راز اول : حسادت کنید
پیش از آن که بتوانید به دست آوردن چیزهایی را که میخواهید ، اول باید بدانید که آنها دقیقا چیست . وقتی زندگینامهی زنان موفق را میخوانید یا مصاحبههای آنها را نگاه میکنید ، آیا توجه کردهاید که آنها چهقدر از آنچه میخواهند مطمئن هستند ؟ این اطمینان ممکن است انکی خشن و تهاجمی به نظر برسد ، اما به آنها قدرت و ارادهای داده است که مانند موشکی که حرارت را دنبال میکند ، به دنبال رویاهایشان باشند .
بعضی از ما با علاقهای ویژه بزرگ میشویم ، مثلا آرزوی دامپزشک شدن یا نقاش شدن ، داشتن بچههای زیاد یا زندگی در کوهستان . دانا هانور ، خبرنگار تلویزیون ، همسر شهردار نیویورک و هنرپیشهی کنونی ، از همان دوران دبیرستان میدانست که میخواهد جلوی دوربینهای تلویزیون باشد .
مدرسهی او یک سیستم تلویزیونی مداربسته داشت و دانشآموزان برای آن برنامهی خبری تهیه میکردند . اولین باری که تصویر هانور پخش میشود ، احساسی به وی دست میدهد که هرگز آن را تجربه نکرده بود . او میگوید : « فکر کردم اوه ، این مخصوص من است ، انگار به خانه آمده بودم . وقتی داشتم آن را انجام میدادم به شدت خوشحال بودم و احساس میکردم خیلی مهم هستم . »
ولی اکثر ما هدف روشن و دقیقی نداریم . ما علاقهی شدید را حس میکنیم ولی مرزهای آن مبهم است و مطمئن نیستیم با آن به کجا میرویم . من یک دوست فوقالعاده دارم که سالهای سال از شغلی به شغل دیگر میرفت و فقط این را میدانست که میخواهد مسؤول چیزی باشد . اما مطمئن نبود که آن چیز چه چیزی میتواند باشد .
ممکن است شما در حالی که کاملا مطمئن هستید چه میخواهید شروع کنید ، ولی سرانجام بر اثر عوامل خارجی زیادی سردرگم شوید . دوست دیگری دارم که از همان کودکی آرزو داشت بچه داشته باشد . او پس از ازدواج فکر میکرد که روزی بچهدار خواهد شد ولی عجلهای در کار نبود . سال ها گذشت و او و شوهرش هرگز تلاش نکردند بچهدار شوند . آنها به جزایر کاراییب سفر کردند ، خانهی جدیدی خریدند ، شبها به رستورانهای خوب میرفتند و از زندگی لذت میبردند . سرانجام وقتی او دید سی و پنج ساله شده است ، احساس کرد زمان مناسب برای بچهدار شدن فرا رسیده و موضوع را با شوهرش مطرح کرد . پاسخ شوهر آب سردی بر روی او ریخت : « ما زندگی به این خوبی ساختهایم . چرا باید با بچهدار شدن خرابش کنیم ؟ »
او وحشتزه شد . او به اشتباه فکر میکرد که در طول این سالها شوهرش نیز مانند او فکر میکند ، یعی فکر میکند بهتر است از این مرحلهی زندگی با یکدیگر لذت ببرند و بعد ، وقتی آمادگی داشتند ، به مرحلهی بعدی خواهند رفت . او مانند یک شریک زندگی خوب سعی کرد مسایل را از دیدگاه شوهرش نگاه کند . آنها فقط با یکدیگر زندگی خوبی داشتند و داشتن زمان اضافهی زیاد و پول اضافی آنها را بسیار خودخواه بار آورده بود . نیز این خطر وجود داشت که اگر او شوهرش را بر خلاف سلیقهاش مجبور به بچهدار شدن کند ، ازدواج به خطر بیفتد . ناگهان ، او واقعا نمیدانست چه میخواهد .
همچنین ممکن است شما گاهی از ته دل چیزی را بخواهید که اصلا امکانپذیر نیست . من از همان کودکی به شدت آرزو داشتم در یک مجله کار کنم . حتا اقدام به نشر مجلهی خودم در محله کردم و تمام مطالب آن را خودم تهیه میکردم . خیلی خوب بود که من آنچه را میخواستم در سن ده سالگی میدانستم . ولی وقتی در یک مجله کار گیر آوردم ، متوجه شدم که کار کردن در یک مجله آنطوری نیست که فکر میکردم . من همیشه فکر میکردم که این کار یعنی نویسنده بودن ، در حالی که بیشتر مجلات از سردبیرانی تشکیل شدهاند که مطالب تعیینشده را به نویسندگان آزاد که در خانهی خود کار میکنند میدهند . اگر من یک پله از نردبان درجه در مجله بالا میرفتم ، نمیتوانستم نویسندگی کنم . اگر یک نویسندهی آزاد میشدم ، دیگر در یک مجله کار نمیکردم . من مطمئن نبودم که کدام یک از این دو را میخواستم .
زنانی که هر چه میخواهند به دست میآورند ، به خوبی میدانند که چه میخواهند . وقتی آنها راجع به چیزی که دارند حرف میزنند ، جملههایی شبیه « دیوانهی آن هستم » و « این را با هیچ چیزی در دنیا عوض نمیکنم » و « من کاملا عاشق شغلم هستم » به کار میبرند. نترسید . شما نیز میتوانید راجع به چیزی همین احساس را داشته باشید .
احساس بدی که به چیزهای خوب راه میبرد
چند ماه پیش به شنیدن سخنرانی هلن گرلی ، سردبیر سابق مجلهی کاسمو پولیتن و رییس مجلهی کاسمو بینالمللی فعلی ، رفتم . او به ندرت سخنرانی میکند ولی این گروه او را متقاعد کرده بودند که بر سر میز شام چند کلمهای صحبت کند . من همواره او را تحسین کرده بودم و واقعا دلم میخواست ببینم چه میگوید . پس از سخنرانی نزد وی رفتم و سلام کردم . ما از لحاظ حرفهای خیلی وقت است که همدیگر را میشناسیم ، از همان وقت که من در 29 سالگی برای مصاحبه نزد او رفته بودم ، پس از آن که گلامور را ترک کرده بودم و در هفتهنامهی خانواده کار میکردم . به او گفتم که از وی بسیار چیزها یاد گرفتهام و او گفت « کیت ، من به تو حسودیام میشود ، تو در اوج حرفهی خود هستی .. »
وقتی در حال بازگشت به محل کارم بودم ، با خودم میاندیشیدم که او چه شجاعتی دارد که کلمهی حسودی را به کار میبرد . حسادت احساسی است که دختران خوب نمیخواهند داشته باشند ، چه برسد به این که اعتراف کنند حسادت دارند .
یکی از کشفهای من در مورد زنانی که هرچه میخواهند به دست میآورند ، این است که از حسادت کردن خجالت نمیکشند . آنها چیزی را که زن دیگری دارد میبینند و پیش خود فکر میکنند « خیلی چیز خوبی است ، من هم آن را میخواهم . »
حرفم را اشتباه متوجه نشوید . حسادت احساس خوبی نیست . علت این که میگویند « حسود هرگز نیاسود » این است که بعد از اولین هجوم احساس ، حالتی دست میدهد که انگار در معدهی شما زرداب ( آب کیسهی صفرا ) ریخته شده است . علاوه بر آن ، حسادت تنها به این جا ختم نمیشود که شما را مریض و ناراحت کند ، وقتی آسیبپذیر و ناشکیبا هستید حسادت میتواند در شما رفتار بد به وجود آورد . ممکن است به کسی که به او حسادت میکنید گوشه و کنایه بزنید ، به شدت از او انتقاد کنید یا حتا در کارهایش خرابکاری کنید . به علت توان خارج از کنترل بودن اینگونه احساسات ، معمولا حسادت را به کنترل خود درمیآوریم ، به آن توجه نمیکنیم و انکار و سرکوبش میکنیم .
اما اگر حسادت به طور کلی بد بود ، این همه راجع به آن حرف نمیزدم . آن چه من از زنان موفق یاد گرفتهام این است که آنها به جای این که مانند ما حسادت را سرکوب و انکار کنند ، آن را هوشمندانه به کار میبرند . اگر بتوانیم به احساسات ناگهانی و دردناک اولیهی ناشی از حسادت واکنش مناسب نشان بدهیم ، میتوانیم از نیروی آن بهترین استفاده را ببریم . حسادت برای پایان کار چیز خوبی نیست ولی برای شروع آن بسیار عالی است .
حسادت میتواند خیلی هم سالم باشد . حسادت یک احساس خالص است و به شما امکان میدهد تا ببینید آرزوهای واقعیتان کدامهاست . تقریبا همیشه به ما گفته میشود که آرزوهای خود را کنار بگذاریم . به ما یاد دادهاند که یک دختر نباید بگوید « من آن را میخواهم » .
چند سالی است که از قدرت حسادت کاملا آگاه شدهام ، اما اولین مورد را در نه سالگی داشتم . تازه به یک محلهی جدید نقل مکان کرده بودیم و با چند دختر همسن خود دوست شده بودم . تابستان بود که تصمیم گرفتیم یک مسابقهی لبزدن آهنگهای قدیمی ترتیب بدهیم . یک دختر ده ساله ، که در آن نزدیکی زندگی میکرد ، داوطلب شد به ما کمک کند و دوستان من خیلی خوشحال بودند ، زیرا این دختر ، میسی ، الگوی آنها بود و او را بسیار دوست داشتند . در روزهای تمرین ، میسی مرا به حیوان خانگی خود ترقی داد ، لوسم میکرد و به من شکلات میداد . با این که این موضوع در خفا مرا آزار میداد ، متوجه شدم دختری به نام استفانی که از همه بیشتر میسی را دوست داشت ، به من حسودی میکند . استفانی در سکوت به حسادت خود ادامه میداد ولی من به او اجازه نمیدادم که به عذاب من پایان دهد . روزی در ایوان ایستاده بودم که ناگهان استفانی از پشت سر به من نزدیک شد ، پایم را محکم گاز گرفت و تا آنجا که میتوانست ادامه داد . من جیغ کشیدم و گریه کردم و آخر سر به هقهق افتادم . مادرها دواندوان آمدند و استفانی به اتاقش فرستاده شد ، احتمالا بدون شام . وقتی آرام شدم ، نقش ایثارگر را بازی کردم و به سرعت او را بخشیدم ، زیرا میدانستم که خودم هم تا اندازهای مقصر هستم . احساس دیگری که داشتم ، احساس توام با تعجب و ترس نسبت به استفانی بود . در احساسات او چیزی بود بسیار خالص و وحشی . او میخواست عزیز دردانهی میسی باشد ، ولی من سر راه او قرار گرفته بودم . وقتی او مرا گاز گرفت ، به من گفت « من از تو متنفرم ، زیرا آنچه را که من میخواستم تو گرفتهای » .
به شما توصیه نمیکنم که کسی را گاز بگیرید ، ولی حسادت میتواند به شما نشان دهد که چه چیزی میخواهید ، البته اگر به آن اجازهی این کار را بدهید . اگر در نقطهای از زندگی هستید که دقیقا نمیدانید چه میخواهید ، یا آنچه را که همیشه فکر میکردید میخواهید به دست آوردهاید ، ولی از آن لذت نمیبرید ، بگذارید به یک حملهی پانزده دقیقهای حسادت دچار شوید . به جای نادیده گرفتن یا درهمشکستن احساسات ، بگذارید حسادتتان خود را بیان کند و به آرامی شما را در جهتی که نیاز دارید راهنمایی کند .
چون حسادت یک احساس بنیادی و خالص است ، راهی است برای فراتر رفتن از آنچه فکر میکنید میخواهید ( یا دیگران پیشنهاد میکنند که بخواهید ) و کشف کردن آنچه واقعا از ته دل میخواهید . این خواسته میتواند بچهی سوم ، شرکت خصوصی خودتان ، یک ازدواج بهتر یا گذراندن دورهای در نیروهای حافظ صلح باشد . ممکن است حتا ندانید که چیزی میخواهید تا وقتی که میبینید فرد دیگری آن را دارد و حالا آرزو میکنید که کاش مال شما بود و نه مال او .
شگفتی بزرگ در مورد حسادت این است که میتواند واقعا به چیز خوبی ختم شود . اگر بتوانید احساس خواستن چیزی متعلق به دیگران را متوقف کنید و آن را بررسی کنید ( کاری که به مقدار زیادی انرژی نیاز دارد ) خواهید دید که چیزی در زندگی آن شخص وجود دارد که واقعا خوب است ، زیرا حسادت ، تحسین تلخ است . در پشت حسادت ، نگرشی دست و دلبازانه از تمام ویژگیهای خوب واحساس تحسین و علاقه به آنهاست .
الن ولتی ، نویسندهی ستون « هر چه میخواهی از من بپرس » در مجلهی ردبوک ، به نیروی حسادت باوری عمیق دارد و آن را به مرد کوچکی تشبیه میکند که بر روی دوش ما نشسته است و همواره میگوید « نگاه کن ببین دوستت در این لباس تازه چهقدر زیباست » یا « ببین همکارت چهقدر راحت جلوی جمع حرف میزند » . به محض آن که به حرفهای آن مرد کوچک فکر میکنیم ، انگار آدرنالین به ما تزریق شده است . خیلی خوب میفهمیم و تصمیم قاطعانه میگیریم که به دنبال آن برویم . ناگهان دیگر احساس تاسف نمیکنیم . دیگر بد آن فرد را که زمانی به او حسادت میکردیم نمیخواهیم . در واقع به همان اندازه که برای خودمان / به علت رفتن به دنبال آن چیز / احترام قائل میشویم ، برای او نیز / به علت داشتن آن چیز / احترام قائل میشویم .
.
یکی از دوستان و همکارم ، ماری کویینلان ، به من گفت که حسادت باعث شده است تا یک بچه را به فرزندخواندگی بپذیرد . او میگوید : « سالها بود که میخواستم بچهی دیگری داشته باشم . مردم فکر میکنند که اگر آدم یک بچه داشته باشد ، دیگر ناتوانی در باردار شدن چندان ناراحتش نمیکند . ولی این طور نیست . این تمایل شدید هنوز هم دردناک است . خیلی دلم میخواست که دخترم خواهر یا برادر داشته باشد . سرانجام من و شوهرم از طریق لولهی آزمایشگاهی تلاش کردیم و من حامله شدم . خیلی خوشحال بودیم . با این حال در حدود دوازده هفتگی ، همان موقع که تازه شروع کرده بودم به اندکی استراحت کردن ، بچه را از دست دادم . این تجریه خیلی دردناک بود و من نمیدانستم چه کار کنم . راه حل دیگر به فرزندخواندگی گرفتن یک بچه بود ، ولی مطمئن نبودم که واقعا این کار را میخواهم بکنم یا نه . یک روز در حالی که هنوز مطمئن نبودم چه میخواهم ، یک الهام عالی به من شد . روز یکشنبه بود ، داشتیم در شهر واشنگتندیسی گردش میکردیم که به یک کلیسا رفتیم . در طول مراسم زنی در حالی که کودکش را در آغوش گرفته بود از راهروی بین صندلیها رد شد . وقتی در ردیف جلوی ما ایستاد ، من صورت او را نمیدیدم ولی صورت بچه را که به طرف ما بود دیدم . ناگهان حسادت و آرزو بر من چیره شد و زدم زیر گریه . من آنچه را که او داشت به شدت میخواستم . آن لحظه بود که مطمئن شم دقیقا چه میخواهم و آماده شدم بچهای را به فرزندخواندگی بپذیریم . »
امروز کویینلان یک پسر دو ساله دارد که از پاراگوئه آمده است.
بازیهای حسادت
حسادت میتواند به چیزی خوب ختم شود ، در صورتی که بتوانیم آن را تحمل کنیم . ولی معمولا نمیتوانیم و این تنها مشکل است . اکثر ما به دشواری به احساسی که داریم اعتراف میکنیم . یکی از دوستانم ، به نام مارجری لپ که کارش درمانگری است میگوید یکی از کشفهایش در شغل مشاوره این است که مردم به طور غیر عادی به اعتراف کردن به این که حسودی میکنند تمایل ندارند . او برای یافتن ریشهی خشم یا ناامیدی مردم مجبور است از زندگی خصوصی آنها آگاه شود . او از آگاه کردن آنها به این که حسادت بخش عمدهای از ناراحتی است لذت میبرد ، زیرا آن موقع است که آنها میتوانند موقعیت را درست درک کنند و به دنبال آنچه آنها را خوشحال میکند بروند .
البته منظور این نیست که حسادت خودش را نشان نمیدهد . حسادت خود را نشان میدهد ، اما اغلب با لباسی دیگر . حسادت به ندرت خود را مستقیما نشان میدهد . او خود را به صورت مشتق نشان میدهد . مثلا ممکن است شما از موفقیت کسی به ناحق انتقاد کنید یا آنها را محکوم کنید . آیا تا به حال اصطلاح تف کردن در آش دیگران را شنیدهاید ؟ این اصطلاح به این معنی است که دیگران به جایزهی خود میرسند ، اما نه پیش از آن که شما آن را برایشان زهر کرده باشید .
آیا زمانی را به یاد میآورید که بهترین دوستتان ، تنها دوست دخترتان که هر روز به شما تلفن میزد و هرگاه برایتان یک خواستگار بیخود میآمد با شما همدردی میکرد ، تلفن کرد و گفت که یک خواستگار واقعا عالی و خوشتیپ که معاون یک وکیل است به خواستگاریاش آمده است ؟ در حالی که او با شور و شوق فراوان مشخصات او را میداد ، احساس کردید که یک گرفتگی زهرآلود در نظام احساسی شما به وجود میآید ، شما را مجبور میکند تا جیغ بزنید « نه .. نه .. نه .. » . بعد از پایان مکالمهی تلفنی چه احساسی داشتید ؟ آیا از یخچال یک نوشابه برداشتید ، در صندلیتان نشستید و به خودتان گفتید « اوه .. من واقعا به او حسادت میکنم .. همهی خواستگارهای من هنرپیشهاند که هرگز یک ریال درآمد نخواهند داشت و حالا برای او یک وکیل باشخصیت و خوشتیپ پیدا شده است که حسابی پول میسازد . دلم میخواهد به جای او باشم . »
احتمالا نه . احتمالا شما احساس خشم و ناراحتی کردهاید ، ولی به خودتان گفتهاید که علتش این است که دوست شما سر تا پا تظاهر بوده است یا رفتار بدی داشته است . یا شاید به این دلیل که او همیشه میگفت از وکیلها بدش میآید ولی حالا این همه مزور و دورو از کار درآمده است .
اگر قبول نکنید که حسادت میکنید ، امکان ندارد که بتوانید از آن به نفع خود بهره بگیرید.
هر وقت حسادت میکنید اما به آن اعتراف نمیکنید ، معمولا به یکی از دوازده صورت زیر حسادت خود را بر زبان میآورید:
١- پدرش دوست و آشنای زیادی دارد .
٢- باورم نمیشود که آن را به او دادند .
٣- او با حرف زدن کارش را راه میاندازد .
۴- نمیدانم در آن مرد چه میبیند .
۵- او در آنجا بدبخت خواهد بود .
۶- او با هر چیز متحرکی ازدواج خواهد کرد .
٧- پشیمان خواهد شد .
٨- نمیداند که چه کار میکند .
٩- باید عقلش را از دست داده باشد .
١٠- او عوض شده است .
١١- هرگز حاضر نیستم به جای او باشم .
١٢- اصلا برایم اهمیتی ندارد .
نشانهی دیگر برای گیر کردن در چنگال حسادت ، این است که ماهیت روابطتان با آن شخص عوض میشود . ممکن است صحبتها دشوار به نظر برسند و حتا ممکن است فکر کنید که او میخواهد با شما مهربان باشد و شما این رفتار را به خودنمایی و خودبرتربینی او نسبت میدهید ، در حالی که ممکن است نتیجه این باشد که او احساس کند شما کمحرف شدهاید و از دوستیتان با او کم کردهاید .
وقتی کسی نسبت به شخصی احساس حسادت میکند ، با آن شخص به طور دیگری ارتباط پیدا میکند . آن شخص نیز شروع میکند به رفتاری متفاوت داشتن و بدین ترتیب دور باطل رفتار متقابل شروع میشود . وقتی به خودتان میگویید « او قبلا خیلی مهربان بود و حالا عوض شده است » ممکن است واقعا شما باشید که در رفتارتان نسبت به او تغییر دادهاید و او نیز به همان نسبت واکنش نشان میدهد .
چگونه به کمک حسادت ، آنچه را میخواهیم کشف کنیم
وقتی قبول کردید که حسادت میکنید ، میتوانید بهرهگیری مفید از آن را آغاز کنید. اولین کار این است که کند و کاو کنید و به آرزوی پنهانی آن پی ببرید . موفقیت یک فرد دیگر / خواه یک بچه ، یک شوهر ، یک زندگی جدید ، یک شغل جدید و یا برنده شدن در مسابقات سوزندوزی باشد / اعصاب شما را خرد میکند و یکی از آرزوهای ناشناخته یا رشدنیافتهی شما را آشکار میسازد . حالا که این آرزو عطش خود را نشان میدهد ، به او درود بگویید .
حالا که میدانید چه چیزی شما را آزار میدهد ، میتوانید تمرکز را از روی دوست یا آشنایانتان یا غریبهای که چیزهای خوب دارد بردارید و به نیازهای خود توجه داشته باشید . میتوانید حسادت را به خودتان متوجه کنید ، نه به دیگران .
ولی هنوز یک فن دیگر نیاز دارید که باید یاد بگیرید: باید دقیقا بدانید چه نکتهای را در پیروزی شخص دیگر آرزو دارید. همان طور که میبینید، حسادت اشتیاق را آشکار میکند ، اما گاهی اوقات این اشتیاق منحرفکننده است . شاید دقیقا آنچه را که شخص دیگر دارد نخواهید. شاید تنها جنبهای از آنچه او به دست آورده است میخواهید . شاید چیزی بخواهید که دستآورد شخص دیگر فقط نمادی از آن است .
وقتی بیست و شش سال داشتم ، یک بار موجی از حسادت مرا در بر گرفت . در یک مهمانی با چند تن از دوستان مشغول حرف زدن بودم که ناگهان صدای زن جوانی را شنیدم که میگفت شغلی را به عنوان سردبیر روزنامهای که بر روی یک کشتی تفریحی در طول سفر یک ساله به دور دنیا چاپ میشود ، در دست میگیرد . در یک لحظه توانستم تمام جنبههای این مسافرت را تجسم کنم : « او روزها رییس خودش بود و به جمعآوری چرت و پرتها و شایعات برای روزنامهاش میپرداخت ، شبها از روی کشتی دریا را تماشا میکرد و نوشیدنی ملایم مینوشید ، و کل دنیا را میدید . » من حتا نمیدانستم چنین شغلی وجود دارد ، ولی وقتی توضیحات او را شنیدم دانستم که به شدت آن را میخواهم و از آن زن تنفر پیدا کردم زیرا آن شغل را در دست داشت .
روز بعد دیوانهوار به تمام خطوط کشتیرانی زنگ زدم و از آنان پرسیدم که آیا برای خود روزنامهای دارند یا نه و اگر آری به دنبال سردبیر میگردند یا نه . ولی چیزی عایدم نشد . خوب شد ، زیرا این یکی واقعا شغل رویایی من نبود . قایق و کشتی در من ترس از محیط بسته ایجاد میکنند و اگر زیاد تکان بخورند حالم را به هم میزنند . وقتی تب آن شغل در من خوابید ، فهمیدم که به سردبیری مجلهی یک خط کشتیرانی نیاز ندارم ، بلکه کمی خودمختاری و ماجراجویی بیشتر در شغلم میخواهم .
بنابراین حتا زمانی که نسبت به دستآوردها یا پیروزیها یا دارایی کسی حسادت میکنید ، باید بدانید که ممکن است چیزی مشابه آن را نمیخواهید . برای مثال ، یکی از دوستانتان میگوید که یکی از همکارانش میخواهد یک شرکت خصوصی بزند که همهی کارهایش از خانه اداره خواهد شد و کارش این خواهد بود که در آن منطقهی مسکونی برای مردم ، خانه ، مدرسه و مرکز خرید پیدا کند و آنها را در مهمانیهایی که ترتیب میدهد با ساکنان قدیمی محله آشنا و دوست کند . با شنیدن این حرف موجی از حسادت شما را فرا میگیرد و میخواهید شما هم این شرکت را بزنید . چرا ؟ آیا فکر شرکت زدن است که شما را به خود مشغول کرده است ؟ یا فقط مشاهدهی کسی که جرات این کار را دارد شما را به واکنش وا داشته است ؟ یا شاید مسالهی کوچکتری در کار باشد : کار کردن در خانه و در نتیجه وقت بیشتری برای بچهها داشتن ؟ یا حتا ممکن است جنبهی اجتماعی آن مهم باشد : ملاقات با تعداد زیادی از مردم جدید و میزبانی از آنها ؟
سه سوال کوچک برای یافتن آنچه واقعا به آن اشتیاق دارید :
١- در یک جمله بگویید آنچه واقعا به آن حسادت میکنید چیست ؟
٢- کدام چهار کلمه میتوانند آن چیز را به بهترین شکل ممکن جمعبندی کنند ؟
٣- از آن چهار کلمه ، کدامیک شما را بیشتر به خودش جلب میکند ؟