌کند و راه‌های مختلفی را که می‌توانستند ارتباط ان‌ها را برقرار کنند در نظر می‌گیرد .

پس از مدت زیادی ، دوستم قبول می‌کند که به خواسته‌اش نخواهد رسید . هم‌چنین متوجه این موضوع می‌شود که چه‌قدر مادرشوهرش در سال‌های اخیر به او محبت و علاقه نشان داده است . این محبت مادرانه نبود ، این چیزی نبود که او آرزوی آن را داشت ، ولی سرانجام وقتی متوجه می‌شود که به آن نخواهد رسید ، با آغوش باز محبت مادرشوهرش را پذیرا می‌شود .

اگر احساس حسادت نمی‌کنید ، سعی کنید آن را تجسم کنید

آیا اخیرا هیچ چیزی شما را به حسادت وادار کرده است ؟ به اطراف خود نگاه کنید و ببینید اگر می‌توانستید چه چیزی را می‌دزدیدید . گاهی فکر می‌کنم که ازدواج دوم من با مردی مناسب بوده است ، زیرا به اطراف خود نگاه کردم تا ببینم کدام‌یک از دوستانم ازدواجی کرده است که من هم شبیه آن را می‌خواهم . وقتی در سی و یک سالگی طلاق گرفتم ، از یک متخصص شنیدم که اکثر افراد دوباره با کسی مشابه همان شخص قبلی ازدواج می‌کنند . مطمئنا نمی‌خواستم آن کار را بکنم ، بنابراین مدتی به ازدواج‌های دوستانم و این که کدام‌یک را تحسین می‌کنم فکر کنم . ازدواجی که مرا به حسادت واداشت کاملا شگفت‌زده‌ام کرد . شوهر آن زن واقعا یک مرد رویایی نبود و بارها وقتی به خانه‌ی دوستم می‌رفتم با زیرشلواری به در خانه می‌آمد ، ولی عاشق زنش بود و دوست داشت عصر روزهای تعطیل با او در پارک قدم بزند و به داستان‌هایش گوش دهد . من به خودم گفتم « به دنبال چنین مردی هستم ، حتا اگر با زیرشلواری برود دم در » .

به اطراف خود نظر بیاندازید و خوب دقت کنید ، شاید چیزی گیر بیاورید که بتوانید اندکی نسبت به آن حسودی کنید تا به‌تر بدانید به چه چیز تمایل دارید .

و اگر نه ، به مطالعه‌ی راز بعدی بپردازید .

راز دوم :سنگ بزرگ بردارید

بسیار خوب ، ممکن است شما زن حسادت‌پیشه‌ای نباشید . یا ممکن است شما حسود باشید ولی در حال حاضر چیزی وجود نداشته باشد که نسبت به آن شدیدا حسودی کنید . خوش‌بختانه تکنیک دیگری وجود دارد که با آن می‌توانید کشف کنی که امسال ، در حال حاضر ، چه می‌خواهید .

اگر هنوز مطمئن نیستید که چه می‌خواهید ، باید کفش آهنی به پا کنید و قدم به دنیا بگذارید و آن‌قدر بگردید تا با آن روبه‌رو شوید . باید بگردید ، بچرخید ، بجویید ، به هر سوراخ سنبه‌ای سرک بکشید و خلاصه این که حسابی زمان و انرژی بگذارید . به عبارتی دیگر باید به کلاس‌هایی بروید ، کتاب و مجله بخوانید ، از آن‌چه در جهان می‌گذرد باخبر شوید و با مردم مختلفی معاشرت داشته باشید . ممکن است بعضی مردم آن‌چه را که می‌تواند در شما تغییری به وجود بیاورد بدانند . به دوستان دوستانتان تلفن بزنید و نازک‌ترین سرنخ‌ها را دنبال کنید . باید بدانید که انجام دادن بسیاری از این کارها جز پادرد و دل‌سردی چیزی به هم‌راه نمی‌آورد . این همان راه‌بردی است که من در مورد زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند بارها و بارها انجام داده‌ام . دیان سایر به این کار می‌گوید : « پارتیزان تجربه » . زیرا در نقطه‌ای از این فرایند خستگی‌ناپذیر جمع‌آوری اطلاعات ، آن‌چه را می‌خواهید به دست خواهید آورد .

چرا این روش ، آن‌قدر هم که به نظر می‌رسد ، بی‌راهه نیست ؟

می‌انم که این روش ، یعنی جست‌وجوی آن‌چه می‌خواهید ، به نظر می‌رسد که کاملا بی‌راهه باشد . زیرا اگر آرزو در درون شماست آیا به‌تر نیست که در اعماق خود به جست‌وجوی آن بپردازید ؟ کتاب‌هایی که در مورد یافتن ندای درونی در زندگی چاپ شده است همواره پیشنهاد می‌کنند که در خلوت خانه‌ی خود عمیقا به فکر فرو روید و در ذهن خود کاوش کنید . اما ممکن است آرزوی انسان بی‌شکل ، مبهم و غیر قابل اعتماد باشد . اغلب نمی‌داند که چه می‌خواهد ، تا روزی که وارد اتاقی می‌شود و آن را درست در روبه‌روی خود می‌بیند . حتا اگر به استعدادها و مهارت‌های خوب خود آگاهی داشته باشید ، ممکن است از کاربرد مناسب آن‌ها در مورد خود آگاه نباشید . برای بسیاری از زنان موفقی که ملاقات کرده‌ام ، کشف کردن آن‌چه در زندگی می‌خواستند این نبود که یک روز صبح از خواب بیدار شوند و فریاد بزنند « یافتم » بل‌که از یک روند حذفی عبور کرده‌اند .

این همان مورد سوزان مولیناری ، نماینده‌ی کنگره از شهر استتن ایسلند از نیویورک است که سخن‌رانی گشایش کنوانسیون ملی دمکرات‌ها را در سال 1996 ارائه کرد و اخیرا پیش از این که مدت نمایندگی‌اش تمام شود از کار استعفا داد تا در تلویزیون CBS به کارگردانی و روابط عمومی مشغول شود .

مولیناری می‌گوید : « فکر نمی‌کنم هرگز برایم پیش آمده باشد که از خواب بلند شوم و بگویم این همان چیزی است که می‌خواهم انجام دهم . درعوض در جست‌وجوی فرصت‌ها هستم و وقتی فرصتی پیش می‌آید / بسته به این که از آزمایش کردن آن پشیمان خواهم شد یا نه / آن فرصت را غنیمت می‌شمارم یا غنیمت نمی‌شمارم . »

به نظر می‌آید که چندان رمانتیک نباشد ، مگر نه ؟ خیلی به‌تر است که انسان چیزی را از صمیم قلب بخواهد و برای رسیدن به آن هر روز تلاش کند . با این حال ، زنانی که به آن‌چه می‌خواسته‌اند رسیده‌اند ، در مورد سرنوشتشان انسان‌های رمانتیک و ناامیدی نیستند . آن‌ها این واقعیت را پذیرفته‌اند که الزاما این طور نیست که انسان از بدو تولد می‌داند چه می‌خواهد ، بل‌که باید به جست‌وجوی آن برود و آن را پیدا کند .

آن‌ها می‌دانند که کارهای زیادی وجود دارد که می‌توانند انجام بدهند و به‌تر است یکی از آن‌ها را ( حداقل برای مدتی ) انتخاب کنند و دیگر به فکر این نباشند که آیا ممکن است کار دیگری به‌تر باشد ؟

یکی از طراحان مشهور ، سینتیا رولی ، اولین لباس خود را در هفت سالگی طراحی کرد ، ولی هرگز در نظر نداشت طراح مد شود ، چه برسد به این که جایزه‌ی انجمن طراحی مد به نام پری ‌الیس را از آن خود کند . او به نوعی از روی شانس به این شغل کشیده شد .

او می‌گوید : « همواره فکر می‌کردم که یک نقاش خواهم شد و در موسسه‌ی هنر شیکاگو در هنرهای زیبا تحصیل خواهم کرد . تا مدت‌ها بعد ، یعنی زمان مدرسه ، حتا نمی‌دانستم که مد یک درس انتخابی است . من از یک خانواده‌ی نقاش هستم ، بنابراین همیشه رسم می‌کردم و نقاشی می‌کشیدم . من خیاطی می‌کردم زیرا فکر می‌کردم که با این روش آدم می‌تواند لباس درست کند . من در یک شهر واقعا کوچک در میدوست بزرگ شدم و در آن‌جا اصلا فروش‌گاهی برای خرید نبود . فروش‌گاه‌ها از محل ما یک ساعت فاصله داشت . می‌خواستم چیزهایی بسازم ، چیزهایی خلق کنم . حتا زمانی که در بزرگ‌سالی به مد وارد شدم ، فعالیت‌های من صرفا راهی بود برای خلاق بودن . این کار با نقاشی و رسم متفاوت بود . حتا اگر مبلمان می‌ساختم یا دوچرخه طراحی می‌کردم باز خوش‌حال می‌شدم .»  

پس فکر نکنید که تنها یک چیز عالی برای انجام دادن یا دوست داشتن و یک محل عالی برای زندگی کردن وجود دارد . نباید دست روی دست بگذارید و منتظر باشید تا الهام به در خانه‌تان بیاید . حالا وقت آن است که به جست‌وجوی آن‌چه واقعا می‌خواهید بروید . به جست‌وجوی آن‌چه شما را کامل می‌کند .

شش راه‌برد آشکار برای آزمایش کردن

اکنون می‌خواهید پارتیزان تجربه شوید . برای این کار نیاز ندارید شمشیر یا مسلسل بردارید یا صورتتان را رنگ کنید . فقط باید از در خانه بیرون بروید .

ولی کجا بروید ؟ هرچند که ممکن است کسل‌کننده و یک‌نواخت به نظر بیاید ، به‌تر است از موارد آشکار شروع کنید . هرچند که ممکن است راجع به آن‌چه می‌خواهید سرنخی داشته باشید ، با این حال حداقل یک ایده‌ی مبهم از آرزوهایتان دارید . در کم‌ترین حالت باید بدانید در چه قسمت از زندگی‌تان احساس نیاز می‌کنید : خانه ، شوهر ، کار ، دوستان و … . این نقطه‌ی شروع پارتیزانی شماست . برای مثال اگر فکر می‌کنید که یک کار تجارتی یا تولیدی می‌خواهید ، از درون خانه‌ی خود شروع کنید و دیگر آقابالاسری به نام رییس نداشته باشید .

پارتیزانی آشکار این است که به انجمن‌های مختلف در امور زنان بروید ، با تعداد هرچه بیش‌تری از اعضای آن‌ها صحبت کنید و متوجه بشوید که اوضاع در چه حال است و کدام فعالیت‌ها می‌توانند به شما الهام دهند .

اینک چند راه‌برد اصلی که اغلب می‌توانند به روشن شدن شما کمک کنند :

١- در مورد آن‌چه فکر می‌کنید می‌تواند به شما نیروی حرکت بدهد مطالعه کنید یا به کلاس بروید .

٢- با سه نفر از کسانی که در شغل مورد علاقه‌ی شما موفق شده‌اند صحبت کنید .

٣- به اینترنت وصل شوید و در مورد این موضوع به جست‌وجو بپردازید .

۴- سعی کنید با کسی که چیزهایی می‌داند مصاحبه‌ای داشته باشید .

۵- دفترچه‌ای باز کنید و به طور خودجوش آن‌چه را که فکر می‌کنید می‌خواهید و واقعا به آن علاقه دارید بر روی کاغذ بیاورید .

۶- صدای خود را روی نوار ضبط کنید ، بگویید که فکر می‌کنید چه می‌خواهید و بعد به آن‌چه گفته‌اید گوش دهید .

ده ریزه‌کاری دیگر

برداشتن قدم‌های مشخص مهم است ، اما همیشه کافی نیست . من باور دارم که یکی از به‌ترین راه‌بردها برای کشف کردن آن‌چه در زندگی‌تان جایش خالی است ، آزمایش کردن چیزهای غیرعادی ، خارج از محدوده ، احمقانه و ماجراجویانه است . این کار می‌تواند هر آرزوی نهانی را آشکار سازد .

١- با یکی از دوستان خوب ولی نه چندان نزدیک خود ( نه یکی از به‌ترین دوستانتان و نه یکی از هم‌کارانتان ) برای ناهار به رستوران بروید و از او بپرسید « اگر بتوانی در ذهن خود مرا در حالتی مجسم کنی که در زندگی‌ام کاری انجام می‌دهم که واقعا خوش‌حالم می‌کند ، این تجسم چه شکلی خواهد بود ؟ »

٢- به تنهایی در یک منطقه‌ی آرام به مدت طولانی قدم بزنید و راجع به سه زمان از زندگی‌تان که در آن‌ها واقعا شاد بوده‌اید ، فکر کنید . وقتی به خانه رسیدید سریعا آن‌ها را به روی کاغذ بیاورید . 

٣- چند عکس کوچک از مناظر طبیعی و شهری مختلف فراهم کنید و سه تا از آن‌ها را که بیش‌تر از همه دوست دارید به یخ‌چال بچسبانید . این تصاویر چه چیزی را می‌توانند به شما بگویند ؟

۴- یک مهمانی شام ترتیب دهید و چند تن از کسانی را که می‌شناسید و چند تن از کسانی را که ملاقاتشان کرده‌اید اما فرصت شناختن آن‌ها را نداشته‌اید دعوت کنید . از آن‌ها راجع به زندگی‌شان ، آن‌چه از انجامش لذت می‌برند و آن‌چه بعدا می‌خواهند انجام بدهند ، سوالاتی بپرسید .

۵- برای چند هفته سعی کنید راجع به خودتان حرفی نزنید و از دیگران درباره‌ی خودشان سوال‌های زیادی بپرسید .

۶- یک دفترچه با جلدی زیبا بخرید و هر شب پیش از خوابیدن چیزی را که در طول روز از آن لذت فراوان برده‌اید در آن یادداشت کنید .

٧- فهرست سه مورد از به‌ترین تعطیلات خود را تهیه کنید . آن‌ها در چه چیزی مشترک هستند ؟

٨- سه چیزی که در آن‌ها از همه بیش‌تر مهارت دارید کدام‌هاست ؟ تصویر شخصی را که آن سه مهارت یا استعداد را دارد خلق کنید . شغل آن شخص چیست ؟ اوقات فراغت خود را به چه فعالیتی مشغول می‌شود ؟ با چه نوع افراد به‌ترین اوقات را دارد ؟

٩- چهار یا پنج مورد از چیزهایی را که مردم از همه بیش‌تر در شما تحسین می‌کنند یادداشت کنید ، مانند « تو خیلی مرتب هستی » یا « تو با مردم خیلی مهربان هستی » .

١٠- یک بعد از ظهر خود را به کاری اختصاص دهید که هرگز آن را انجام نداده‌اید ، فقط به این خاطر که برایتان تازگی دارد یا عجیب و غریب است ، مانند رفتن به مسابقه‌ی اسب‌سواری ، تماشای ورزش‌های باستانی ، یا شرکت در جلسه‌ی  بازشناسی . بعد راجع به آن‌چه که در آن مکان بر خلاف انتظارتان از آن خوشتان آمده است ، یادداشت کنید .

متوقف شدن

اکنون این اطلاعات که از کاوش‌هایتان به دست آمده است ، چه چیزی در اختیار شما خواهند گذاشت ؟ حالا باید متوقف شوید و آن‌چه را که در این چیزها شما را خوش‌حال می‌کند ببینید .

سال گذشته ، وقتی کسی را برای کمک به ایجاد تغییرات در منزلمان استخدام کردم ، یک درس بسیار خوب گرفتم . هشت سال پیش وقتی این منزل را خریدیم ، من مانند دیوانه‌ها شروع کردم به خریدن مبلمان و وسایل زینتی و پارچه‌ای . من خیلی به رنگ سبز اهمیت می‌دادم و وسایلی را انتخاب می‌کردم که گل‌های کوچک و چاپ‌های کوچک داشتند . چرا سبز ؟ چند تا پارچه‌ی پرده‌ای سبز رنگ پیدا کردم که خیلی زیبا بود . با این که سلیقه‌ی خوبی دارم ، اصلا نمی‌توانم یک خانه را خوب دکور کنم . سرانجام یک خانم دکوراتور استخدام کردم ، کسی که تخصص داشت به مشتری‌ها کمک کند تا با همان وسایل موجود دکوراسیون جدیدی به وجود آورند .

یکی از پیشنهادهای او این بود که دیوارها را با سایه‌های مختلف رنگ بزنم و چند تا از تابلوهای روی دیوار را بردارم چون خیلی شلوغ شده بود . به پیشنهاد او عمل کردم و به نظر می‌آمد که با این کار اتاق‌ها بیش‌تر به هم می‌آیند . ولی با گذشت زمان دیدم که آن‌ها به طرز باورنکردنی بی‌روح و یک‌نواخت شده‌اند .

هر چه بیش‌تر در آن خانه زندگی می‌کردم این مساله بیش‌تر مرا اذیت می‌کرد . می‌دانستم که باید کاری انجام دهم ولی نمی‌دانستم چه کاری . چند وسیله‌ی تزیینی زیبا خریدم و قسمت‌هایی از دیوار را با رنگ‌های مختلف رنگ کردم ولی فایده نداشت . سرانجام خانمی به نام دنی دیکلر را کشف کردم که به دکتر دکوراسیون شهرت داشت . از او خواستم که بیاید و نظر بدهد .

پیش از آن که پیشنهادی بدهد از من خواست که به مجله‌های دکوراسیون نگاه کنم و عکس اتاق‌هایی را که دوست دارم از آن‌ها درآورم . او گفت که عکس‌ها را در یک دفترچه‌ی نقاشی بزرگ بچسبانم و در حاشیه‌ی آن عکس آن‌چه را که بیش‌تر در آن دوست دارم بنویسم . آن‌گاه او آن‌چه را که من یافته‌ام تحلیل کند .

بعد از آن که کارم تمام شد ، او دفترچه را به خانه برد و انتخاب‌های مرا مورد مطالعه قرار داد . نتیجه‌گیری‌های او از عکس‌های انتخابی من بسیار روشن بود . در حالی که خود من / حتا به هنگام بریدن و چسباندن / متوجه آن نشده بودم . معلوم شد که من با این که رنگ سبز را به عنوان رنگ اصلی خانه انتخاب کرده بودم ، علاقه‌ی واقعی من بیش‌تر به رنگ‌های شفاف‌تر و روشن‌تر مانند قرمز ، نارنجی ، زرد و ارغوانی بوده است .

اکنون چند هفته است که مطالعه می‌کنید ، مشاهده می‌کنید ، گوش می‌دهید ، می‌خوانید ، پژوهش می‌کنید ، یادداشت می‌کنید ، بازنگری می‌کنید و ارتباط‌ها را در نظر می‌گیرید . شاید در این مدت جرقه‌ای زده شده باشد ولی به علت این که به زدن عینک دودی عادت کرده‌اید آن را ندیده‌اید .

١- به پشت سر خود نگاه کتید

وقتی از روند تلاش برای یافتن آن‌چه می‌خواهید گذر می‌کنید ، شاید نگاه کردن به گذشته مفید باشد . آیا در زندگی‌تان چیزی وجود داشته است که شما را خیلی خوش‌حال کرده باشد ولی آن را کنار گذاشتید زیرا فکر می‌کردید دیگر با آن کاری ندارید یا مناسب سن و سالتان نیست ؟ شاید آن را کنار گذاشتید زیرا مطمئن بودید که چیزی مهم‌تر و جالب‌تر در مسیر زندگی و آینده‌ی رو به رشد خود خواهید یافت .

یکی از دوستان من ، یک زن بیست و هشت ساله‌ی زیبا به نام جین رینزلر ، دست به کاری زده که عاشق آن است ، فقط با فهمیدن این که در شانزده سالگی به طور اتفاقی با این کار روبه‌رو شده بود . امروز او رییس شرکت پژوهشی خود « یوث اینتلیجنس » است : یک شرکت مشاوره‌ی بازاریابی ، متخصص یافتن مشتری در بین جوان‌های سیزده تا بیست و چند ساله . از جمله مشتری‌های او Revlon ، Heineken و Nike هستند .

بعد از پایان تحصیلات کالج ، رینزلر در یک شرکت تبلیغاتی با سمت « آماردار» که در آن به برخورد با مشتری‌ها و توسعه‌ی تبلیغات پرداخته می‌شد ، مشغول به کار شد . او به زودی دریافت که از آن کار متنفر است . او می‌گوید : « هر روز به سر کار می‌رفتم . در مورد یک پروژه بر روی پیتزا هات کار می‌کردم . خیلی وحشت‌ناک بود . تعداد زیادی از افراد تمام فکر و ذکرشان این بود که در آگهی تلویزیونی چند تا پیتزا پپرونی نشان داده شود . البته آدم‌های زیادی وجود دارند که این نوع کار را دوست دارند و من فکر می‌کردم خب شاید این شرکت برای من خوب نیست یا وظیفه‌ای که در آن دارم خوب نیست ، بگذارید یکی دیگر را امتحان کنم . هرگز فکر نکردم که من از این کار خوشم نمی‌آید یا شاید به اندازه‌ای که باید در آن خوب نیستم . »

او شروع می‌کند به جست‌وجوی یک شغل . هم‌چنان که فرصت‌های دیگر را کشف می‌کند ، احساس می‌کند شغل قبلی برایش مناسب نبوده است . مدیران یک آژانس که در آن مصاحبه می‌کرد اقرار می‌کنند که دقیقا نمی‌دانند به دنبال چه می‌گردند ، شاید یک آماردار یا شاید آن که واقعا به او احتیاج داشتند یک پژوهش‌گر بود . به نظر می‌آمد که ایجاد بخشی جدید برای نشان دادن نیازهای مصرف‌کنندگان به شیوه‌ای جدید فکر خوبی باشد . جین احساس می‌کند که قلبش از شادی و هیجان می‌تپد . او می‌دانست چیزی که می‌خواهد انجام دهد در واقع همان چیزی بود که سال‌های قبل می‌خواسته انجام دهد .

می‌بینید که از دبیرستان ، جین مجذوب آرزوها و انگیزه‌های نسل خود بوده است . در شانزده سالگی مادر او / یک تصحیح‌کننده‌ی کتاب / نظر جین را در مورد کتابی که یک روان‌شناس چهل ساله نوشته بود می‌پرسد . کتاب در این مورد بود که توضیح دهد در سر جوانان و نوجوانان چه می‌گذرد و اطلاعاتش همه غلط بود .

جین می‌گوید : « من آن را خواندم و فکر کردم که نویسنده اصلا متوجه موضوع نیست . بعد پیش خود گفتم خدای من ، همه‌ی مردم این کتاب را خواهند خواند و هیچ کس بچه‌های هم‌سن مرا درک نخواهد کرد . نحوه‌ی روبه‌رو شدن این نویسنده کاملا غلط است . او سوال‌هایی نظیر این می‌پرسد « نظرتان راجع به ازدواج چیست ؟ » به جای این که بپرسد « چند بار می‌خواهید ازدواج کنید ؟ » . او عمدا اشتباه نمی‌کرد بلکه داشت از ورای یک لنز ، به بازتاب آن‌چه خودش در پانزده سالگی بوده نگاه می‌کرد . ولی خیلی چیزها عوض شده است . بیبی‌بومرزها مشکلی به عنوان حاملگی‌های ناخواسته داشتند ، ما مشکل ایدز داریم . بیبی‌بومرزها شاهد قدم گذاشتن انسان بر روی کره‌ی ماه بودند ، ما شاهد انفجار فضاپیمای چلنجر بوده‌ایم . »

وقتی مادر جین از او می‌پرسد آیا می‌تواند بهترش را بنویسد ، او می‌ گوید بله و شروع به نوشتن کتاب خودش می‌کند . کتابی به نام « نوجوانان حرفشان را می‌زنند » که در سال ١٩٨۶ چاپ می‌ شود .

جین کار خود را در آژانس جدید شروع می‌کند و یک بخش پژوهشی ترتیب می‌دهد تا به تبلیغ‌کنندگان توضیح دهد که نوجوانان به چه چیزی فکر می‌کنند و چگونه می‌توان به آن‌ها دست یافت . سرانجام تصمیم می‌گیرد خودش به تنهایی کار کند و از آن موقع به بعد بسیار شاد و راضی است .

او علاقه‌ ی خود را با نگاه کردن به پشت سرش به دست می‌آورد . او می‌ گوید : من راجع به خیلی چیزها علاقه‌ای ندارم ولی نسبت به توضیح دادن مسایل نسل خودم به شدت علاقه دارم . زیرا فکر می‌کنم مردم ما را خوب درک نمی‌کنند . ولی مدت زیادی طول کشید تا متوجه شدم که هر کسی نمی‌‌تواند آن کار را انجام دهد . »

٢- از شهر خارج شوید .

گاهی علت این که نمی‌توانید آن‌چه را که می‌خواهید ببینید ، برنامه‌ها و انتظاراتی است که هر کس دیگری برای شما دارد . در واقع شاید به آن‌ها متکی هستید تا از زحمت یافتن برنامه‌ها و انتظارات خود راحت شوید . برای این کار تنها یک راه حل وجود دارد : از شهر خارج شوید . باید از صحنه خارج شوید تا از شنیدن عقاید کهنه راحت شوید و چیزی کاملا جدید به شما الهام شود .

چند ماه پیش با یکی از موفق‌ترین و خوش‌ریخت‌ترین مدل‌های کشور ، ام آرونسون ، ناهار صرف کردم . او واقعا زیباست . در واقع مجله‌ی پیپل او را جزو پنجاه نفر از زیباترین مردم در سال ١٩٩۶ معرفی کرد . او به من گفت که موفقیت خود را مدیون این است که ساحل شرقی آمریکا را به هم‌راه هم‌اتاقی کالجش ترک کرده و به کالیفرنیا آمده تا از دست پیام‌های مخرب ناپدری‌اش راحت شود .

ناپدری‌اش به طور دائم به او می‌گفت که اضافه‌وزنش برای او یک مشکل است . وقتی او دوازده ساله بود ، ناپدری با ماژیک بر روی بدن وی دایره‌های سیاه رنگی به نام « نقطه‌های مشکل‌آفرین » رسم کرده بود ، جاهایی که اگر او مراقب نمی‌شد ، بیش از اندازه چاق می‌شدند . او سعی کرد ماژیک‌ها را پاک کتد ولی در استخر وقتی بچه‌های دیگر به او خندیدند ، متوجه شد که خط‌ها هنوز قابل رویت است . این یک تجربه‌ی خوار کننده بود .

در دانش‌گاه سیراکوس ، او و هم‌اتاقی‌اش تصمیم می‌گیرند که در تابستان برای عموی هم‌اتاقی‌اش که در شغل سینما بود به عنوان پرستار بچه در لوس‌آنجلس کار کنند . بچه‌های آن مرد بسیار شلوغ بودند و کار آن‌ها مدت زیادی طول نکشید ، ولی وقتی او در لوس‌آنجلس بود افراد زیادی به او گفته بودند که ظاهر خوبی دارد . این گفته‌ها در او دید جدیدی نسبت به خودش ایجاد می‌کند . او در تلویزیون NBC شغلی به عنوان منشی به دست می‌آورد ، بعد در یک ایستگاه تلویزیونی مجری می‌شود و سرانجام به نیویورک برمی‌گردد تا در مد برای افراد بزرگ‌جثه کاری به دست آورد .

٣- به حسن تصادف مجال بدهید .

از سماجت کردن روی آن‌چه نیاز دارید دست بردارید و اجازه دهید تا زندگی برای چند هفته خود به خود ادامه پیدا کند . ولی باید بیرون بروید تا فرصت دهید حسن تصادف پیش آید . خانم کاترین کوک ، عکاس حرفه‌ای مناظر ، در مورد حسن تصادف داستان جالبی دارد . ده سال پیش او مشغول اداره‌ی استودیوی عکاسی خودش بود و ساعت‌ها به کار می‌پرداخت و احساس بی‌رمقی و خلا می‌کرد . او در اشتیاق یک استراحت و یک مرخصی بود . وقتی دوستانش پیشنهاد می‌کنند که برای یک هفته گشت و گذار با آن‌ها به نیوزیلند برود ، او با اشتیاق می‌پذیرد . او به تازگی از شوهرش جدا شده بود و چیزی مانع رفتنش نمی‌شد .

او می‌گوید : « من و دوستانم برای یک هفته به گردش می‌رفتیم ، ولی من تصمیم گرفتم به تنهایی دو ماه دیگر به گشت و گذار بپردازم . می‌دانستم که به ناشناخته‌ها پا می‌گذارم ولی احساس می‌کردم این کار به من کمک می‌کند تا چهارچوب ذهنی جدیدی برای خودم خلق کنم . من معتقدم که واگذار کردن بعضی چیزها به حسن تصادف ، به انسان اجازه می‌دهد تا راه‌های دیگر و هیجان‌انگیزتری برای خود خلق کند . »

او یک هفته با دوستانش به گشت و گذار می‌پردازد و بعد تنها می‌شود . روزی در حالی که با اتومبیل کرایه‌ای خود در یک جاده‌ی کوهستانی خلوت مشغول به حرکت بود ، متوجه یک مسافر تنها می‌شود و تصمیم می‌گیرد او را سوار کند . او هرگز این کارها را نمی‌کرد ، ولی چون اتومبیل زیادی عبور نمی‌کرد و می‌دانست که شاید تا گذشتن اتومبیل بعدی یک ساعت طول بکشد و نیز فهمیده بود که در نیوزیلند مردم با یک‌دیگر مهربان‌تر هستند و به هم کمک می‌کنند ، این کار را انجام می‌دهد .

معلوم می‌شود که مسافر مردی انگلیسی و مزرعه‌دار است که برای مطالعه در مورد لبنیات نیوزیلند به آن‌جا آمده است . آن‌ها با هم آشنا می‌شوند و الان ده سال است که ازدواج کرده‌اند و با هم شرکت خودشان را اداره می‌کنند .

۴. تقاضای پند و اندرز بکنید، ولی خیلی مراقب باشید.

یکی از چیزهایی که در مورد زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند متوجه شده‌ام، این است که آن‌ها اغلب یک نفر را دارند که از او راهنمایی و مشاوره می‌خواهند. البته منظورم یک مشاور حرفه‌ای نیست. داشتن یک مشاور حرفه‌ای بسیار خوب است، ولی هیچ تضمینی وجود ندارد که بتوانید یکی از آن‌ها را که مناسب است پیدا کنید. به‌علاوه، نباید همه‌ی تخم‌مرغ‌ها را در یک سبد گذاشت. کسی که شما را استخدام کرده و کار یادتان داده است، نباید کسی باشد که شما در مورد این که می‌خواهید به دانش‌گاه برگردید و مامایی بخوانید، با او مشورت کنید. او فکر خواهد کرد که کار بی‌خودی است. علاوه بر آن ممکن است مشاور حرفه‌ای شما نقل مکان کند، آن وقت چه خواهید کرد؟ بهتر است افراد مختلفی داشته باشید که بتوانند دیدگاه‌های مختلفی ارائه دهند. از جمله رییس قبلی، مادر، دوستان و دیگران.

این مشاوران خصوصی آماده هستند تا در موارد بحرانی شما را هدایت کنند و زمانی که می‌خواهید یک تصمیم جدی بگیرید به شما انرژی بدهند. آن‌ها هم‌چنین می‌توانند به شما در یافتن آن‌چه می‌خواهید، کمک کنند. آن‌ها می‌توانند بعضی خصوصیات خوبی را که شما از آن‌ها آگاهی ندارید ببینند یا بهتر از شما بدانند که در زندگی‌تان چه کم‌بودی دارید.

وقتی در ردبوک کار می‌کردم، با یک وکیل دعاوی جوان به نام سوزل اسمیت که در لس‌آنجلس دفتر شخصی دارد گفت‌وگویی داشتم. این خانم بعد از پایان دانش‌گاه به گروه کوچکی از وکلای تعاونی می‌پیوندد. او می‌گوید: «فکر می‌کردم که می‌خواهم وکیل تعاونی بشوم، زیرا دوست داشتم در جمع صاحبان صنایع بنشینم و به آن‌ها بگویم که چه کار کنند، ولی یک روز یکی از مشاورانم به من گفت ممکن است خودتان ندانید، شما استعداد وکیل دعاوی شدن دارید، زیرا دوست دارید بحث کنید، مجادله کنید و به مبارزه بپردازید، شما دوست دارید با مردم کنش و واکنش داشته باشید. »

این لحظه در زندگی او سرنوشت‌ساز بود. او می‌گوید: «گاهی، کسانی که شما را واقعا می‌شناسند بهتر از شما می‌توانند ببینند چه کاری باید انجام دهید.»

خانم کیت اسپید که طراح کیف دستی است، وقتی سعی می‌کرد تصمیم بگیرد چه نوع حرفه‌ای انتخاب کند همه‌ی موارد را در نظر گرفته بود، از جمله باز کردن یک رستوران مکزیکی. شوهر آینده‌ی او بود که کیف دستی را پیشنهاد کرد. او می‌گوید: «من عاشق کیف دستی هستم. من یک هزار کیف دستی در کمدم داشتم ولی هرگز به فکرم نرسیده بود که آن را به یک حرفه تبدیل کنم تا این که شوهرم آن را به من گفت.»

چرا دیگران می‌توانند چیزی را ببینند که شما نمی‌بینید؟ زیرا آن‌ها چشم‌انداز لازم را با خون‌سردی و دید جدید به همراه دارند.

اگر کسی خودش این اطلاعات را به شما نداد، از تقاضا کردن نترسید. ولی آه و ناله هم نکنید. بگویید: «این روزها کمی دل‌سرد هستم و نمی‌دانم چرا. آیا چیزی وجود دارد که فکر می‌کنید من نمی‌بینم؟ فکر می‌کنید من چه کاری باید انجام دهم؟»

ولی باید مشاورهای خود را خوب انتخاب کنید. هیچ چیزی خطرناک‌تر از این نیست که از شخص غیرمناسب کمک و راه‌نمایی بخواهید.

شاید یکی از بدترین داستان‌هایی که تاکنون درباره‌ی این خطر ویژه شنیده‌ام، داستانی باشد که خانم نانسی تیلور روزنبرگ، نویسنده‌ی مشهور، برایم تعریف کرده است.

وقتی بچه‌هایش کوچک بودند، او و شوهرش مشکل مادی پیدا می‌کنند. روزنبرگ تصمیم می‌گیرد یک داستان وحشت‌ناک بنویسد. وقتی داستانش تمام می‌شود از هم‌سایه‌اش می‌خواهد که آن را بخواند و نظر بدهد. هفته‌ها می‌گذرد و آن زن چیزی نمی‌گوید. سرانجام بعد از چند ماه، روزنبرگ آن را در کتاب‌خانه می‌گذارد و برای چاپ آن هیچ کاری انجام نمی‌دهد.

به سال ١٩٩٢، در حالی که دوران نقاهت یک جراحت را پشت سر می‌گذارد، کتاب «علت‌های مخففه» را می‌نویسد که ٧٨٧٠٠٠ دلار فروش می‌کند.

روزنبرگ می‌گوید: «وقتی فکرش را می‌کنم که کتاب اولم، در صورتی که آن را به یک فرد آگاه‌تر از هم‌سایه‌مان می‌دادم، می‌توانست موفق باشد دیوانه می‌شوم. من مطمئنم که در همان اول هم همین قابلیت‌های نویسندگی حالا را داشتم، می‌توانستم به رویایم واقعیت ببخشم و آن همه سال را در رنج و تلاش معاش نگذرانم.»

هرگز نباید از افراد زیر پند و اندرز بخواهید:

- کسانی که شما را واقعا خوب نمی‌شناسند.

- کسانی که شما را می‌شناسند ولی واقعا حمایت‌گر نیستند.

- هم‌کارانتان (حتا اگر حس می‌کنید که بی‌قراری‌تان ربطی به کارتان ندارد).

- خویشاوندانی که در مورد شما ذهنیت از پیش ساخته شده دارند: این که کی هستید و به چه چیزی نیاز دارید.

- دوستانی که می‌خواهند شما را در همان جایی که هستید نگه دارند.

- هر کسی که شمشیر دشمنی برداشته است.

- هرکسی که اجازه می‌دهد تا تعلل کنید، کار را به تاخیر بیندازید و تلاش نکنید.

سه عامل مشخص‌کننده وجود دارد که اجازه می‌دهد تا در انتخاب مشاور خوب موفق شوید:

١- کسانی که با خوش‌حالی به پرسش‌های شما پاسخ می‌دهند و از شما پرسش‌های خوب می‌پرسند، پرسش‌هایی که شما را از پناه‌گاه بیرون می‌آورد و به شما کمک می‌کند تا امیال و انگیزه‌های واقعی خود را ببینید.

٢- کسانی که دائما هر چه را که می‌گویید به تجربه‌های خود ارجاع نمی‌دهند.

٣- کسانی که نظرشان را فقط موقعی بیان می‌کنند که به خوبی و با دقت همه‌ی جوانب را در نظر گرفته‌اند.

  ۵. رویای خود را از صندوق بیرون بیاورید.

وقتی با نانسی تیلور روزنبرگ صحبت می‌کردم، او گفت که نویسنده بودن، برای او «آرزوی در صندوق نهفته» بود. چیزی که همیشه اشتیاقش را داشت ولی به خاطر بزرگ کردن سه فرزندش آن را در صندوق گذاشته بود و نیز به این علت که نمی‌توانست شغلش را ترک کند. بسیار از ما آرزوهای در صندوق نهفته داریم. حالا وقت مناسبی است که آن‌ها را بیرون بیاوریم. آیا آماده‌اید به دنبال آن‌ها بروید؟ آیا می‌توانید برای رسیدن به آن‌ها تلاش کنید؟

وقتی خانم توبی گیفورد، قهرمان ملی ژیمناستیک، در دبیرستان بود، آرزو داشت کاری بزرگ انجام دهد. او عاشق ژیمناستیک بود و آن را به عنوان قسمتی از آینده‌اش /علاوه بر دانش‌گاه/ می‌دانست، ولی در نوزده سالگی صاحب فرزند شد. او می‌گوید: «چه کار باید می‌کردم؟ زندگی‌ام برعکس آن‌چه می‌خواستم شده بود. »

او به طور نیمه‌وقت به مدرسه می‌رفت و سرانجام به کودکان در فعالیت‌های بعد از ساعات درسی درس ژیمناستیک می‌داد. از آن‌جا که فکر می‌کرد آمادگی بدنی‌اش را به تدریج از دست می‌دهد به کلاس بدن‌سازی و تمرین می‌رفت. به زودی یک مربی شد و بعد از دو سال به رقابت پرداخت. این کار برای او یک فرصت بود تا آرزوی در صندوق نهفته‌اش را بیرون بیاورد. «من همواره احساس می‌کردم که به اندازه‌ی کافی برای ژیمناستیک وقت نگذاشته‌ام. این طرز تفکر به من فرصت داد تا کار را به پایان برسانم.»

۶. قدم بزرگ بردارید.

گاهی درباره‌ی آن‌چه می‌خواهید آگاهی کمی دارید و هیچ راهی هم وجود ندارد که به طور قطع از قبل بدانید که آن چیز برایتان مناسب است یا نه. اول باید قدم بزرگ بردارید و بعد از خود سوال کنید. خانم واندا اوربانسکا، مولف کتاب «آسان زندگی کردن»، نویسنده و سردبیر موفقی بود که در لس‌آنجلس زندگی می‌کرد. او و شوهرش تصمیم می‌گیرند به مانت‌ایری نقل مکان کنند تا باغ گیلاس خانوادگی شوهرش را اداره کنند. معلوم می‌شود که این تصمیم واقعا عالی بوده است. او در دفتر کاری که پنجره‌اش به خیابان مین مشرف است مستقر می‌شود و به زودی میزبانی شبکه‌ی تلویزیونی PBS را برای ساختن یک سریال بر عهده می‌گیرد. ولی هنگامی که نوبت ترک لس‌آنجلس، به علت فوت پدرشوهرش، پیش می‌آید تصمیم‌گیری بسیار سخت می‌شود. او در لس‌آنجلس موفقیت بسیاری داشت و همسرش هم که سناریونویس بود، همین‌طور. ولی او آگاهی نداشت که زندگی در شهر کوچک می‌تواند نوعی تغییر زندگی باشد که حتا اگر مجبور باشند خیلی چیزها را پشت سر جا بگذارند، ارزش خواهد داشت. اوربانسکا می‌گوید: «این تصمیم‌گیری سخت بود، دوستان روزنامه‌نگارم می‌گفتند که این نوع تصمیم‌گیری وحشت‌ناک است و دیوانه‌ام خواهد کرد. سرانجام به این نتیجه رسیدم که تا آن را امتحان نکنم هیچ چیزی نخواهم دانست.»

تنها با برداشتن قدم بزرگ بود که او توانست به طور یقین بداند که واقعا چه می‌خواسته است.

٧. به «شش راه‌برد آشکار برای آزمایش کردن» برگردید.

اگر هنوز نمی‌دانید چه می‌خواهید، باید به عنوان «پارتیزان تجربه» به تلاش خود ادامه بدهید. باید کتاب‌های بیش‌تری بخوانید، به کلاس‌های بیش‌‌تری بروید، با مردم بیش‌تری حرف بزنید، به پنجره‌های بیش‌تری خیره شوید و از خودتان سوال‌های بیش‌تری بپرسید. بالاخره دیر یا زود به پاسخ خود خواهید رسید.

چگونه با احساس بن‌بست برخورد کنیم

وقتی از خانه بیرون می‌آیید و شروع می‌کنید به تلاش کردن برای یافتن آن‌چه در زندگی می‌خواهید، گاهی پیش می‌آید که در پایان روز که به خانه برمی‌گردید احساس بی‌چارگی می‌کنید. شاید در تلاش خود تنها با افراد کم‌حرف و بی‌خود صحبت کرده‌اید یا شاید مقدار زیادی از وقت خود را صرف تاختن در جاده‌ای بن‌بست کرده‌اید.

یکی دو راه برای دل‌سرد شدن وجود دارد. یکی پذیرفتن این واقعیت است که تجربه‌ی بن‌بست گاهی می‌تواند روشی خوب برای فایده گرفتن باشد.

شاید به عنوان پارتیزان تجربه کلاسی در کامپیوتر برداشته باشید تا به این نتیجه برسید که در آن هیچ استعدادی ندارید. به نظر می‌رسد که این کار در واقع تلف کردن وقت و پول است. ولی هفت سال بعد را در نظر بگیرید، همین کلاسی که به نظر بی‌فایده می‌آمد، در کمک کردن به برنامه‌نویسی برای شرکتی که در آن مشغول به کار هستید به دردتان می‌خورد.

در حوالی بیست سالگی، وقتی به عنوان یک نویسنده‌ی پایه‌ی دو در مجلات مشغول به کار بودم، از خودم می‌پرسیدم نکند آرزوی نهانی من کارگردان تلویزیون، یا از آن هم بالاتر، باربارا والترز بعدی شدن باشد؟ می‌دانستم که تغییر شغل یعنی دوباره از صفر شروع کردن. بعد از بالا رفتن از چند پله‌ی ترقی در روزنامه‌نگاری، می‌خواستم پیش از شیرجه زدن صددرصد مطمئن باشم که در مسیر درست قدم برمی‌دارم. به چند سمینار تلویزیونی رفتم و بعد به عنوان داوطلب در یک ایست‌گاه تلویزیونی کابلی که شهرداری نیویورک تولید می‌کرد مشغول به کار شدم. اندکی بعد از شروع، وظیفه‌ی مدیر صحنه را به من دادند تا به اجراکنندگان برنامه از دور اشاره کنم که فقط پنج دقیقه وقت باقی است. سرانجام از من خواسته شد که یک برنامه‌ی خبری هفتگی را اداره کنم.

ابتدا از هیجان و خوش‌حالی لب‌ریز بودم، ولی وقتی شب نزدیک‌تر شد ترس برم داشت. این احساس وحشت‌ناک به من دست داده بود که ترس خود را در تلویزیون نشان خواهم داد و همین طور هم شد. به محض آن که به دوربین خیره شدم و شروع به خواندن خبرها کردم، دهانم خشک شد. هر چهار ثانیه یک بار آب دهانم را قورت می‌دادم تا از ناراحتی‌ام کم کنم. وقتی نوار فیلم را نگاه کردم، خودم را شبیه به یک مار بوآ دیدم که غزالی را قورت داده است.

با گذشت زمان کارم بهتر شد ولی مشخص بود که بارابارا والترز بعدی نخواهم شد. نیز مشخص شد با این که تلویزیون را دوست دارم ولی این دوست داشتن به اندازه‌ی مجله نیست. بعد از چند سال کار داوطلبانه در دو ایست‌گاه تلویزیونی تصمیم گرفتم آن را ترک کنم.

با این حال این کار برای من اتلاف وقت نبود. به عنوان سردبیر یک مجله، در برنامه‌های تلویزیونی زیاد شرکت می‌کنم. تجربه‌های من در جلو و پشت دوربین کمک کرده است تا راحت‌تر باشم.

برای این که بر اثر بن‌بست‌ها و وقت‌های زیادی که برای کارهای بی‌فایده گذاشته‌ام دل‌سرد نشوم، اصلی به نام اصل شش‌گانه‌ی خواستگاری دارم. برای این که برایتان خواستگار پیدا شود، خواستگاری که شغل خوبی دارد، لباس‌های مناسب پوشیده است و می‌خواهد درباره‌ی شما همه چیز را بداند، حداقل باید شش خواستگار احمق داشته باشید که ژاکت پوشیده‌اند و بدون آن که به چشم‌هایتان نگاه کنند به طور دایم درباره‌ی خودشان حرف می‌زنند و بعد از جلسه‌ی خواستگاری این احمق‌ها هنوز بر این باورند که با ازدواج کردن با شما بر سرتان منت می‌گذارند.

من این را در سال‌های نخست سی سالگی، بعد از طلاق گرفتنم، آموختم. قسم خورده بودم که دیگر خواستگاری را که قبلا ندیده‌ام نپذیرم ولی به زودی مشخص شد که چاره‌ی دیگری ندارم. بنابراین به همه گفتم که مایل هستم یک ازدواج ترتیب‌داده‌شده داشته باشم. در سه سال بعدی ده دوازده خواستگار داشتم که بسیاری از این خواستگاری‌ها شکنجه‌ی محض بود. بسیاری از خواستگارها آشغال‌کله بودند، آشغال‌کله‌ی واقعی. یک شب، سر شام، به معنی واقعی کلمه خوابم برد در حالی که آن آقا هنوز به تعریف کردن از خود ادامه می‌داد. لنزهای طبی‌ام در چشمم خشک شده بود. او ساعت ده و نیم مرا به خانه رساند ولی مجبور شدم دو ساعت چشم‌هایم را بشویم تا لنزها بدون چسبیدن از چشم‌هایم بیرون بیاید.

ابتدا به نظر می‌رسید که همه‌ی این تلاش‌ها دیوانه‌کننده و ناامیدکننده است ولی با گذشت زمان بالاخره یک مورد جالب رسید. بعد از یک سری آشغال‌کله بالاخره یک نفر آدم حسابی جلو می‌آید، دستش را دراز می‌کند و می‌گوید: «شما باید فلانی باشید.» حساب من علمی نیست اما می‌توانم بگویم که بعد از شش خواستگار مزخرف، یک خواستگار خوب می‌رسد. از لحاظ عقلی هم درست است. در دنیا آدم بی‌خود زیاد هستند اما چند درصد آدم حسابی هم وجود دارند. دیر یا زود خوبی‌ها خودشان را نشان می‌دهند، فقط باید صبور باشید و به عنوان قسمتی از این روند، شش خواستگار بی‌خود را بپذیرید.

و این همان کاری است که وقتی به بن‌بست‌ها رسیدید و ساعات زیادی را برای جست‌وجو هدر دادید باید انجام بدهید. وقتی احساس دل‌سردی می‌کنید، به خودتان بگویید که باید حداقل از شش بن‌بست رد شوید تا بالاخره یک مورد خوب فرا برسد.

وقتی شک دارید از خانه خارج شوید.

سال پیش به شیوه‌ای جالب جرقه‌ای در ذهنم زد. ماه‌ها این بی‌قراری و احساس اشتیاق را داشتم، گویی چیزی در زندگی‌ام کم بود ولی نمی‌توانستم روی آن انگشت بگذارم. فکر می‌کردم که این بی‌قراری احتمالا با استرس ناشی از نقل مکان رابطه داشته باشد اما وقت کافی نداشتم که در مورد آن بیش‌تر تحقیق کنم.

در هفته‌ی اول خانه‌ی جدید کاملا دیوانه‌کننده بود. نه تنها در میان انبوهی از جعبه‌ها سردرگم شده بودم بلکه متوجه یک عیب بزرگ شدم: کمدهای خانه بسیار کوچک بود و من مجبور شدم لباس‌های خود را دور اتاق روی هم انباشته کنم. در بین این شلوغی و به‌هم‌ریختگی، هم‌سایه‌ی هشتاد و پنج ساله‌مان دم در آمد تا خود را معرفی کند و از من بپرسد که آیا دلم می‌خواهد هفته‌ی بعد با او به یک گردهمایی انجمن ملی زنان زمین‌نگار بیایم؟ به زحمت جلوی خودم را گرفتم تا فریاد نزنم: «چی؟ آیا دیوانه شده‌اید؟» ولی نه، به شیرینی لب‌خند زدم و مودبانه علت نرفتنم را توضیح دادم. اما در حالی که می‌گفتم «نخواهم توانست» دریایی از تغییر حس کردم. بنابراین گفتم «راستش اگر بتوانم خانه را جمع و جور کنم شاید بتوانم بیایم.» مدت‌های زیادی بود که کار غیرعادی نکرده بودم، کاری که مرا پارتیزان تجربه کند و فکر می‌کنم بخشی در اعماق وجودم می‌خواست که بروم.

آن روز رسید و من دیوانه‌وار اداره را ترک کردم، در حالی که از خود می‌پرسیدم چرا به جای این که در حال خریدن وسایل خانه باشم باید دست به این کار بزنم. جلسه‌ی شام شامل یک برنامه با تصاویر اسلایدی درباره‌ی ترکیه بود. خانم ارائه‌دهنده خودش اهل ترکیه بود و اسلایدها زادگاه، خانه‌ی شخصی او و چند عکس دیگر راجع به ترکیه‌ی سال‌های پیش را شامل می‌شد. در حالی که برنامه را نگاه می‌کردم احساس لذتی شیرین و نامنتظره به من دست داد.

بعد که از آن‌جا بیرون آمدم دانستم که آن‌چه اشتیاقش را دارم اندکی ماجراجویی است. پیش از ازدواج و بچه‌دار شدن به کشورهای زیادی سفر کرده بودم. وقتی هم که به مسافرت خارج نمی‌رفتم به نیویورک می‌رفتم، در محله‌ی چینی‌هایا گرینویچ‌ویلیج قدم می‌زدم، در یک رستوران دور از گذر غذا می‌خوردم. بنابراین به این نتیجه رسیدم که آن‌چه می‌خواهم مقداری ماجراجویی است. در حال حاضر نمی‌توانستم به ترکیه بروم ولی می‌توانستم ماجراجویی‌های کوچک را دوباره تجربه کنم.

وقتی سرنخی ندارید که به جایی بروید تا آن‌چه را که می‌خواهید کشف کنید، فقط در را باز کنید و بیرون بروید.

راز سوم : منتظر وقت مناسب نباشید

امیدوارم که همین حالا با بی‌صبری منتظر انجام دادن کاری باشید. وقتی مطالعه‌ی این کتاب را شروع کردید شاید نمی‌دانستید که در نهان به دنبال چه چیزی هستید، ولی با اجازه دادن به حمله‌ی حسادت یا پارتیزان تجربه شدن احتمالا تا اندازه‌ای می‌دانید که در زندگی‌تان چه کمبودی دارید. اگر چنین است اکنون آماده‌ی عمل هستید.

از طرف دیگر شاید می‌دانید که چه می‌خواهید و بدون خواندن دو راز قبلی به مطالعه‌ی این راز آمده‌اید. خوب، از همین جاست که اولین قدم‌ها برای به دست آوردن آن‌چه می‌خواهید برداشته می‌شود.

شاید از قبل می‌دانید که چه می‌خواهم بگویم. شما مقالات زیادی خوانده‌اید و با مشاوران زیادی صحبت کرده‌اید تا به این نتیجه برسید که الان موقعی است که جرات یافته‌اید برای رسیدن به هدفتان برنامه‌ی کاملی بریزید. وقتی برنامه‌ریزی می‌کنید باید همه‌ی مراحلی را که طی خواهید کرد مشخص کنید.

راستش را بخواهید به شما نخواهم گفت که روی یک برنامه‌ی بزرگ کار کنید زیرا وقتی به زنانی نگاه می‌کنم که در رسیدن به خواسته‌هایشان بسیار موفق هستند، هیچ یک برنامه‌ی فوق‌العاده ندارند. منظور این نیست که آن‌ها بدون این که بدانند به کجا می‌روند راه می‌افتند، منظورم این است که آن‌ها به جای این که وقتشان را با برنامه‌ریزی پر کنند، یورش می‌برند. وقتی دیگران با احتیاط تمام جوانب امر را می‌سنجند، آن‌ها خیلی وقت است که راه افتاده‌اند. تا افراد عاقل در کنار رودخانه دنبال راهی می‌گردند که از آن بگذرند، آن‌ها سینه به آب زده از رودخانه رد شده‌اند. این زنان از وسط شروع می‌کنند نه از ابتدا. این زنان چشمان خود ار برای فرصت‌های غیر منتظره باز می‌گذارند و هرگز منتظر وقت مناسب نمی‌مانند.

ممکن است این کار کمی بی‌احتیاطی یا حتا احمقانه به نظر برسد. در نگاه اول، شاید، ولی به من اعتماد کنید. اگر تصمیم دارید آن‌چه را که می‌خواهید به دست آورید باید برای فکر کردن به روش بی‌عیب و نقص برای رسیدن به آن وقت کم‌تری سپری کنید، بلکه وقت خود را بیش‌تر صرف انجام دادن آن کنید. ممکن است پیش از آن که آماده باشید بپرید. طبق یک ضرب‌المثل قدیمی «شکوه و افتخار با شجاعت آغاز کردن شروع می‌شود» یا «کسی که خطر نکرد به هیچ جا نرسید».

خطر نقشه‌ی کامل

در مورد نقشه‌ی کامل ریختن چه چیزی بد است؟ هیچ چیزی. تا زمانی که این نقشه انعطاف‌پذیر است هیچ چیزی بد نیست. تا زمانی که بتوانید این نقشه را تغییر دهید یا حتا بعضی وقت‌ها آن را ندیده بگیرید هیچ چیزی خطرناک نخواهد بود. شما باید تا اندازه‌ای بدانید که مقصدتان کجاست و آمادگی رویارویی با ناشناخته‌ها را داشته باشید. حتا خوب است ماموریت خود را روی یک تکه کاغذ بنویسید. چند روز پیش وقتی دفترچه‌ی یادداشت قدیمی خود را ورق می‌زدم یک تکه کاغذ پیدا کردم که در آن تصمیم‌های خود را برای یکی از سال‌های دهه‌ی هشتاد نوشته بودم. با این که خیلی از این تصمیم‌ها را به طور کامل انجام نداده بودم، دو مورد از مهم‌ترین آن‌ها را انجام داده بودم: رفتن به ریو و آموختن استفاده از لنزهای طبی. نوشتن تصمیم‌ها بر روی کاغذ به ما کمک می‌کند تا آن‌ها را انجام دهیم.

اما زیاد در بند نقشه‌ریزی و برنامه‌ریزی شدن مشکلاتی نیز به وجود می‌آورد. برای تازه‌کارها نقشه‌ی کامل بیش‌تر آن‌ها را به فکر کردن مشغول می‌کند تا عمل کردن.

خانم سوزان مولیناری که نماینده‌ی کنگره بود می‌گوید به این نتیجه رسیده است که بسیاری از زنان بیش از اندازه به مسایل فکر می‌کنند. او می‌گوید: «ما فکر می‌کنیم که به‌ترین راه چیست و چه‌گونه می‌توانیم آماده شویم. در حالی که مردان فقط می‌گویند من این کار را انجام خواهم داد. زنان باید از فکر کردن منصرف شوند و دست به عمل بزنند».

خانم بتسی مایرز، معاون اجرایی قبلی رییس‌جمهور کلینتون، می‌گوید: «زنان در «اگرها» گیر می‌کنند زیرا از اشتباه کردن و احمق تلقی شدن می‌ترسند».

نقشه‌ی کامل مراحل زیادی نیز دارد. برای داشتن یک نقشه‌ی کامل و جامع گاهی وسوسه می‌شوید که هر پیشنهادی را که تاکنون شنیده‌اید در آن وارد کنید ولی بیش‌تر از نیمی از آن‌ها اتلاف وقت است. نیز نقشه‌ی کامل شما را از دل به دریا زدن در مورد فرصت‌های طلایی پیش‌آمده باز می‌دارد. سرانجام، نقشه‌ی کامل می‌تواند بهانه‌ای باشد برای قدم بزرگ برنداشتن.

به دنبال آن‌چه می‌خواهید رفتن، بسیار شادی‌آور است ولی ترس‌ناک و سردرگم‌کننده نیز هست. تهیه‌ی یک نقشه‌ی کارآمد می‌تواند وسیله‌ی خوبی برای به تعویق انداختن موارد ترس‌ناک و گیج‌کننده باشد.

اگر می‌خواهید در زندگی خود به هدفتان برسید باید به زنانی شبیه باشید که آن‌چه می‌خواهند به دست می‌آورند: شروع کنید به جهیدن!

روزی که جهیدن را آموختم

سال‌های سال نقشه‌ریز و برنامه‌ریز بودم. روزی را که اشتباه روش‌هایم را دیدم هنوز به یاد دارم.

اواسط سال‌های هشتاد بود که من سردبیر مسؤول مقاله‌های مجله‌ی mademoiselle بودم و هشت نفر زیر دست داشتم که برایم کار می‌کردند. روزی یک خانم بااستعداد و فعال را به عنوان سردبیر اول در بخش خودم استخدام کردم. جیمی بیست و شش سال داشت و برای این سمت جوان بود ولی استعداد ویژه‌ای در یافتن نویسندگان درجه اول برای نوشتن مقاله داشت. چگونه او در بیست و شش سالگی حتا نویسندگان درجه‌ی یک را می شناخت؟ علت این بود که در شغل قبلی‌اش، معاون سردبیری یک مجله‌ی مردانه، با نویسندگان مشهوری که برای دیدن رییس او می‌آمدند رفتاری مودبانه و صمیمانه داشته و به نوعی با آن‌ها آشنایی ایجاد کرده بود. روزی به جیمی اسم یک خانم را که مدیر یک شرکت انتشاراتی مشهور شده بود دادم و پیشنهاد کردم که با وی به ناهار برود و در مورد هم‌کاری او با مجله‌ی ما صحبت کند. من خودم چند وقت پیش با آن خانم ناهار صرف کرده بودم ولی چون جیمی مسؤول مستقیم این کار بود، این ارتباط برای او نیز مهم بود.

در واقع ملاقات با این خانم مدیر برای من انگیزه‌ی دیگری نیز داشت. آرزو داشتم روزی کتابی بنویسم و فکر می‌کردم که خوب است از حالا با یک انتشاراتی عمده آشنایی داشته باشم تا به هنگام انتشار کتاب مشکلی نداشته باشم. طبیعی است که در این مورد چیزی به جیمی نگفتم.

دو هفته بعد از جلسه‌ی ناهار با آن خانم مدیر، جیمی وارد اتاقم شد و گفت: «باور نمی‌کنید که چه اتفاقی افتاد» و توضیح داد که در جلسه‌ی ناهار با آن خانم مدیر راجع به نویسنده‌ها صحبت کرده است ولی بعدا به آن خانم گفته است که می‌خواهد کتابی بنویسد و آن خانم از سوژه‌ی کتاب وی خوشش آمده و پنجاه هزار دلار پیشاپیش به او داده است. نمی‌دانید چه حالی شدم ولی هر طور شده بود با صدایی بلندتر از حد معمول گفتم عالی است.

آن‌چه در این‌جا می‌شنوید داستان دو زنی است که آرزوی نویسنده شدن داشتند، یکی از آن‌ها همان سال به آرزویش رسید و دیگری در خفا گریه کرد. آیا کتابی که من در سر داشتم پنجاه هزار دلار می‌ارزید؟ هرگز نخواهم دانست، زیرا تصمیم گرفته بودم به نقشه‌ی خود بچسبم. تصمیم گرفته بودم برای صحبت کردن با آن خانم مدیر منتظر «وقت مناسب» بشوم. می‌ترسیدم که مبادا مطرح کردن یک کار شخصی در یک ناهار مربوط به اداره مناسب نباشد. از طرفی هنوز آن مدیر را به خوبی نمی‌شناختم.

اما جیمی این وسواس را نداشت. مطمئنا او با پول شرکت و اداره‌ی ما ناهار را صرف می‌کرد و آن خانم مدیر را نیز به خوبی نمی‌شناخت، ولی ظاهرا فکر کرده بود «این یک فرصت برای من است، بگذار از آن استفاده کنم، شاید وقت دیگری پیش نیاید». احتمالا کمی هم فکر می‌کند که شاید خانم مدیر از این کار خوشش نیاید، اما اگر موضوع کتاب خوب بود و خانم مدیر می‌توانست از آن سود ببرد، وقت «نامناسب» چیز مهمی نیست. بعد جیمی اندکی صحبت می‌کند، دل به دریا می‌زند و به موقع می‌پرد.

این داستان ما را از خطر جهش نکردن آگاه می‌کند. خانم ریتا و آقای بری در فرودگاه سیاتل – تاکوما هم‌دیگر را می‌بینند. ریتا از سفر تجاری خود از میناپولیس برمی‌گشت و منتظر پرواز به تاخیر افتاده‌اش به یاکیمای واشنگتن بود. بری از تعطیلات خود از مکزیک برمی‌گشت و می‌خواست به اوژن برگردد.

آن دو صحبت عادی خود را شروع می‌کنند. با این خانم ریتا نامزد داشت، احساس می‌کند از بری خوشش آمده است. وقتی بلندگوی فرودگاه، ده دقیقه بعد، سفر بری را اعلام می‌کند، او به طرف ریتا برمی‌گردد و یک لب‌خند خداحافظی می‌زند و قلب ریتا فرو می‌ریزد. یک ارتباط واقعی پیدا می‌شود، ارتباطی که ریتا با نامزدش نداشت. او نام خانوادگی بری را نمی‌دانست و هیچ راهی برای یافتن او وجود نداشت.

خوش‌بختانه بری نیز همان ارتباط را احساس می‌کند و همان دلهره به او دست می‌دهد و به محض سوار شدن به هواپیما شروع به چیدن نقشه می‌کند. او هر چه را که ریتا درباره‌ی خودش گفته بود یادداشت می‌کند و روز بعد آگهی زیر را در روزنامه‌ی یاکیما به چاپ می‌رساند:

بی‌خواب از سیاتل! من او را ترک کردم بی آن که اسمش را بدانم. لطفا به من کمک کنید تا زنی را که سه‌شنبه شب در فرودگاه سیاتل – تاکوما دیدم بیابم. او بعد از پنج سال زندگی در بوستون، سال پیش به یاکیما برگشته است. او سی و دو سال دارد، قد بلند، لاغراندام و دارای موهای قهوه‌ای بور و صاف است. چشم‌هایش قهوه‌ای است و چندین سگ و گربه دارد. هرگز ازدواج نکرده است و در زمینه‌ی برنامه‌ریزی مالی کار می‌کند. اگر او را می‌شناسید لطفا از او بخواهید به بری در اوژن به این شماره … تلفن بزند.

یکی از دوستان ریتا این آگهی را می‌بیند، ارتباط برقرار می‌کند و هم‌راه با مادر ریتا او را وادار می‌کند تا به بری تلفن بزند. ریتا از فرصت به دست آمده در فرودگاه استفاده نمی‌کند ولی اکنون یک فرصت استثنایی ثانویه برایش پیش آمده است. او اشتباه خود را تکرار نمی‌کند. او و بری چند ماه بعد ازدواج می‌کنند.

چهار اصل جهش موفقیت‌آمیز

آیا آماده‌ی جهیدن و قاپیدن هستید؟ کارت‌های ۵ * ٣ فراهم آورید و از چهار مرحله‌ی بعدی عبور کنید.

١- نیازهای خود را مشخص کنید.

به دست آوردن آن‌چه می‌خواهید نیاز به تلاش از طرف شما دارد و غیر از آن راهی نیست. اگر می‌خواهید وکیل بشوید باید به مدرسه‌ی حقوق بروید. اگر می‌خواهید ده کیلو وزن کم کنید باید روش تغذیه‌تان را عوض کنید. باید چیزهایی را که برای رسیدن به هدفتان نیاز دارید در نظر بگیرید و بقیه را فراموش کنید.

یکی از چیزهایی که درباره‌ی زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند مشاهده کرده‌ام، این است که آن‌ها همواره قدم‌ها و مراحل بی‌هوده را حذف می‌کنند. درست مثل این که آن‌ها خانه‌ی خود را با به‌ترین چیزها دکور کرده‌اند و دیگر نیازی به خرده‌ریزهای بی‌هوده و بی‌مصرف ندارند.

خیلی خوب به یاد دارم اولین باری را که دیدم زنی وارد گود شد و آن‌چه را می‌خواست به دست آورد. در راز قبلی گفتم که در حوالی بیست سالگی، وقتی در مجله‌ی گلیمور نویسنده بودم، در یکی از ایست‌گاه‌های تلویزیون کابلی داوطلبانه کار می‌کردم. برای یافتن شغل در تلویزیون تا اندازه‌ای جدی بودم و فکر می‌کردم داوطلبانه کار کردن من می‌تواند هم به من کمک کند تا بدانم واقعا تلویزیون را دوست دارم یا نه و هم در سابقه‌ی کاری من درج شود. در یکی از روزها وقتی به سر کار در مجله‌ی گلیمور برمی‌گشتم یکی دیگر از نویسندگان گروه مرا به دوستش معرفی کرد.

هم‌کارم به من گفت: «سارا دو ماه پیش از دانش‌گاه فارغ‌التحصیل شده است و می‌خواهد وارد تلویزیون شود. داشتم راجع به کار تو در تلویزیون می‌گفتم. شاید تو به‌تر از من بتوانی آن را توضیح دهی.»

من در مورد ایست‌گاه تلویزیونی و طرز کار آن و فرصت‌های طلایی برای کسی که تجربه ندارد ولی شوق آموختن دارد، پنج دقیقه‌ای برای او صحبت کردم و اضافه کردم که اگر می‌خواهد می‌تواند به من تلفن بزند و من می‌توانم ترتیبی بدهم تا او وارد آن‌جا شود. او با قدردانی زیاد تشکر کرد و رفت.

دیگر از او خبر نداشتم و این بی‌خبری باعث تعجبم شده بود زیرا بسیار شوق‌زده به نظر می‌آمد. ولی دو هفته بعد، یکی از کارگردانان آن ایست‌گاه تلویزیونی اسم یک نویسنده‌ی جدید را که در آن ایست‌گاه داوطلبانه وارد کار شده بود ذکر کرد و آن نویسنده همان دختر خانم بود.

خوب، اولین واکنش من این بود که پشت سر او ناسزا بگویم. او از من اطلاعات کشیده بود و از پشت سرم گذشته وارد آن‌جا شده بود. ولی بعدا فهمیدم که او چه‌قدر زیرک بوده است. آن‌چه او نیاز داشت تنها نام جایی بود که داوطلبان را قبول می‌کرد و من آن نام را در اختیار او گذاشته بودم. او به ملاقات دیگری با من نیازی نداشت.

چگونه می‌توانید مراحلی را که نیاز دارید و مراحلی را که نیاز ندارید از هم تشخیص دهید؟ باید با افراد زیادی که دقیقا به آن‌چه می‌خواستند رسیده‌اند صحبت کنید. من همیشه جمع‌آوری‌کننده‌ی اطلاعات بوده‌ام ولی با گذشت زمان فهمیدم که بسیاری از کسانی که با آن‌ها صحبت کرده‌ام کسانی نبوده‌‌اند که دقیقا آن‌چه را می‌خواستند به دست آورده‌اند. این نوع افراد همیشه از دادن اطلاعات به شما خوش‌حال می‌شوند اما خیلی از چیزهایی که می‌گویند بی‌فایده است زیرا واقعا نمی‌دانند راجع به چه چیزی حرف می‌زنند. این مساله در مورد یکی از دوستانم که می‌خواست برای بار دوم بچه‌دار شود روی داد. او دفعه‌ی اول به راحتی باردار شده بود ولی دفعه‌ی دوم چندان خوش‌شانس نبود.

او برای کمک به دوستانش مراجعه می‌کند. او می‌گوید: «آن‌ها بسیار هم‌دردی نشان می‌دادند و پیشنهادهای زیادی می‌کردند، از جمله این که آرامش داشته باشم، به جلسات ماساژ بروم و با شوهرم به تعطیلات آخر هفته بروم. آن‌ها به من می‌گفتند «دفعه‌ی اول موفق بودی این دفعه هم موفق می‌شوی» اما در نهایت با زنی که خودش این مشکل را داشت صحبت کردم و او گفت که این یک عارضه‌ی پزشکی است و باید هر چه زودتر به پزشک مراجعه کنم. با مراجعه به پزشک فهمیدم که تخمک‌گذاری‌ام قوت قبلی سه سال و نیم پیش را ندارد و نیاز به درمان دارم. من نسبت به کمک زنان دیگر قدردانی دارم اما آن‌ها بدون اطلاعات دقیق مرا راه‌نمایی می‌کردند».

این مورد زیاد روی می‌دهد و باید به هر قیمتی که شده از آن اجتناب کرد.

٢- والدو را پیدا کنید.

اکنون شما نیازهای خود را فهرست‌بندی کرده‌اید و احتمالا فعالیت‌های زیادی در آن نوشته شده است. حالا باید مقداری تلاش کنید و چند تلفن بزنید. و البته باید افرادی را نیز ببینید. زیرا وقتی انسان می‌خواهد چیزی به دست بیاورد، معمولا آن را از دیگران به دست می‌آورد. یکی از چیزها در مورد زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند این است که آن‌ها به سرعت می‌فهمند از چه کسی آن را بخواهند. من به این مرحله می‌گویم «یافتن والدو» (والدو یک شخصیت کارتونی است در یک تصویر بسیار شلوغ که از خوانندگان خواسته می‌شود تا برای سرگرمی او را پیدا کنند).  افراد زیادی در تصویر وجود دارند که می‌توانند حمایت‌گر باشند و راه‌نمایی کنند، ولی کسی در جایی قدرت واقعی جایزه دادن به شما را دارد. این شخص کسی است که در شرکتی می‌تواند به شما کاری دهد، یک دکتر متخصص نازایی است، یک مربی بسیار خوب است، یا یک دلال بسیار فعال و وارد املاک است. باید شخصی را که نیاز دارید پیدا کنید و با او تماس بگیرید.

چند روز پیش با دوستی ناهار صرف کردم که پنج سال پیش تصمیم گرفته بود نویسنده‌ی توریستی بشود تا بتواند بدون پول دادن دنیا را بگردد. از روزی که آن را به من گفته بود به یخ‌چال‌های آلاسکا رفته بود، با کشتی از رودخانه‌ی سن گذشته بود، جزایر یونان را سیاحت کرده بود و بسیار مسافرت‌های دیگر. وقتی از او پرسیدم چه‌گونه به هدفش رسیده است، گفت: «مدتی طول کشید تا بفهمم که فقط نیاز دارم با مسؤولان تبلیغات توریستی آشنا شوم، زیرا آن‌ها هستند که ترتیب مسافرت‌ها و رزرو هتل‌ها را می‌دهند. در کنفرانس‌های توریستی زیادی شرکت کردم و بالاخره افراد مناسب را پیدا کردم».

همیشه یک والدو وجود دارد. کافی است بچرخید، بپرسید و از نیروهای درونی خود برای یافتن او استفاده کنید. زیرا کلید طلایی در دست اوست.

٣- فرصت را بقاپید.

اشتباهی را که من در مورد نگفتن کتاب نوشتنم به خانم مدیر انتشاراتی کردم تکرار نکنید. اگر فرصت طلایی در یک متری شماست، آن را بقاپید و بعدا در این مورد که آیا کار خوبی بوده است یا نه نگران شوید.

دوست بسیار موفقی دارم که با یک مرد عالی ازدواج کرده است و فقط همین اواخر بود که اعتراف کرد چگونه او را یافته است. او می‌گوید: « در سی و پنج سالگی روزی از خواب بلند شدم و فهمیدم که آرزوی ازدواج کردن و بچه‌دار شدن دارم و می‌خواستم با تمام انرژی آن را به واقعیت درآورم. بنابراین تصمیم گرفتم هر فرصت کوچکی را که دست می‌دهد دنبال کنم. به کلوپ‌های مختلف پیوستم، تنهایی به مسافرت‌هایی رفتم، به دوستان و آشنایان گفتم. روزی با یکی از دوستانم که آقایی است تلفنی صحبت می‌کردم، او ناگهان گفت معذرت می‌خواهم آن یکی خط با من کار دارد. معلوم شد یکی از دوستانش است که من قبلا او را چند بار در جمع دوستان دیده بودم. از دوستم پرسیدم آیا او ازدواج کرده است، جواب داد نه، و من از او خواستم که ما را بیش‌تر با هم آشنا کند. یک سال بعد با هم ازدواج کردیم. »

۴- ستاره‌ی سینمایی درون خود را پیدا کنید.

برای به دست آوردن آن‌چه می‌‌خواهید باید احساس کنید که لیاقت آن را دارید و متاسفانه جهیدن و قاپیدن فرصت کافی برای لایق دانستن خودتان باقی نمی‌گذارد. این راه میان‌بر را امتحان کنید: بیرون بروید و لباسی بسیار گران‌قیمت برای خود بخرید و موهایتان را طوری بزنید که ظاهر تازه‌ای پیدا کنید. اگر مثل یک ستاره‌ی سینمایی بپوشید و عمل کنید، خودتان را آن طور احساس خواهید کرد. این کار خیلی بیش‌تر از چهل ساعت گوش دادن به نوار افزایش اعتماد به نفس، کارآیی دارد.

فنون کوچک برای به حرکت درآوردن خود 

حتا بعد از تشخیص دادن مراحل و قدم‌هایی که باید بردارید و کسانی که باید ملاقات کنید، ممکن است به راه افتادن دشوار باشد. ممکن است هنوز عصبی بودن، نامطمئن بودن، دودلی یا ترس احساس کنید. در این‌جا چند فن برای به راه افتادن ارائه می‌شود: 

به مرحله‌ی دوم یا سوم بپرید.  

یکی از دلایل سخت بودن شروع این است که پله‌ی اول اغلب بسیار سخت و کسل‌کننده است. برای مثال وقتی به دنبال شغل جدید هستید قدم اول فرستادن «شرح حال» است. اگر در آرزوی ماه عسل دوم هستید، قدم اول این است که بدانید چه‌قدر پول می‌توانید برای آن کنار بگذارید. بنابراین پله‌ی اول را ندیده بگیرید و به سرعت به مرحله‌ی سوم بروید که احتمالا لذت‌بخش‌تر است، مانند «ناهار را با آلیسون صرف کردن و راجع به سلسله‌مراتب شرکت جدید از او سوالاتی پرسیدن» یا «نگاه کردن به مجله‌های توریستی و انتخاب سه نقطه‌ی مسافرتی احتمالی». 

جاده را امتحان کنید.  

من متوجه شده‌ام زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند پیش از آن که کاملا وارد عمل شوند جاده را امتحان می‌کنند. 

جنیفر کوشل، رییس بیست و پنج ساله‌ی شرکت تاجران جوان، می‌گوید: «زمانی پیش می‌آید که می‌توانید به درون آب شیرجه بزنید و ببینید چه پیش می‌آید، هم‌چنین می‌توانید آب را امتحان کنید بدون آن که خیس بشوید. فکر می‌کنم که زنان اغلب متوجه نیستند که می‌توانند این کار را انجام دهند. زنان پیش از گفتن حرفی یا ارائه‌ی فکری بیش از حد فکر می‌کنند. اما اگر آب‌ها را امتحان نکنید هرگز نخواهید دانست که به هدف می‌رسید یا نه». فکر می‌کنم که خیلی از ما راضی به این کار نیستیم، زیرا نمی‌خواهیم وقت دیگران را تلف کنیم. برای مثال دلتان نمی‌خواهد که تنها برای داشتن یک ایده، مشاور املاک هفت یا هشت ویلای کنار دریا را به شما نشان بدهد در حالی که مطمئن نیستید که آیا پول کافی برای خرید ویلا را دارید و یا اصلا می‌خواهید در کنار دریا بمانید؟

  زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند هرگز از این‌گونه دودلی‌ها نمی‌کنند. اولین باری که این موضوع را کشف کردم زمانی بود که تقاضای نویسندگی در یکی از مجلات کرده بودم. رییس مجله خانمی بود که نه تنها آن‌چه را که می‌خواست به دست می‌آورد، بل‌که آن‌چه را که دیگران می‌خواستند نیز برای آن‌ها فراهم می‌کرد. مصاحبه‌ی اولیه‌ی من با او به خوبی پیش رفت و من خیلی خوش‌بینانه دفتر او را ترک گفتم. او از من خواست تا نقدی درباره‌ی مجله بنویسم و من فکر کردم به این دلیل این کار سنگین را از من خواسته است که مرا برای شغل مورد تقاضا داوطلب جدی حساب می‌کند.

 هنوز دو روز آخر هفته‌ای را که به نوشتن پرداختم به یاد دارم. هوای نیویورک بسیار گرم بود و من به جای این که به کنار دریا بروم در خانه ماندم و غرق خواندن شماره‌های پیشین مجله شدم. روز دوشنبه نقد را به وی دادم و بعد منتظر ماندم، و منتظر ماندم. چند بار تلفن زدم و به منشی گفتم که خیلی مایلم نتیجه را بدانم. ولی هرگز خبری نشد.

 فکر کردم شاید نقدم افتضاح بوده است. ولی وقتی این مدیر را بیش‌تر شناختم و دیدم که چگونه او آن‌چه را که می‌خواهد بارها و بارها به دست می‌آورد، فهمیدم که آن‌چه او آن روز انجام داد در واقع امتحان جاده برای من بوده است. وقتی به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم من یکی از ده دوازده متقاضی بوده‌ام و نه یکی از دو سه نفر فینالیست. او از من نخواسته بود که نقد بنویسم چون فکر می‌کرد که من یکی از شانس‌های بزرگ هستم، او می‌خواست بداند که من اصلا جزو کاندیداها هستم یا نه.

با گرفتن آزمایش جاده احساس گناه نکنید. آزمایش جاده کاری بود که می‌بایست در مورد آن خانم مدیر شرکت انتشاراتی می‌کردم. چون از مطرح کردن ایده‌ام بر سر میز ناهار واهمه داشتم، می‌توانستم با یکی دو سوال عمق آب را بسنجم: آیا شما به دنبال مشتری‌های جدید هستید؟ آیا وقتی نویسندگان مجلات تلاش می‌کنند کتاب‌هایشان را به شما بفروشند ناراحت می‌شوید؟

برای خود ضرب‌الاجلی قرار دهید که از عهده‌اش برمی‌آیید.

اگر در زمان‌بندی مشکل دارید، می‌توانید یک ضرب‌الاجل بر خود تحمیل کنید یا از دیگران بخواهید که این کار را برای شما انجام دهند. این همان کاری است که طراح مد، خانم سینتیا رولی انجام داد.

او زمانی که در انستیتو هنر شیکاگو دانش‌جو بود برای رفتن به آن‌جا از قطار استفاده می‌کرد. روزی در قطار مسؤول خرید، مارشال فیلدز، از او می‌پرسد ژاکتی که پوشیده کار کدام طراح مد است و او جواب می‌دهد کار خودش است و می‌گوید که طراح مد است. با این که او خودش ژاکت را طراحی کرده بود ولی یک طراح مد حرفه‌ای نبود. مسؤول خرید از او می‌خواهد که هفته‌ی بعد به دفترش بیاید و نمونه‌هایی از طراحی‌هایش را با خودش بیاورد. رولی به جای این که بگوید طرحی ندارد، «هفته‌ی بعد» را برای خود ضرب‌الاجل قرار می‌دهد. به مدت یک هفته به مغازه‌های پارچه‌فروشی می‌رود و پنج طرح آماده می‌کند تا به آن مسؤول خرید بدهد. با این که او در آن جلسه می‌گوید که یک طراح فعال نیست، اولین سفارش خود را دریافت می‌کند: ١٢ ژاکت از جنس جیر.

شش قاعده‌ای که باید ندیده بگیرید

وقتی تصمیم گرفتید که اصل «شروع از پله‌ی اول» و «منتظر وقت مناسب ماندن» را ندیده بگیرید، در جاده‌ی درست افتاده‌اید. اما مردم هم‌چنان اندرزهای ناخواسته در مورد چگونگی پیش‌روی شما ارائه خواهند داد. نسبت به خیلی از این اندرزها هشیار باشید و مخصوصا این شش مورد زیر را کلا ندیده بگیرید.

١- آموزش لازم را به دست آورید.

برای بعضی چیزها باید آموزش تخصصی ببینید، ولی برای خیلی چیزها آموزش تخصصی لازم نیست. نباید به طور خودکار فکر کنید که به آموزش نیاز دارید، زیرا به نظر می‌آید که «بدیهی» باشد.

چند سال پیش خانمی در بخش پژوهش، نزد من گفت برای به واقعیت درآوردن یک آرزوی دیرینه شرکت را ترک می‌کند و به دانش‌گاه برمی‌گردد. انتظار داشتم بگوید که می‌خواهد فوق‌لیسانس مددکاری بگیرد تا به مردم مشاوره بدهد یا مدرکی در علوم زیست‌محیطی بگیرد تا مساله‌ی انبوه زباله‌ها را حل کند. ولی وقتی گفت که آرزوی نهانش این است که نویسنده‌ی مجله شود بسیار تعجب کردم. سال‌های سال او در بین چند نویسنده و سردبیر کار کرده بود، می‌توانست از آن‌ها ایده بگیرد یا مقاله‌هایش را چاپ کند. ولی به جای این که از راه میان‌بر استفاده کند، می‌خواست به دانش‌گاه برگردد و در آن‌جا گیر کند. او قبلا راه‌نمایی شده بود که به‌تر است برای این کار به دانش‌گاه برود و خودش نیز احساس می‌کرد که رفتن به دانش‌گاه به‌ترین روش برای رسیدن به مقصد است.

مردان در اجازه ندادن به مفهوم «تجربه‌ی کامل» در جلوگیری زن‌ها از رسیدن به مقصدشان بسیار ماهرند. یکی از کارگردانان تلویزیونی مشهور در این کار خیلی باتجربه به نظر می‌رسد. او قبلا در یک شبکه‌ی خبری محلی کار می‌کرد ولی می‌دانید که پیش از آن چه کار می‌کرد؟ به آگهی‌های سفیدکننده‌ی دندان می‌پرداخت. وقتی به او یک شغل بسیار بالاتر پیشنهاد می‌کنند، آیا فکر می‌کنید که فریادزنان در حالی که به این طرف و آن طرف می‌دود می‌گوید: «نمی‌توانم، نمی‌توانم، هرگز راجع به جنگ خبرنگاری نکرده‌ام، من هرگز راجع به زلزله خبرنگاری نکرده‌ام، آیا به‌تر نیست اول بروم مدرکی در خبرنگاری بگیرم؟» مسلما او این کار را نمی‌کند.

٢- از پایین شروع کنید.

بعضی‌وقت‌ها واقعا باید پایین شروع کنید. ولی مسلما نه همیشه. به دنبال درهای پشتی و میان‌برهایی باشید که اجازه‌ی ورود به چند طبقه‌ی بالاتر را می‌دهند. واندا اوربانسکا، نویسنده‌ی کتاب خوب «ساده زندگی کردن«، موردی را برایم تعریف کرد که در آن پنج پله بالاتر از جایی که قرار بود باشد، رفته بود:

«در آخرین سال دبیرستان برای یک انتشاراتی نه چندان مهم در روزنامه‌شان مقاله می‌نوشتم. روزی پدرم پیشنهاد کرد که با سناتور ادموند موسکی مصاحبه‌ای داشته باشم. در کمال حیرت منشی روابط عمومی او این مصاحبه را قبول کرد. ما در میان رسوایی واترگیت بودیم، بنابراین از سناتور پرسیدم آیا می‌توان از خلع ید رییس جمهوری اجتناب کرد؟ او گفت بله، او فکر می‌کرد که شاید بتوان از خلع ید رییس جمهوری اجتناب کرد. با این جواب من احساس کردم که داستان از آن‌چه به نظر می‌رسد مهم‌تر است. به دفتر دیلی‌نیوز در بانگور تلفن زدم و تقاضای ملاقات با یکی از سردبیران بالارتبه‌ی آن را کردم. به او گفتم که با موسکی مصاحبه کرده‌ام و می‌خواهم متن مصاحبه را در اختیار او بگذارم. او با شک به من نگاه کرد و شروع کرد به خواندن مقاله و در حین خواندن شروع کرد به ویراستاری آن که با این کار فهمیدم که آن را چاپ خواهد کرد. بعد از چاپ آن مقاله آن‌ها از من خواستند که به طور مرتب از شهر خودم برای آنان گزارش تهیه کنم. آن‌ها به علت قد بلندم مرا مسن‌تر می‌پنداشتند و وقتی فهمیدند که هنوز در دبیرستان هستم جا خوردند، ولی تا آن موقع من یکی از آن‌ها شده بودم. و این طور شد که کار روزنامه‌نگاری را شروع کردم.»

٣- با شخص مناسب صحبت کنید.

برای صحبت کردن، اشخاص مناسب و مناسب‌تر وجود دارند که همیشه یکی نیستند. مناسب‌ترین شخص کسی است که می‌تواند به شما اطلاعات مورد جست‌وجویتان را بدهد یا به شما کمک کند تا نیازی را که دارید برطرف کنید، زیرا هم اطلاعات و هم قدرت دارد. فرد مناسب کسی است که قراردادهای اجتماعی به شما می‌گویند که به دیدنش بروید. شکستن قوانین گاهی می‌تواند باارزش باشد.

اگر امکان دارد از دیدن و رفتن به نزد فرد مناسب خودداری کند و مستقیما به سمت مناسب‌ترین فرد بروید.

اخطار: اگر فرد مناسب را دور بزنید و مستقیما به سوی مناسب‌ترین فرد بروید، ممکن است آسیب‌هایی وارد کنید.

روزی من به خودم جرات دادم و این کار را انجام دادم. در آن زمان یک نویسنده‌ی جزء در مجله‌ی گلیمور بودم و وظیفه‌ام نوشتن مقاله‌های کوچک بود. سرانجام تصمیم گرفتم یک مقاله‌ی بلند بنویسم. به جای این که مقاله را به سردبیر مقالات (فرد مناسب) تحویل دهم، آن را روی میز کار رییس هیات نویسندگان (فرد مناسب‌تر) گذاشتم. او آن را در ده دقیقه خواند و گفت که از آن خیلی خوشش آمده است. سردبیر مقالات با من خیلی خوب بود، با این حال فکر می‌کنم که این کار من کمی ناراحتش کرد. اما فکر می‌کنم اگر این کار را انجام نمی‌دادم در جای خودم گیر می‌کردم، زیرا سردبیر مقالات تمایل داشت نویسنده را وادار کند تا هر مقاله را چند بار بازنویسی کند و من می‌ترسیدم که اگر این کار را با من بکند، اعصابم خراب خواهد شد و هرگز نخواهم توانست مقاله را تمام کنم. این کار کاملا یک مساله‌ی بقا بود. بالاخره با شیوه‌ی «خود را به ندانستن زدن» مساله را حل کردم.

۴- هر مرحله را کامل کنید.

این جمله به این معناست که باید در یک فعالیت شرکت کنید، آن را برای مدت معینی ادامه دهید و آن‌گاه به مرحله‌ی بعدی بروید. چیزی که متوجه آن شده‌ام این است: مدت زمانی که شخص محاسبه می‌کند که باید در یک کار صرف کند برابر با همان مدت زمانی است که وقتی در همان موقعیت قرار می‌گیرد صرف می‌کند. بدین صورت که بهانه‌هایی می‌آورد مانند «هنوز آمادگی ندارم». تا می‌توانید از این نوع زمان‌بندی اجتناب کنید.

۵- وقتی آهن داغ است آن را بکوبید.

شاید خیلی به‌تر باشد که وقتی آهن در حال گرم شدن است آن را بکوبید.

۶- آهسته بروید

برخی دوست دارند از سرعت شما کم کنند. آن‌ها از جمله‌هایی مانند «از سرعتت کم کن»، «بگذار زمان بگذرد» یا «صبر کنید ببینید چه می‌شود» کمک می‌گیرند. این‌گونه جمله‌ها اعصاب مرا خرد می‌کنند، زیرا آدم را عاطل و باطل نگه می‌دارند و نمی‌گذارند کارش را تمام کند. یکی از دوستانم که سی و هفت سال دارد بعد از شش ماه تلاش بی‌هوده برای باردار شدن به پزشک خود مراجعه کرد. این دوست می‌دانست که در سن او امید کمی برای باردار شدن وجود دارد و نمی‌‌خواست وقتش را تلف کند. پزشک به او می‌گفت: «به‌تر است بگذاری کمی زمان بگذرد. به‌تر است بروی و سال بعد بیایی». هفت ماه بعد او به پزشک متخصص نازایی مراجعه کرد و آن‌جا بود که فهمید مشکل اساسی دارد و اگر زودتر آمده بود حل می‌شد. پیش از آن که به نصیحت کسی مبنی بر «کمی صبر کن» گوش دهید، همیشه از خودتان بپرسید «منتظر چه چیزی بمانم؟».

مطمئن هستم به جیمی، زنی که پنجاه هزار دلار پول پیش برای کتابش به دست آورده بود بارها و بارها گفته شده بود که اندکی از هیجانش بکاهد، آهسته برود و صبر داشته باشد، ولی او با سرعت، مستقیم و بالا پرواز می‌کرد. احتمالا او با کوشش و خطا کشف کرده بود که با کم کردن سرعت به جایی نمی‌رسد.

راز چهارم: احساسات و هیجان‌های خود را نشان دهید

از بیست سالگی به بعد، زمانی که یک روزنامه‌نگار جزء بودم، از نحوه‌ی فعالیت و سیاست این صنعت چیز زیادی نمی‌دانستم، ولی یک بار، تقریبا تصادفی، خودم را در پشت صحنه‌ی جریان انتخاب رییس جدید برای یکی از مجلات زنانه دیدم و این مساله یکی از به‌ترین درس‌هایی را که تاکنون یاد گرفته‌ام، به من داد.

این داستان روزی از سر میز ناهار شروع شد. من با یک خانم /که او را الف نام می‌دهیم و قبلا با او کار می‌کردم/ ملاقات داشتم. با این که او در مجله‌ای نویسندگی نمی‌کرد و با من در یک بخش نبود، هر چند وقت یک بار مرا برای ناهار بیرون می‌برد و راجع به شغلم اندرزها می‌داد. در این روز به‌خصوص، الف در حالی که نفس‌نفس می‌زد سر رسید. او گفت که هفته‌ی شلوغی داشته و کارها بر سرش ریخته است. او با هیجان تمام گفت که روز قبل سردبیری یکی از معروف‌ترین مجلات زنان به او پیشنهاد شده است. سردبیر قبلی که تقریبا ده سال در آن شغل بود برای مشاور شدن آن را ترک کرده بود. خانم الف بسیار شوق‌زده شده بود ولی هنوز جواب مثبت نداده بود. او در نظر داشت به لس‌آنجلس برود و قبول این شغل نقشه‌های او را به هم می‌ریخت. او پاسخ داده بود که به اندکی زمان برای فکر کردن نیاز دارد. در شرایط عادی احتمالا او هرگز این اطلاعات را در اختیار ما نمی‌گذاشت ولی هیجانش باعث شد که آن‌ها را به من بگوید.

وقتی از هم جدا شدیم دو فکر برای من پیش آمد. ١- چه‌قدر لذت‌بخش است که آدم تنها کسی باشد که از رازی خبر دارد. ٢- چه‌قدر خانم الف خون‌سرد و خوددار است. او با همه چیز با خون‌سردی تمام برخورد می‌کند. یادم می‌آید در آن زمان با خودم فکر کردم حتما کسانی که این شغل را به او پیشنهاد کرده‌اند از دیدن این مساله تحت تاثیر مثبت قرار گرفته‌اند.

حدود دو هفته بعد روزی در سالن محل کارم نزدیک در اتاقم ایستاده بودم که خانم ب، یک نویسنده‌ی جوان و نامزد یکی از به‌ترین نویسندگان مجله‌ای که در آن کار می‌کردم به طرفم آمد و سلام و احوال‌پرسی کرد. به او گفتم که نامزدش هنوز از ناهار برنگشته است. در کمال حیرتم او نرفت بلکه مرا به داخل اتاقم کشید و گفت همین حالا برای یک شغل بسیار خوب مصاحبه داشته است، سردبیری همان مجله‌ای که به خانم الف پیشنهاد شده بود.

خانم ب گفت که می‌داند هنوز شرایط کافی را برای گرفتن آن سمت ندارد /او فقط نویسنده‌ی مقالات کوچک بود/ ولی فکر می‌کرد که مصاحبه بسیار خوب پیش رفته است.

باورم نمی‌شد که دو زن را در حالی که هر دو در انتظار یک شغل هستند بشناسم، و نیز تا اندازه‌ای سردرگم شده بودم. خانم الف گفته بود که آن سمت به او پیشنهاد شده است. آیا این گفته به این معنی بود که او آن را رد کرده است؟ من راجع به خانم الف کلمه‌ای نگفتم ولی به توضیحات خانم ب در مورد مصاحبه گوش دادم.

او با این که ظاهر خوبی داشت اما لباسی زرد ابریشمی و شلوار جین به پا داشت، لباس‌هایی که اصلا مناسب یک مصاحبه‌ی شغلی نیست. او به من گفت که در طول مصاحبه با رییس بخش به قدری هیجان‌زده شده بود که پشت سر هم حرف زده، چند ایده ارائه کرده و به زحمت توانسته است در جای خود بنشیند. در واقع، یک بار هم از جایش بلند شده است. وقتی به او نگاه می‌کردم و به حرف‌هایش گوش می‌دادم چشم‌هایم از تعجب چهار تا شده بود. قسمتی از من می‌گفت که او به نظر بی‌نظیر می‌آید و قسمت دیگرم می‌گفت که مصاحبه‌کننده احتمالا فکر کرده که او یک دیوانه است.

سرانجام نامزدش به دم در اتاقم آمد و آن‌ها با هم رفتند و خانم ب مرا قسم داد که این حرف‌ها را به کسی نگویم.

چند روز بعد اعلام شد که خانم ب آن شغل را به دست آورده است. چیزی که هنوز در مورد آن اطمینان نداشتم این بود که آیا خانم الف به اراده‌ی خودش این فرصت استثنایی را از دست داده؟ سرانجام شنیدم که خانم الف آن سمت را رد نکرده است. ظاهرا در طول روزهایی که او با خون‌سردی راجع به آن فکر می‌کرد، کسی به رییس پیشنهاد داده است که با یک متقاضی دیگر ملاقات کند، و آن متقاضی دیگر خانم ب بود، و خانم ب آن شغل را درست از زیر دست خان الف دزدید.

در طول هفته‌های بعد همه‌ی نویسندگانی که می‌شناختم از یک‌دیگر می‌پرسیدند چطور شد که خانم ب آن سمت را به دست آورد، با این سن کم؟ و من جواب را می‌دانستم. او به جای خون‌سرد و محاسبه‌گر بودن، شوق‌زده، با حرارت و مشتاق بود. او نشان داد که چقدر واقعا آن سمت را می‌خواهد. او حتا از صندلی خود بیرون پریده بود و این یکی از بهترین درس‌هایی بود که من تا آن موقع یاد گرفته بودم.

در بخش قبل گفتم، مهم است که در ابتدای شروع کار بدانید که چه کسانی می‌توانند به شما چیزی بدهند (حداقل و حداکثر اطلاعات و اندرزهای کمک‌کننده و آن‌چه شما می‌خواهید). آیا تاکنون فهمیده‌اید که آن‌ها چه کسانی هستند؟ خوب، آن‌ها کسانی هستند که باید ببینند شما چه‌قدر مشتاق هستید. آیا این جمله‌ی قدیمی را شنیده‌اید: «احساسات خود را نشان ندهید»؟ خوب، اگر تمایل دارید آن‌چه را که می‌خواهید به دست آورید، باید احساسات خود را کاملا نشان دهید.

می‌دانم که این راه‌برد را می‌خوانید و فکر می‌کنید که یک پند نادرست است. مسلما این پند بر خلاف چیزی است که شما تا کنون شنیده‌اید. اگر مثل من هستید، پس مثل من با نصیحت‌هایی از این نوع بزرگ شده‌اید: «اجازه نده احساسات تو را دیگران متوجه شوند»، «اجازه نده هیجان‌ها بر تو مسلط شوند»، «خودت را مانند یک کتاب باز نگذار» و مخصوصا «اجازه نده کسی گریه‌ات را ببیند».

همه‌ی مدارک در نگاه اول این نصیحت را تاکید می‌کنند. فقط به زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند نگاه کنید، به نظر می‌رسد که آن‌ها خریداران بسیار خون‌سردی هستند. در طرف دیگر طیف، شون یانگ‌ها هستند. زمانی را که او می‌خواست نقس کت‌وومن در فیلم بت‌من به او داده شود، در همه‌ی شوهای تلویزیونی با آن لباس و نقاب مسخره ظاهر می‌شد. تلاش او نه تنها باعث نشد آن نقش به او داده شود، بل‌که او را تا اندازه‌ای حریص و حتا اندکی دیوانه نشان داد.

خوب، شما نمی‌خواهید خود را به شون یانگ شبیه کنید، ولی باید به دیگران نشان دهید که خیلی علاقه‌‌مند هستید و چیز مورد نظر را خیلی می‌خواهید. در طول زندگی، من هر روز بیش از پیش آموخته‌ام که نشان دادن احساساتم چه‌قدر برایم موثر بوده است. نشان دادن شوق و علاقه به جای پنهان کردن آن برایتان جوایز زیادی به ارمغان می‌آورد. وقتی آقای آلن پارکر به دنبال هنرپیشه برای نقش اویتا می‌گشت، مدونا بدون هیچ خجالتی نشان داد که چه‌قدر از صمیم قلب آن نقش را می‌خواهد. او برای کارگردان یک نامه‌ی دست‌نوشته‌ی چهار صفحه‌ای فرستاد. او می‌گوید: «نمی‌توانم به یاد بیاورم که در نامه چه نوشته‌ام، فقط به یاد می‌آورم که از آلن آن نقش را گدایی کردم و به وی التماس کردم. به او قول دادم که از آن‌چه در توان دارم مایه بگذارم و باعث دل‌سردی او نشوم. می‌خواستم بداند که پشیمان نخواهد شد.» هم‌چنین، مدونا تجربه‌ی خود را به تجربه‌ی اویتا تشبیه می‌کند و نشان می‌دهد که تا چه اندازه آن دو به هم شبیه هستند، بنابراین، می‌تواند نقش همسر یک دیکتاتور را به خوبی بازی کند.

زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند ممکن است در انظار عمومی بسیار خون‌سرد به نظر برسند ولی من تضمین می‌کنم که آن‌ها وقتی با کسی که می‌تواند به آن‌ها آن‌چه را که می‌خواهند بدهد ملاقات می‌کنند، جلوی خود را نمی‌گیرند. آن‌ها یک‌ریز حرف می‌زنند، پرتلاطم هستند و عطش خود را کاملا نشان می‌دهند.

چرا باحرارت بودن مثمر ثمر است

حتما نگران هستید که مبادا دیگران فکر کنند که خیلی با حرارت جلو می‌آیید، بنابراین به‌تر است از شما حذر کنند. ولی چهار دلیل وجود دارد که پرحرارت بودن به ضرر شما نیست:

1- با شوق‌زدگی و علاقه‌مندی، به‌تر نشان می‌دهید که نیازتان چیست. مردم اغلب مطمئن نیستند که شما کشته و مرده‌ی چیزی هستید که آن‌ها توانایی دادن آن را به شما دارند. آن‌ها سرشان شلوغ است، سرگرم کار خودشان هستند، متوجه نمی‌شوند یا حالت چهره‌ی شما را به چیز دیگری تعبیر می‌کنند، مانند نگرانی یا ناراحتی.

جودی جرج، رییس شرکت Domain home fashions (شرکتی با سرمایه‌ی چند میلیون دلاری) که خود بنیان‌گذار آن است، نشان دادن احساسات را چنین توصیف می‌کند: «روشن کردن پرتوهای خود». این تشبیه خیلی خوب است، زیرا کاری که شما انجام می‌دهید عبارت است از روشن کردن میزان علاقه و اجازه دادن به شخص مناسب برای دیدن آن‌چه در ذهن دارید.

2- با شوق‌زدگی و علاقه‌مندی به شخص مقابل این ایده را می‌دهید که او نیز ممکن است از این کار سودی ببرد. وقتی برای به دست آوردن چیزی خیلی علاقه‌مند هستید در واقع برای انجام دادن آن احساس مسؤولیت می‌کنید و این کار در بسیاری از موارد می‌تواند عایدی خوبی برای کسی که آن را به شما می‌دهد داشته باشد. آن‌ها فکر می‌کنند که شما از جان مایه خواهید گذاشت یا حداقل تا ابد مدیون آن‌ها خواهید بود.

داستان موفقیت‌آمیز نامه نوشتن به کارگردان این مساله را روشن می‌سازد. وقتی آقای گاس ون‌سنت، کارگردان معروف، برای ایفای نقش Suzanne Stone به دنبال خانمی می‌گشت، در فهرستی که تهیه کرده بود نام نیکول کیدمن وجود نداشت. او امیدوار بود که مگ رایان یا یک ستاره‌ی مطمئن دیگری را استخدام کند. بنابراین نیکول کیدمن شماره‌ی تلفن خانه‌ی او را به دست می‌آورد و به وی تلفن می‌زند. او می‌گوید که احساس می‌کند سرنوشت او را برای بازی در آن نقش انتخاب کرده است و مضافا این که کار کارگردان را تحسین می‌کند. بعد از گفت‌وگو، آقای ون‌سنت از او امتحان به عمل می‌آورد و سرانجام آن نقش را به او می‌دهد. آقای ون‌سنت بعدها اظهار داشت که به خودش گفته است هر کسی که تا این اندازه مشتاق آن نقش باشد از جان و دل مایه خواهد گذاشت و کیدمن هم واقعا از جان و دل مایه گذاشت. کیدمن نقدهای بسیار خوبی دریافت کرد و حتا نامزد دریافت جایزه‌ی گلدن‌گلوب شد.

 

About these ads

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

خوراک آراِس‌اِس دیدگاه‌های‌ این نوشته. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

پوستۀ Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: