خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بخش نهم

شش راه‌برد آشکار برای آزمایش کردن

اکنون می‌خواهید پارتیزان تجربه شوید . برای این کار نیاز ندارید شمشیر یا مسلسل بردارید یا صورتتان را رنگ کنید . فقط باید از در خانه بیرون بروید .

ولی کجا بروید ؟ هرچند که ممکن است کسل‌کننده و یک‌نواخت به نظر بیاید ، به‌تر است از موارد آشکار شروع کنید . هرچند که ممکن است راجع به آن‌چه می‌خواهید سرنخی داشته باشید ، با این حال حداقل یک ایده‌ی مبهم از آرزوهایتان دارید . در کم‌ترین حالت باید بدانید در چه قسمت از زندگی‌تان احساس نیاز می‌کنید : خانه ، شوهر ، کار ، دوستان و … . این نقطه‌ی شروع پارتیزانی شماست . برای مثال اگر فکر می‌کنید که یک کار تجارتی یا تولیدی می‌خواهید ، از درون خانه‌ی خود شروع کنید و دیگر آقابالاسری به نام رییس نداشته باشید .

پارتیزانی آشکار این است که به انجمن‌های مختلف در امور زنان بروید ، با تعداد هرچه بیش‌تری از اعضای آن‌ها صحبت کنید و متوجه بشوید که اوضاع در چه حال است و کدام فعالیت‌ها می‌توانند به شما الهام دهند .

اینک چند راه‌برد اصلی که اغلب می‌توانند به روشن شدن شما کمک کنند :

١- در مورد آن‌چه فکر می‌کنید می‌تواند به شما نیروی حرکت بدهد مطالعه کنید یا به کلاس بروید .

٢- با سه نفر از کسانی که در شغل مورد علاقه‌ی شما موفق شده‌اند صحبت کنید .

٣- به اینترنت وصل شوید و در مورد این موضوع به جست‌وجو بپردازید .

۴- سعی کنید با کسی که چیزهایی می‌داند مصاحبه‌ای داشته باشید .

۵- دفترچه‌ای باز کنید و به طور خودجوش آن‌چه را که فکر می‌کنید می‌خواهید و واقعا به آن علاقه دارید بر روی کاغذ بیاورید .

۶- صدای خود را روی نوار ضبط کنید ، بگویید که فکر می‌کنید چه می‌خواهید و بعد به آن‌چه گفته‌اید گوش دهید .

ده ریزه‌کاری دیگر

برداشتن قدم‌های مشخص مهم است ، اما همیشه کافی نیست . من باور دارم که یکی از به‌ترین راه‌بردها برای کشف کردن آن‌چه در زندگی‌تان جایش خالی است ، آزمایش کردن چیزهای غیرعادی ، خارج از محدوده ، احمقانه و ماجراجویانه است . این کار می‌تواند هر آرزوی نهانی را آشکار سازد .

١- با یکی از دوستان خوب ولی نه چندان نزدیک خود ( نه یکی از به‌ترین دوستانتان و نه یکی از هم‌کارانتان ) برای ناهار به رستوران بروید و از او بپرسید « اگر بتوانی در ذهن خود مرا در حالتی مجسم کنی که در زندگی‌ام کاری انجام می‌دهم که واقعا خوش‌حالم می‌کند ، این تجسم چه شکلی خواهد بود ؟ »

٢- به تنهایی در یک منطقه‌ی آرام به مدت طولانی قدم بزنید و راجع به سه زمان از زندگی‌تان که در آن‌ها واقعا شاد بوده‌اید ، فکر کنید . وقتی به خانه رسیدید سریعا آن‌ها را به روی کاغذ بیاورید . 

٣- چند عکس کوچک از مناظر طبیعی و شهری مختلف فراهم کنید و سه تا از آن‌ها را که بیش‌تر از همه دوست دارید به یخ‌چال بچسبانید . این تصاویر چه چیزی را می‌توانند به شما بگویند ؟

۴- یک مهمانی شام ترتیب دهید و چند تن از کسانی را که می‌شناسید و چند تن از کسانی را که ملاقاتشان کرده‌اید اما فرصت شناختن آن‌ها را نداشته‌اید دعوت کنید . از آن‌ها راجع به زندگی‌شان ، آن‌چه از انجامش لذت می‌برند و آن‌چه بعدا می‌خواهند انجام بدهند ، سوالاتی بپرسید .

۵- برای چند هفته سعی کنید راجع به خودتان حرفی نزنید و از دیگران درباره‌ی خودشان سوال‌های زیادی بپرسید .

۶- یک دفترچه با جلدی زیبا بخرید و هر شب پیش از خوابیدن چیزی را که در طول روز از آن لذت فراوان برده‌اید در آن یادداشت کنید .

٧- فهرست سه مورد از به‌ترین تعطیلات خود را تهیه کنید . آن‌ها در چه چیزی مشترک هستند ؟

٨- سه چیزی که در آن‌ها از همه بیش‌تر مهارت دارید کدام‌هاست ؟ تصویر شخصی را که آن سه مهارت یا استعداد را دارد خلق کنید . شغل آن شخص چیست ؟ اوقات فراغت خود را به چه فعالیتی مشغول می‌شود ؟ با چه نوع افراد به‌ترین اوقات را دارد ؟

٩- چهار یا پنج مورد از چیزهایی را که مردم از همه بیش‌تر در شما تحسین می‌کنند یادداشت کنید ، مانند « تو خیلی مرتب هستی » یا « تو با مردم خیلی مهربان هستی » .

١٠- یک بعد از ظهر خود را به کاری اختصاص دهید که هرگز آن را انجام نداده‌اید ، فقط به این خاطر که برایتان تازگی دارد یا عجیب و غریب است ، مانند رفتن به مسابقه‌ی اسب‌سواری ، تماشای ورزش‌های باستانی ، یا شرکت در جلسه‌ی بازتاب‌شناسی . بعد راجع به آن‌چه که در آن مکان بر خلاف انتظارتان از آن خوشتان آمده است ، یادداشت کنید .

.

بخش هشتم

راز دوم

سنگ بزرگ بردارید

بسیار خوب ، ممکن است شما زن حسادت‌پیشه‌ای نباشید . یا ممکن است شما حسود باشید ولی در حال حاضر چیزی وجود نداشته باشد که نسبت به آن شدیدا حسودی کنید . خوش‌بختانه تکنیک دیگری وجود دارد که با آن می‌توانید کشف کنی که امسال ، در حال حاضر ، چه می‌خواهید .

اگر هنوز مطمئن نیستید که چه می‌خواهید ، باید کفش آهنی به پا کنید و قدم به دنیا بگذارید و آن‌قدر بگردید تا با آن روبه‌رو شوید . باید بگردید ، بچرخید ، بجویید ، به هر سوراخ سنبه‌ای سرک بکشید و خلاصه این که حسابی زمان و انرژی بگذارید . به عبارتی دیگر باید به کلاس‌هایی بروید ، کتاب و مجله بخوانید ، از آن‌چه در جهان می‌گذرد باخبر شوید و با مردم مختلفی معاشرت داشته باشید . ممکن است بعضی مردم آن‌چه را که می‌تواند در شما تغییری به وجود بیاورد بدانند . به دوستان دوستانتان تلفن بزنید و نازک‌ترین سرنخ‌ها را دنبال کنید . باید بدانید که انجام دادن بسیاری از این کارها جز پادرد و دل‌سردی چیزی به هم‌راه نمی‌آورد . این همان راه‌بردی است که من در مورد زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند بارها و بارها انجام داده‌ام . دیان سایر به این کار می‌گوید : « پارتیزان تجربه » . زیرا در نقطه‌ای از این فرایند خستگی‌ناپذیر جمع‌آوری اطلاعات ، آن‌چه را می‌خواهید به دست خواهید آورد .

چرا این روش ، آن‌قدر هم که به نظر می‌رسد ، بی‌راهه نیست ؟

می‌انم که این روش ، یعنی جست‌وجوی آن‌چه می‌خواهید ، به نظر می‌رسد که کاملا بی‌راهه باشد . زیرا اگر آرزو در درون شماست آیا به‌تر نیست که در اعماق خود به جست‌وجوی آن بپردازید ؟ کتاب‌هایی که در مورد یافتن ندای درونی در زندگی چاپ شده است همواره پیشنهاد می‌کنند که در خلوت خانه‌ی خود عمیقا به فکر فرو روید و در ذهن خود کاوش کنید . اما ممکن است آرزوی انسان بی‌شکل ، مبهم و غیر قابل اعتماد باشد . اغلب نمی‌داند که چه می‌خواهد ، تا روزی که وارد اتاقی می‌شود و آن را درست در روبه‌روی خود می‌بیند . حتا اگر به استعدادها و مهارت‌های خوب خود آگاهی داشته باشید ، ممکن است از کاربرد مناسب آن‌ها در مورد خود آگاه نباشید . برای بسیاری از زنان موفقی که ملاقات کرده‌ام ، کشف کردن آن‌چه در زندگی می‌خواستند این نبود که یک روز صبح از خواب بیدار شوند و فریاد بزنند « یافتم » بل‌که از یک روند حذفی عبور کرده‌اند .

این همان مورد سوزان مولیناری ، نماینده‌ی کنگره از شهر استتن ایسلند از نیویورک است که سخن‌رانی گشایش کنوانسیون ملی دمکرات‌ها را در سال 1996 ارائه کرد و اخیرا پیش از این که مدت نمایندگی‌اش تمام شود از کار استعفا داد تا در تلویزیون CBS به کارگردانی و روابط عمومی مشغول شود .

مولیناری می‌گوید : « فکر نمی‌کنم هرگز برایم پیش آمده باشد که از خواب بلند شوم و بگویم این همان چیزی است که می‌خواهم انجام دهم . درعوض در جست‌وجوی فرصت‌ها هستم و وقتی فرصتی پیش می‌آید / بسته به این که از آزمایش کردن آن پشیمان خواهم شد یا نه / آن فرصت را غنیمت می‌شمارم یا غنیمت نمی‌شمارم . »

به نظر می‌آید که چندان رمانتیک نباشد ، مگر نه ؟ خیلی به‌تر است که انسان چیزی را از صمیم قلب بخواهد و برای رسیدن به آن هر روز تلاش کند . با این حال ، زنانی که به آن‌چه می‌خواسته‌اند رسیده‌اند ، در مورد سرنوشتشان انسان‌های رمانتیک و ناامیدی نیستند . آن‌ها این واقعیت را پذیرفته‌اند که الزاما این طور نیست که انسان از بدو تولد می‌داند چه می‌خواهد ، بل‌که باید به جست‌وجوی آن برود و آن را پیدا کند .

آن‌ها می‌دانند که کارهای زیادی وجود دارد که می‌توانند انجام بدهند و به‌تر است یکی از آن‌ها را ( حداقل برای مدتی ) انتخاب کنند و دیگر به فکر این نباشند که آیا ممکن است کار دیگری به‌تر باشد ؟

یکی از طراحان مشهور ، سینتیا رولی ، اولین لباس خود را در هفت سالگی طراحی کرد ، ولی هرگز در نظر نداشت طراح مد شود ، چه برسد به این که جایزه‌ی انجمن طراحی مد به نام پری ‌الیس را از آن خود کند . او به نوعی از روی شانس به این شغل کشیده شد .

او می‌گوید : « همواره فکر می‌کردم که یک نقاش خواهم شد و در موسسه‌ی هنر شیکاگو در هنرهای زیبا تحصیل خواهم کرد . تا مدت‌ها بعد ، یعنی زمان مدرسه ، حتا نمی‌دانستم که مد یک درس انتخابی است . من از یک خانواده‌ی نقاش هستم ، بنابراین همیشه رسم می‌کردم و نقاشی می‌کشیدم . من خیاطی می‌کردم زیرا فکر می‌کردم که با این روش آدم می‌تواند لباس درست کند . من در یک شهر واقعا کوچک در میدوست بزرگ شدم و در آن‌جا اصلا فروش‌گاهی برای خرید نبود . فروش‌گاه‌ها از محل ما یک ساعت فاصله داشت . می‌خواستم چیزهایی بسازم ، چیزهایی خلق کنم . حتا زمانی که در بزرگ‌سالی به مد وارد شدم ، فعالیت‌های من صرفا راهی بود برای خلاق بودن . این کار با نقاشی و رسم متفاوت بود . حتا اگر مبلمان می‌ساختم یا دوچرخه طراحی می‌کردم باز خوش‌حال می‌شدم .»  

پس فکر نکنید که تنها یک چیز عالی برای انجام دادن یا دوست داشتن و یک محل عالی برای زندگی کردن وجود دارد . نباید دست روی دست بگذارید و منتظر باشید تا الهام به در خانه‌تان بیاید . حالا وقت آن است که به جست‌وجوی آن‌چه واقعا می‌خواهید بروید . به جست‌وجوی آن‌چه شما را کامل می‌کند .

 

بخش هفتم

حسادت به عنوان یک محرک

حال که یک اشتیاق پنهان را کشف کرده‌اید و در مورد هدف یا آرزویی که از آن اطلاع نداشته‌اید زنگ هشدار به صدا در آمده است ، باید همه‌ی نیروهای خود را به حرکت درآورید . به نظر من یکی از علت‌هایی که حسادت ما را دیوانه می‌کند ، این است که فکر می‌کنیم چیزی را که شخص دیگری به دست آورده آخرین بوده و دیگر چیزی برای ما نمانده است . بله ، ممکن است در دبیرستان این موضوع درست باشد ، مثل این که فقط یک نفر می‌تواند شاگرد اول باشد یا فقط یک نفر می‌تواند قهرمان شطرنج شود . در دنیا چیزهای زیادی وجود دارند که تنها به یک نفر تعلق پیدا نمی‌کنند .

رجینا بارکا تعریف می‌کند که چگونه حسادت باعث به حرکت درآوردن او شده است : « من واقعا مدیون حسادت هستم . اولین قطعه‌ای که برای چاپ فرستادم تنها به این علت بود که روزی در یکی کتاب‌فروشی کوچک ، واقع در یکی از خیابان‌های مرکز شهر ، در یک مجله‌ی ادبی کوچک دیدم که دو قطعه شعر از یکی از دختران هم‌کلاسی‌ام در دوران کالج چاپ شده است . ناگهان حسادت سرتاپای وجود مرا در بر گرفت . ولی با حودم گفتم که باید از او هم به‌تر شوم یا حداقل به خوبی او باشم . خلاصه ، یکی از شعرهایم را به چاپ رساندم ، شعری که اکثر کلمه‌هایم را از او اقتباس کرده بودم نه این که از خودم نوشته باشم . حسادت باعث شد که به انتشار شعر دست بزنم . »

در مورد حسادت خود انعطاف‌پذیر باشید .

گاهی حسادت شما را به طرف آن‌چه اشتیاق دارید به خوبی هدایت می‌کند و شما شروع می‌کنید به دنبال آن رفتن ، اما مسایل آن‌طور که پیش‌بینی کرده‌اید از آب درنمی‌آید . بنابراین باید بتوانید آمادگی و انعطاف‌پذیری مقابله با آن‌ها را داشته باشید .

چند سال پیش یکی از دوستانم مرا به شام در آپارتمانش دعوت کرده بود . او و شوهرش آپارتمان یک‌خوابه‌ی بغل‌دستی را خریده بودند و با برداشتن دیوار میانی ، آن را به آپارتمان دو خوابه‌ی خود اضافه کرده بودند . او جریان ساخت ، مشکلات با پیمان‌کاران و گچ‌کاری‌های انجام شده را برای من تعریف کرده بود و من خیلی دلم می‌خواست که آپارتمان را ببینم . مساله فقط کنج‌کاوی نبود . این دوست کسی است که من از خوش‌حالی او خوش‌حال می‌شوم و می‌خواستم با دیدن موفقیت او در ساختن آپارتمان احساس شادی کنم .

واکنش من در برابر دیدن آپارتمان او کامال غیرمنتظره بود . از این که او صاحب این آپارتمان است خیلی خوش‌حال بودم ولی به شدت احساس حسادت نیز می‌کردم . ( ساروی‌کیجا : در فارسی به این حس حسادت نمی‌گیم ، می‌گیم غبطه . حسادت یعنی تو نداشته باشی من داشته باشم ، غبطه یعنی تو داشته باشی من هم داشته باشم . ) آپارتمان او بسیار عالی بود . ناهاخوری بسیار شیکی داشت و اتاق نشیمن بسیار بزرگ و راحت بود . شب خوبی را گذراندیم ولی وقتی به خانه برمی‌گشتم غم و اندوه کل وجود مرا فرا گرفته بود .

از آن‌جا که حسادت من کاملا مشخص بود ، به راحتی از آن گذشتم و بر روی خود تمرکز کردم ، بر روی این که چرا چنین واکنشی دارم . بعد از چند روز متوجه شدم که این واقعیت را فراموش کرده‌ام که شوهرم ، بچه‌هایم و من سال‌های سال در این آپارتمان‌های نقلی زندگی کرده‌ایم ، آپارتمانی که آشپزخانه‌ی بسیار کوچکی دارد و جایمان تنگ است . دیدن آپارتمان دوستم به من فهماند که خواهان آپارتمانی بزرگ‌تر ، آرام‌تر و راحت‌تر برای خودمان هستم . ولی هر آپارتمان بزرگی را هم نمی‌خواستم . بلافاصله توانستم بدانم که به‌ترین راه‌حل این است که آپارتمان خودمان را با آپارتمان یک‌خوابه‌ی بغل‌دستی یکی کنیم . یعنی همان کاری که دوستم کرده بود .

دلایل زیادی برای خوب بودن این تصمیم وجود داشت . ما ساختمانمان را دوست داشتیم و می‌توانستیم در آن بمانیم . از طرفی ف مخارج اسباب‌کشی در جیبمان می‌ماند . قیمت آپارتمان بزرگ‌شده به مقدار قابل توجهی بیش‌تر از فروش تک‌تک آپارتمان‌ها بود . از طرف دیگر ، از لحاظ روانی نیز این کار برای ما بسیار مفید بود .

حالا تنها کاری که باید می‌کردم این بود که زن و شوهر پیری را که در آپارتمان بغل‌دستی زندگی می‌کردند راضی کنم تا آپارتمانشان را به من بفروشند . آپارتمان آن‌ها در سال‌های اخیر از نظر قیمت زیاد افت کرده بود و من فکر می‌کردم که یک قیمت مناسب آن‌ها را به فروش آپارتمان مشتاق می‌کند . در مورد برداشتن دیوار با خانم هم‌سایه حرف زدم ، او به نظر کمی علاقه‌مند آمد و به من گفت که تا چند ماه دیگر جواب قطعی خواهد داد .

دو سال گذشت . هر بار که با او حرف می‌زدم ابدا علاقه‌مند به نظر می‌رسید ولی بعدا می‌گفت « شاید این تابستان » یا « در پاییز جوابتان را می‌دهم » . این موضوع مرا خیلی ناراحت کرده بود اما می‌دانستم که چه می‌خواهم و نمی‌خواستم در نبرد عقب‌نشینی کنم .

سرانجام متوجه شدم که موضوع اصلی حسادت مرا به گروگان گرفته است ، یعنی همان یکی کردن دو آپارتمان ، و متوجه شدم که باید از اسارت آن درآیم . چیزی که به آن نیاز داشتم مقداری انعطاف‌پذیری بود . من و شوهرم با هم صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که به دنبال آپارتمان‌های دیگر در ساختمان‌های دیگر رفتن ضرری ندارد . او با یک آژانس خرید و فروش مسکن قرار ملاقات گذاشت . دو روز بعد یکی از مشاوران مسکن به ما دو واحد آپارتمان و یک خانه نشان داد و اعتقاد داشت که با این کار سلیقه‌ی ما به دستش خواهد آمد .

برخلاف تصور اولیه ، ما عاشق آن خانه شدیم و آخر هفته را در مورد آن به مشورت و فکر کردن گذراندیم . در مدت یک هفته به خودم قبولاندم که دیگر نمی‌خواهم آپارتمان بغل‌دستی را بخرم . جالب این که یک هفته بعد از آن‌که ما قول‌نامه‌ی آن خانه را نوشتیم ، هم‌سایه‌مان گفت که تصمیم قطعی گرفته است آپارتمانش را به ما بفروشد . بعد از آن‌که خبر را به او گفتم او دیگر با ما حرف نزد .

برای من نسبتا آسان بود که با حسادت خود انعطاف‌پدیری داشته باشم و توجه خود را به نوعی دیگر از مسکن معطوف کنم ، زیرا آن‌چه واقعا می‌خواستم جایی بود که بتوانم  در آن راحت باشم . اما گاهی اوقات انعطاف‌پذیر بودن دشوار است زیرا آن‌چه می‌خواهید در انواع دیگر وجود ندارد و اگر دارد در نگاه اول چندان جالب نیست .

چند وقت پیش یکی از دوستان من اعتراف کرد که سال‌ها به رابطه‌ی من با مادرم حسادت کرده است . او هم می‌خواست همان رابطه را با مادرش داشته باشد ولی مادرش زنی سرد ، خودبین ، حریص و در عین حال بی‌توجه به خواسته‌های دخترش بود . دوستم تمام تلاشش را کرده بود .

او به روان‌درمان‌گر مراجعه می‌کند و روش‌های پیشنهادی او را به کار می‌بندد . او راجع به مادرش خیلی فکر می‌کند و راه‌های مختلفی را که می‌توانستند ارتباط ان‌ها را برقرار کنند در نظر می‌گیرد .

پس از مدت زیادی ، دوستم قبول می‌کند که به خواسته‌اش نخواهد رسید . هم‌چنین متوجه این موضوع می‌شود که چه‌قدر مادرشوهرش در سال‌های اخیر به او محبت و علاقه نشان داده است . این محبت مادرانه نبود ، این چیزی نبود که او آرزوی آن را داشت ، ولی سرانجام وقتی متوجه می‌شود که به آن نخواهد رسید ، با آغوش باز محبت مادرشوهرش را پذیرا می‌شود .

اگر احساس حسادت نمی‌کنید ، سعی کنید آن را تجسم کنید

آیا اخیرا هیچ چیزی شما را به حسادت وادار کرده است ؟ به اطراف خود نگاه کنید و ببینید اگر می‌توانستید چه چیزی را می‌دزدیدید . گاهی فکر می‌کنم که ازدواج دوم من با مردی مناسب بوده است ، زیرا به اطراف خود نگاه کردم تا ببینم کدام‌یک از دوستانم ازدواجی کرده است که من هم شبیه آن را می‌خواهم . وقتی در سی و یک سالگی طلاق گرفتم ، از یک متخصص شنیدم که اکثر افراد دوباره با کسی مشابه همان شخص قبلی ازدواج می‌کنند . مطمئنا نمی‌خواستم آن کار را بکنم ، بنابراین مدتی به ازدواج‌های دوستانم و این که کدام‌یک را تحسین می‌کنم فکر کنم . ازدواجی که مرا به حسادت واداشت کاملا شگفت‌زده‌ام کرد . شوهر آن زن واقعا یک مرد رویایی نبود و بارها وقتی به خانه‌ی دوستم می‌رفتم با زیرشلواری به در خانه می‌آمد ، ولی عاشق زنش بود و دوست داشت عصر روزهای تعطیل با او در پارک قدم بزند و به داستان‌هایش گوش دهد . من به خودم گفتم « به دنبال چنین مردی هستم ، حتا اگر با زیرشلواری برود دم در » .

به اطراف خود نظر بیاندازید و خوب دقت کنید ، شاید چیزی گیر بیاورید که بتوانید اندکی نسبت به آن حسودی کنید تا به‌تر بدانید به چه چیز تمایل دارید .

و اگر نه ، به مطالعه‌ی راز بعدی بپردازید .

.

بخش ششم

راز اول : حسادت کنید

پیش از آن که بتوانید به دست آوردن چیزهایی را که می‌خواهید ، اول باید بدانید که آن‌ها دقیقا چیست . وقتی زندگی‌نامه‌ی زنان موفق را می‌خوانید یا مصاحبه‌های آن‌ها را نگاه می‌کنید ، آیا توجه کرده‌اید که آن‌ها چه‌قدر از آن‌چه می‌خواهند مطمئن هستند ؟ این اطمینان ممکن است انکی خشن و تهاجمی به نظر برسد ، اما به آن‌ها قدرت و اراده‌ای داده است که مانند موشکی که حرارت را دنبال می‌کند ، به دنبال رویاهایشان باشند .

بعضی از ما با علاقه‌ای ویژه بزرگ می‌شویم ، مثلا آرزوی دام‌پزشک شدن یا نقاش شدن ، داشتن بچه‌های زیاد یا زندگی در کوهستان . دانا هانور ، خبرنگار تلویزیون ، همسر شهردار نیویورک و هنرپیشه‌ی کنونی ، از همان دوران دبیرستان می‌دانست که می‌خواهد جلوی دوربین‌های تلویزیون باشد .

مدرسه‌ی او یک سیستم تلویزیونی مداربسته داشت و دانش‌آموزان برای آن برنامه‌ی خبری تهیه می‌کردند . اولین باری که تصویر هانور پخش می‌شود ، احساسی به وی دست می‌دهد که هرگز آن را تجربه نکرده بود . او می‌گوید : « فکر کردم اوه ، این مخصوص من است ، انگار به خانه آمده بودم . وقتی داشتم آن را انجام می‌دادم به شدت خوش‌حال بودم و احساس می‌کردم خیلی مهم هستم . »

ولی اکثر ما هدف روشن و دقیقی نداریم . ما علاقه‌ی شدید را حس می‌کنیم ولی مرزهای آن مبهم است و مطمئن نیستیم با آن به کجا می‌رویم . من یک دوست فوق‌العاده دارم که سال‌های سال از شغلی به شغل دیگر می‌رفت و فقط این را می‌دانست که می‌خواهد مسؤول چیزی باشد . اما مطمئن نبود که آن چیز چه چیزی می‌تواند باشد .

ممکن است شما در حالی که کاملا مطمئن هستید چه می‌خواهید شروع کنید ، ولی سرانجام بر اثر عوامل خارجی زیادی سردرگم شوید . دوست دیگری دارم که از همان کودکی آرزو داشت بچه داشته باشد . او پس از ازدواج فکر می‌کرد که روزی بچه‌دار خواهد شد ولی عجله‌ای در کار نبود . سال ها گذشت و او و شوهرش هرگز تلاش نکردند بچه‌دار شوند . آن‌ها به جزایر کاراییب سفر کردند ، خانه‌ی جدیدی خریدند ، شب‌ها به رستوران‌های خوب می‌رفتند و از زندگی لذت می‌بردند . سرانجام وقتی او دید سی و پنج ساله شده است ، احساس کرد زمان مناسب برای بچه‌دار شدن فرا رسیده و موضوع را با شوهرش مطرح کرد . پاسخ شوهر آب سردی بر روی او ریخت : « ما زندگی به این خوبی ساخته‌ایم . چرا باید با بچه‌دار شدن خرابش کنیم ؟ »

او وحشت‌زه شد . او به اشتباه فکر می‌کرد که در طول این سال‌ها شوهرش نیز مانند او فکر می‌کند ، یعی فکر می‌کند به‌تر است از این مرحله‌ی زندگی با یک‌دیگر لذت ببرند و بعد ، وقتی آمادگی داشتند ، به مرحله‌ی بعدی خواهند رفت . او مانند یک شریک زندگی خوب سعی کرد مسایل را از دیدگاه شوهرش نگاه کند . آن‌ها فقط با یک‌دیگر زندگی خوبی داشتند و داشتن زمان اضافه‌ی زیاد و پول اضافی آن‌ها را بسیار خودخواه بار آورده بود . نیز این خطر وجود داشت که اگر او شوهرش را بر خلاف سلیقه‌اش مجبور به بچه‌دار شدن کند ، ازدواج به خطر بیفتد . ناگهان ، او واقعا نمی‌دانست چه می‌خواهد .

هم‌چنین ممکن است شما گاهی از ته دل چیزی را بخواهید که اصلا امکان‌پذیر نیست . من از همان کودکی به شدت آرزو داشتم در یک مجله کار کنم . حتا اقدام به نشر مجله‌ی خودم در محله کردم و تمام مطالب آن را خودم تهیه می‌کردم . خیلی خوب بود که من آن‌چه را می‌خواستم در سن ده سالگی می‌دانستم . ولی وقتی در یک مجله کار گیر آوردم ، متوجه شدم که کار کردن در یک مجله آن‌طوری نیست که فکر می‌کردم . من همیشه فکر می‌کردم که این کار یعنی نویسنده بودن ، در حالی که بیش‌تر مجلات از سردبیرانی تشکیل شده‌اند که مطالب تعیین‌شده را به نویسندگان آزاد که در خانه‌ی خود کار می‌کنند می‌دهند . اگر من یک پله از نردبان درجه در مجله بالا می‌رفتم ، نمی‌توانستم نویسندگی کنم . اگر یک نویسنده‌ی آزاد می‌شدم ، دیگر در یک مجله کار نمی‌کردم . من مطمئن نبودم که کدام یک از این دو را می‌خواستم .

زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند ، به خوبی می‌دانند که چه می‌خواهند . وقتی آن‌ها راجع به چیزی که دارند حرف می‌زنند ، جمله‌هایی شبیه « دیوانه‌ی آن هستم » و « این را با هیچ چیزی در دنیا عوض نمی‌کنم » و « من کاملا عاشق شغلم هستم » به کار می‌برند. نترسید . شما نیز می‌توانید راجع به چیزی همین احساس را داشته باشید .

احساس بدی که به چیزهای خوب راه می‌برد

چند ماه پیش به شنیدن سخن‌رانی هلن گرلی ، سردبیر سابق مجله‌ی کاسمو پولیتن و رییس مجله‌ی کاسمو بین‌المللی فعلی ، رفتم . او به ندرت سخن‌رانی می‌کند ولی این گروه او را متقاعد کرده بودند که بر سر میز شام چند کلمه‌ای صحبت کند . من همواره او را تحسین کرده بودم و واقعا دلم می‌خواست ببینم چه می‌گوید . پس از سخن‌رانی نزد وی رفتم و سلام کردم . ما از لحاظ حرفه‌ای خیلی وقت است که هم‌دیگر را می‌شناسیم ، از همان وقت که من در 29 سالگی برای مصاحبه نزد او رفته بودم ، پس از آن که گلامور را ترک کرده بودم و در هفته‌نامه‌ی خانواده کار می‌کردم . به او گفتم که از وی بسیار چیزها یاد گرفته‌ام و او گفت « کیت ، من به تو حسودی‌ام می‌شود ، تو در اوج حرفه‌ی خود هستی .. »

وقتی در حال بازگشت به محل کارم بودم ، با خودم می‌اندیشیدم که او چه شجاعتی دارد که کلمه‌ی حسودی را به کار می‌برد . حسادت احساسی است که دختران خوب نمی‌خواهند داشته باشند ، چه برسد به این که اعتراف کنند حسادت دارند .

یکی از کشف‌های من در مورد زنانی که هرچه می‌خواهند به دست می‌آورند ، این است که از حسادت کردن خجالت نمی‌کشند . آن‌ها چیزی را که زن دیگری دارد می‌بینند و پیش خود فکر می‌کنند « خیلی چیز خوبی است ، من هم آن را می‌خواهم . »

حرفم را اشتباه متوجه نشوید . حسادت احساس خوبی نیست . علت این که می‌گویند « حسود هرگز نیاسود » این است که بعد از اولین هجوم احساس ، حالتی دست می‌دهد که انگار در معده‌ی شما زرداب ( آب کیسه‌ی صفرا ) ریخته شده است . علاوه بر آن ، حسادت تنها به این جا ختم نمی‌شود که شما را مریض و ناراحت کند ، وقتی آسیب‌پذیر و ناشکیبا هستید حسادت می‌تواند در شما رفتار بد به وجود آورد . ممکن است به کسی که به او حسادت می‌کنید گوشه و کنایه بزنید ، به شدت از او انتقاد کنید یا حتا در کارهایش خراب‌کاری کنید . به علت توان خارج از کنترل بودن این‌گونه احساسات ، معمولا حسادت را به کنترل خود درمی‌آوریم ، به آن توجه نمی‌کنیم و انکار و سرکوبش می‌کنیم .

اما اگر حسادت به طور کلی بد بود ، این همه راجع به آن حرف نمی‌زدم . آن چه من از زنان موفق یاد گرفته‌ام این است که آن‌ها به جای این که مانند ما حسادت را سرکوب و انکار کنند ، آن را هوش‌‌مندانه به کار می‌برند . اگر بتوانیم به احساسات ناگهانی و دردناک اولیه‌ی ناشی از حسادت واکنش مناسب نشان بدهیم ، می‌توانیم از نیروی آن به‌ترین استفاده را ببریم . حسادت برای پایان کار چیز خوبی نیست ولی برای شروع آن بسیار عالی است .

حسادت می‌تواند خیلی هم سالم باشد . حسادت یک احساس خالص است و به شما امکان می‌دهد تا ببینید آرزوهای واقعی‌تان کدام‌هاست . تقریبا همیشه به ما گفته می‌شود که آرزوهای خود را کنار بگذاریم . به ما یاد داده‌اند که یک دختر نباید بگوید « من آن را می‌خواهم » .

چند سالی است که از قدرت حسادت کاملا آگاه شده‌ام ، اما اولین مورد را در نه سالگی داشتم . تازه به یک محله‌ی جدید نقل مکان کرده بودیم و با چند دختر هم‌سن خود دوست شده بودم . تابستان بود که تصمیم گرفتیم یک مسابقه‌ی لب‌زدن آهنگ‌های قدیمی ترتیب بدهیم . یک دختر ده ساله ، که در آن نزدیکی زندگی می‌کرد ، داوطلب شد به ما کمک کند و دوستان من خیلی خوش‌حال بودند ، زیرا این دختر ، میسی ، الگوی آن‌ها بود و او را بسیار دوست داشتند . در روزهای تمرین ، میسی مرا به حیوان خانگی خود ترقی داد ، لوسم می‌کرد و به من شکلات می‌داد . با این که این موضوع در خفا مرا آزار می‌داد ، متوجه شدم دختری به نام استفانی که از همه بیش‌تر میسی را دوست داشت ، به من حسودی می‌کند . استفانی در سکوت به حسادت خود ادامه می‌داد ولی من به او اجازه نمی‌دادم که به عذاب من پایان دهد . روزی در ایوان ایستاده بودم که ناگهان استفانی از پشت سر به من نزدیک شد ، پایم را محکم گاز گرفت و تا آن‌جا که می‌توانست ادامه داد . من جیغ کشیدم و گریه کردم و آخر سر به هق‌هق افتادم . مادرها دوان‌دوان آمدند و استفانی به اتاقش فرستاده شد ، احتمالا بدون شام . وقتی آرام شدم ، نقش ایثارگر را بازی کردم و به سرعت او را بخشیدم ، زیرا می‌دانستم که خودم هم تا اندازه‌ای مقصر هستم . احساس دیگری که داشتم ، احساس توام با تعجب و ترس نسبت به استفانی بود . در احساسات او چیزی بود بسیار خالص و وحشی . او می‌خواست عزیز دردانه‌ی میسی باشد ، ولی من سر راه او قرار گرفته بودم . وقتی او مرا گاز گرفت ، به من گفت « من از تو متنفرم ، زیرا آن‌چه را که من می‌‌خواستم تو گرفته‌ای » .

به شما توصیه نمی‌کنم که کسی را گاز بگیرید ، ولی حسادت می‌تواند به شما نشان دهد که چه چیزی می‌خواهید ، البته اگر به آن اجازه‌ی این کار را بدهید . اگر در نقطه‌ای از زندگی هستید که دقیقا نمی‌دانید چه می‌خواهید ، یا آن‌چه را که همیشه فکر می‌کردید می‌خواهید به دست آورده‌اید ، ولی از آن لذت نمی‌برید ، بگذارید به یک حمله‌ی پانزده دقیقه‌ای حسادت دچار شوید . به جای نادیده گرفتن یا درهم‌شکستن احساسات ، بگذارید حسادتتان خود را بیان کند و به آرامی شما را در جهتی که نیاز دارید راه‌نمایی کند .

چون حسادت یک احساس بنیادی و خالص است ، راهی است برای فراتر رفتن از آن‌چه فکر می‌کنید می‌خواهید ( یا دیگران پیشنهاد می‌کنند که بخواهید ) و کشف کردن آن‌چه واقعا از ته دل می‌خواهید . این خواسته می‌تواند بچه‌ی سوم ، شرکت خصوصی خودتان ، یک ازدواج به‌تر یا گذراندن دوره‌ای در نیروهای حافظ صلح باشد . ممکن است حتا ندانید که چیزی می‌خواهید تا وقتی که می‌بینید فرد دیگری آن را دارد و حالا آرزو می‌کنید که کاش مال شما بود و نه مال او .

شگفتی بزرگ در مورد حسادت این است که می‌تواند واقعا به چیز خوبی ختم شود . اگر بتوانید احساس خواستن چیزی متعلق به دیگران را متوقف کنید و آن را بررسی کنید ( کاری که به مقدار زیادی انرژی نیاز دارد ) خواهید دید که چیزی در زندگی آن شخص وجود دارد که واقعا خوب است ، زیرا حسادت ، تحسین تلخ است . در پشت حسادت ، نگرشی دست و دل‌بازانه از تمام ویژگی‌های خوب واحساس تحسین و علاقه به آن‌هاست .

الن ولتی ، نویسنده‌ی ستون « هر چه می‌خواهی از من بپرس » در مجله‌ی ردبوک ، به نیروی حسادت باوری عمیق دارد و آن را به مرد کوچکی تشبیه می‌کند که بر روی دوش ما نشسته است و همواره می‌گوید « نگاه کن ببین دوستت در این لباس تازه چه‌قدر زیباست » یا « ببین هم‌کارت چه‌قدر راحت جلوی جمع حرف می‌زند » . به محض آن که به حرف‌های آن مرد کوچک فکر می‌کنیم ، انگار آدرنالین به ما تزریق شده است . خیلی خوب می‌فهمیم و تصمیم قاطعانه می‌گیریم که به دنبال آن برویم . ناگهان دیگر احساس تاسف نمی‌کنیم . دیگر بد آن فرد را که زمانی به او حسادت می‌کردیم نمی‌خواهیم . در واقع به همان اندازه که برای خودمان / به علت رفتن به دنبال آن چیز / احترام قائل می‌شویم ، برای او نیز / به علت داشتن آن چیز / احترام قائل می‌شویم .

.

یکی از دوستان و هم‌کارم ، ماری کویینلان ، به من گفت که حسادت باعث شده است تا یک بچه را به فرزندخواندگی بپذیرد . او می‌گوید : « سال‌ها بود که می‌خواستم بچه‌ی دیگری داشته باشم . مردم فکر می‌کنند که اگر آدم یک بچه داشته باشد ، دیگر ناتوانی در باردار شدن چندان ناراحتش نمی‌کند . ولی این طور نیست . این تمایل شدید هنوز هم دردناک است . خیلی دلم می‌خواست که دخترم خواهر یا برادر داشته باشد . سرانجام من و شوهرم از طریق لوله‌ی آزمایش‌گاهی تلاش کردیم و من حامله شدم . خیلی خوش‌حال بودیم . با این حال در حدود دوازده هفتگی ، همان موقع که تازه شروع کرده بودم به اندکی استراحت کردن ، بچه را از  دست دادم . این تجریه خیلی دردناک بود و من نمی‌دانستم چه کار کنم . راه حل دیگر به فرزندخواندگی گرفتن یک بچه بود ، ولی مطمئن نبودم که واقعا این کار را می‌خواهم بکنم یا نه . یک روز در حالی که هنوز مطمئن نبودم چه می‌خواهم ، یک الهام عالی به من شد . روز یک‌شنبه بود ، داشتیم در شهر واشنگتن‌دی‌سی گردش می‌کردیم که به یک کلیسا رفتیم . در طول مراسم زنی در حالی که کودکش را در آغوش گرفته بود از راه‌روی بین صندلی‌ها رد شد . وقتی در ردیف جلوی ما ایستاد ، من صورت او را نمی‌دیدم ولی صورت بچه را که به طرف ما بود دیدم . ناگهان حسادت و آرزو بر من چیره شد و زدم زیر گریه . من آن‌چه را که او داشت به شدت می‌خواستم . آن لحظه بود که مطمئن شم دقیقا چه می‌خواهم و آماده شدم بچه‌ای را به فرزندخواندگی بپذیریم . »

امروز کویینلان یک پسر دو ساله دارد که از پاراگوئه آمده است.

بازی‌های حسادت

حسادت می‌تواند به چیزی خوب ختم شود ، در صورتی که بتوانیم آن را تحمل کنیم . ولی معمولا نمی‌توانیم و این تنها مشکل است . اکثر ما به دشواری به احساسی که داریم اعتراف می‌کنیم . یکی از دوستانم ، به نام مارجری لپ که کارش درمان‌گری است می‌گوید یکی از کشف‌هایش در شغل مشاوره این است که مردم به طور غیر عادی به  اعتراف کردن به این که حسودی می‌کنند تمایل ندارند . او برای یافتن ریشه‌ی خشم یا ناامیدی مردم مجبور است از زندگی خصوصی آن‌ها آگاه شود . او از آگاه کردن آن‌ها به این که حسادت بخش عمده‌ای از ناراحتی است لذت می‌برد ، زیرا آن موقع است که آن‌ها می‌توانند موقعیت را درست درک کنند و به دنبال آن‌چه آن‌ها را خوش‌حال می‌کند بروند .

البته منظور این نیست که حسادت خودش را نشان نمی‌دهد . حسادت خود را نشان می‌دهد ، اما اغلب با لباسی دیگر . حسادت به ندرت خود را مستقیما نشان می‌دهد . او خود را به صورت مشتق نشان می‌دهد . مثلا ممکن است شما از موفقیت کسی به ناحق انتقاد کنید یا آن‌ها را محکوم کنید . آیا تا به حال اصطلاح تف کردن در آش دیگران را شنیده‌اید ؟ این اصطلاح به این معنی است که دیگران به جایزه‌ی خود می‌رسند ، اما نه پیش از آن که شما آن را برایشان زهر کرده باشید .

آیا زمانی را به یاد می‌آورید که به‌ترین دوستتان ، تنها دوست دخترتان که هر روز به شما تلفن می‌زد و هرگاه برایتان یک خواست‌گار بی‌خود می‌آمد با شما هم‌دردی می‌کرد ، تلفن کرد و گفت که یک خواست‌گار واقعا عالی و خوش‌تیپ که معاون یک وکیل است به خواست‌گاری‌اش آمده است ؟ در حالی که او با شور و شوق فراوان مشخصات او را می‌داد ، احساس کردید که یک گرفتگی زهرآلود در نظام احساسی شما به وجود می‌آید ، شما را مجبور می‌کند تا جیغ بزنید « نه .. نه .. نه .. » . بعد از پایان مکالمه‌ی تلفنی چه احساسی داشتید ؟ آیا از یخچال یک نوشابه برداشتید ، در صندلی‌تان نشستید و به خودتان گفتید « اوه .. من واقعا به او حسادت می‌کنم .. همه‌ی خواست‌گارهای من هنرپیشه‌اند که هرگز یک ریال درآمد نخواهند داشت و حالا برای او یک وکیل باشخصیت و خوش‌تیپ پیدا شده است که حسابی پول می‌سازد . دلم می‌خواهد به جای او باشم . »

احتمالا نه . احتمالا شما احساس خشم و ناراحتی کرده‌اید ، ولی به خودتان گفته‌اید که علتش این است که دوست شما سر تا پا تظاهر بوده است یا رفتار بدی داشته است . یا شاید به این دلیل که او همیشه می‌گفت از وکیل‌ها بدش می‌آید ولی حالا این همه مزور و دورو از کار درآمده است .

اگر قبول نکنید که حسادت می‌کنید ، امکان ندارد که بتوانید از آن به نفع خود بهره بگیرید.

هر وقت حسادت می‌کنید اما به آن اعتراف نمی‌کنید ، معمولا به یکی از دوازده صورت زیر حسادت خود را بر زبان می‌آورید: 

١- پدرش دوست و آشنای زیادی دارد . 

٢- باورم نمی‌شود که آن را به او دادند .

٣- او با حرف زدن کارش را راه می‌اندازد .

۴- نمی‌دانم در آن مرد چه می‌بیند .

۵- او در آن‌جا بدبخت خواهد بود .

۶- او با هر چیز متحرکی ازدواج خواهد کرد .

٧- پشیمان خواهد شد .

٨- نمی‌داند که چه کار می‌کند .

٩- باید عقلش را از دست داده باشد .

١٠- او عوض شده است .

١١- هرگز حاضر نیستم به جای او باشم .

١٢- اصلا برایم اهمیتی ندارد .

نشانه‌ی دیگر برای گیر کردن در چنگال حسادت ، این است که ماهیت روابطتان با آن شخص عوض می‌شود . ممکن است صحبت‌ها دشوار به نظر برسند و حتا ممکن است فکر کنید که او می‌خواهد با شما مهربان باشد و شما این رفتار را به خودنمایی و خودبرتربینی او نسبت می‌دهید ، در حالی که ممکن است نتیجه این باشد که او احساس کند شما کم‌حرف شده‌اید و از دوستی‌تان با او کم کرده‌اید .

وقتی کسی نسبت به شخصی احساس حسادت می‌کند ، با آن شخص به طور دیگری ارتباط پیدا می‌کند . آن شخص نیز شروع می‌کند به رفتاری متفاوت داشتن و بدین ترتیب دور باطل رفتار متقابل شروع می‌شود . وقتی به خودتان می‌گویید « او قبلا خیلی مهربان بود و حالا عوض شده است » ممکن است واقعا شما باشید که در رفتارتان نسبت به او تغییر داده‌اید و او نیز به همان نسبت واکنش نشان می‌دهد .

چگونه به کمک حسادت ، آن‌چه را می‌خواهیم کشف کنیم

وقتی قبول کردید که حسادت می‌کنید ، می‌توانید بهره‌گیری مفید از آن را آغاز کنید. اولین کار این است که کند و کاو کنید و به آرزوی پنهانی آن پی ببرید . موفقیت یک فرد دیگر / خواه یک بچه ، یک شوهر ، یک زندگی جدید ، یک شغل جدید و یا برنده شدن در مسابقات سوزن‌دوزی باشد / اعصاب شما را خرد می‌کند و یکی از آرزوهای ناشناخته یا رشدنیافته‌ی شما را آشکار می‌سازد . حالا که این آرزو عطش خود را نشان می‌دهد ، به او درود بگویید .

حالا که می‌دانید چه چیزی شما را آزار می‌دهد ، می‌توانید تمرکز را از روی دوست یا آشنایانتان یا غریبه‌ای که چیزهای خوب دارد بردارید و به نیازهای خود توجه داشته باشید . می‌توانید حسادت را به خودتان متوجه کنید ، نه به دیگران .

ولی هنوز یک فن دیگر نیاز دارید که باید یاد بگیرید: باید دقیقا بدانید چه نکته‌ای را در پیروزی شخص دیگر آرزو دارید. همان طور که می‌بینید، حسادت اشتیاق را آشکار می‌کند ، اما گاهی اوقات این اشتیاق منحرف‌کننده است . شاید دقیقا آن‌چه را که شخص دیگر دارد نخواهید. شاید تنها جنبه‌ای از آن‌چه او به دست آورده است می‌خواهید . شاید چیزی بخواهید که دست‌آورد شخص دیگر فقط نمادی از آن است .

وقتی بیست و شش سال داشتم ، یک بار موجی از حسادت مرا در بر گرفت . در یک مهمانی با چند تن از دوستان مشغول حرف زدن بودم که ناگهان صدای زن جوانی را شنیدم که می‌گفت شغلی را به عنوان سردبیر روزنامه‌ای که بر روی یک کشتی تفریحی در طول سفر یک ساله به دور دنیا چاپ می‌شود ، در دست می‌گیرد . در یک لحظه توانستم تمام جنبه‌های این مسافرت را تجسم کنم : « او روزها رییس خودش بود و به جمع‌آوری چرت و پرت‌ها و شایعات برای روزنامه‌اش می‌پرداخت ، شب‌ها از روی کشتی دریا را تماشا می‌کرد و نوشیدنی ملایم می‌نوشید ، و کل دنیا را می‌دید . » من حتا نمی‌دانستم چنین شغلی وجود دارد ، ولی وقتی توضیحات او را شنیدم دانستم که به شدت آن را می‌خواهم و از آن زن تنفر پیدا کردم زیرا آن شغل را در دست داشت .

روز بعد دیوانه‌وار به تمام خطوط کشتی‌رانی زنگ زدم و از آنان پرسیدم که آیا برای خود روزنامه‌ای دارند یا نه و اگر آری به دنبال سردبیر می‌گردند یا نه . ولی چیزی عایدم نشد . خوب شد ، زیرا این یکی واقعا شغل رویایی من نبود . قایق و کشتی در من ترس از محیط بسته ایجاد می‌کنند و اگر زیاد تکان بخورند حالم را به هم می‌زنند . وقتی تب آن شغل در من خوابید ، فهمیدم که به سردبیری مجله‌ی یک خط کشتی‌رانی نیاز ندارم ، بل‌که کمی خودمختاری و ماجراجویی بیش‌تر در شغلم می‌خواهم .

بنابراین حتا زمانی که نسبت به دست‌آوردها یا پیروزی‌ها یا دارایی کسی حسادت می‌کنید ، باید بدانید که ممکن است چیزی مشابه آن را نمی‌خواهید . برای مثال ، یکی از دوستانتان می‌گوید که یکی از هم‌کارانش می‌خواهد یک شرکت خصوصی بزند که همه‌ی کارهایش از خانه اداره خواهد شد و کارش این خواهد بود که در آن منطقه‌ی مسکونی برای مردم ، خانه ، مدرسه و مرکز خرید پیدا کند و آن‌ها را در مهمانی‌هایی که ترتیب می‌دهد با ساکنان قدیمی محله آشنا و دوست کند . با شنیدن این حرف موجی از حسادت شما را فرا می‌گیرد و می‌خواهید شما هم این شرکت را بزنید . چرا ؟ آیا فکر شرکت زدن است که شما را به خود مشغول کرده است ؟ یا فقط مشاهده‌ی کسی که جرات این کار را دارد شما را به واکنش وا داشته است ؟ یا شاید مساله‌ی کوچک‌تری در کار باشد : کار کردن در خانه و در نتیجه وقت بیش‌تری برای بچه‌ها داشتن ؟ یا حتا ممکن است جنبه‌ی اجتماعی آن مهم باشد : ملاقات با تعداد زیادی از مردم جدید و میزبانی از آن‌ها ؟

سه سوال کوچک برای یافتن آن‌چه واقعا به آن اشتیاق دارید :

١- در یک جمله بگویید آن‌چه واقعا به آن حسادت می‌کنید چیست ؟

٢- کدام چهار کلمه می‌توانند آن چیز را به به‌ترین شکل ممکن جمع‌بندی کنند ؟

٣- از آن چهار کلمه ، کدام‌یک شما را بیش‌تر به خودش جلب می‌کند ؟

 

بخش پنجم

آیا باید پرخاش‌گر یا پرتوقع باشم ؟

بعضی زنان با استفاده از زشت‌ترین روش‌ها آن‌چه را که می‌خواهند به دست می‌آورند . این زنان پست به چند طبقه تقسیم می‌شوند . اولین آن‌ها زنان پرتوقع هستند . آن‌ها تقاضاهایی دارند که مردم را به قدری متحیر می‌کنند که نمی‌توانند بگویند نه . چندی پیش قرار بود در کنفرانسی سخن‌رانی کنم که یکی از افراد بسیار مشهور نیز در آن سخن‌رانی داشت و یکی از مسؤولان برگزارکننده به من گفت که چه‌قدر قرار گذاشتن با من ، در مقایسه با قرار گذاشتن با آن فرد مشهور ، آسان بوده است. آن فرد مشهور فهرستی از «تقاضاها»ی خود را در چهار صفحه به آن‌ها داده بود . یکی از موارد این بود : « اتاق هتلی که در آن خواهد ماند باید یک سبد میوه داشته باشد ، ولی تحت هیچ شرایطی نباید بیش‌تر از دو عدد موز در آن سبد میوه باشد». آدم نمی‌داند که اگر سه عدد موز در آن باشد چه اتفاقی خواهد افتاد .

دومین طبقه‌ی این زنان ، زنان مارصفت هستند که موذیانه به طرف شکار می‌روند ، اندکی دروغ می‌گویند ، اندکی کلک می‌زنند ، کمی تعریف و تمجید ریاکارانه می‌کنند و خودشان را ، بدون آن که لیاقتش را داشته باشند ، در به‌ترین جاها به زور جا می‌کنند . وقتی بیست و چند سال داشتم ، زن جوانی که دوست یکی از دوستانمان بود ، من و نامزدم را به مهمانی‌هایی که در خانه‌اش می‌داد دعوت می‌کرد . این کار مرا به تعجب وا می‌داشت زیرا به نظر نمی‌آمد که علاقه‌ی ویژه‌ای نسبت به من داشته باشد . یک شب او ما را به یک مهمانی شام بسیار افتضاح دعوت کرد . در این مهمانی ، نامزد من درست پهلوی او جا داده شده بود و من به آن طرف میز در کنار یک مرد عوضی تبعید شده بودم . این مرد هرگز لبنیات نمی‌خورد ، زیرا همان طور که با بی‌قراری برای من توضیح داد « هرگز از پستان انواع دیگر حیوانات شیر نمی‌خورد » . حتما شما زودتر از من سر نخ دستتان آمده است ، مگر نه ؟ دو ماه بعد ، نامزد من به میزبان تعلق داشت .

آخرین طبقه‌ی این زنان ، زنان سگ‌صفت هستند . روش‌های زن سگ‌صفت بسیار واضح‌تر از روش‌های زن مارصفت است ، ولی او به قدری سریع و پرخاش‌گر است که کسی جرات ندارد او را متوقف کند . او به زور وارد می‌شود ، با دندان‌هایش چیزی را می‌گیرد و ول نمی‌کند .

چیزی که در مورد این زنان ناراحت‌کننده است ، این است که به نظر می‌رسد روش‌هایشان موثر است . بسیاری از ما ذهنیت یا جرات انجام دادن این گونه رفتارها را نداریم و خبر خوب این است که حتا نیاز نداریم به این گونه رفتارها فکر کنیم . فنون ارائه شده در این کتاب ، به هیچ کس آسیب نمی‌رسانند و باعث خیانت کردن به کسی نمی‌شوند .

هشدارهای ابتدایی

استفاده از فنون ارائه شده در این کتاب ، آن‌چه را که می‌خواهید برای شما به دست خواهد آورد ، ولی چند چیز وجود دارد که باید از آن‌ها آگاه باشید :

١- همیشه نمی‌توانید آن‌چه را که می‌خواهید به دست آورید . این یک واقعیت زندگی است . حتا با استعدادترین آدم‌های پرتوقع گاهی به درون سبد میوه‌ی خود نگاه می‌کنند و می‌بینند که سه عدد موز به آن‌ها داده شده است .

٢- بین به دست آوردن آن‌چه می‌خواهید و لذت بردن از آن ، تفاوت وجود دارد . همه‌ی ما کسانی را می‌شناسیم که به پاداش‌های باورنکردنی دست یافته‌اند ، مثلا موفقیت‌های شغلی بسیار بالایی داشته‌اند یا شوهرانی گیر آورده‌اند که پول پارو می‌کنند ، ولی باز هم خوش‌حال نیستند .

٣- سرانجام هرچه بیش‌تر موفق شوید، بیش‌تر موجب ناراحتی و رنجش دیگران خواهید شد. این یک واقعیت زندگی است. باید یاد بگیرید که پوست خود را کلفت کنید.

بخش چهارم

هر چه بیش‌تر این زنان را مشاهده می‌کردم و از آن‌ها یاد می‌گرفتم ، بیش‌تر می‌دیدم که آن‌ها آن‌چه را خواسته‌اند به دست آورده‌اند ، زیرا به دنبال آن رفته‌اند ، نه این که منتظر مانده باشند که خود آن به طور معجزه‌آسا دم در خانه‌ی آ‌ن‌ها بیاید . آن‌ها تلاش کرده‌اند . گاهی ممکن است چنین به نظر برسد که موفقیت اینافراد بدون تلاش به دست آمده ، زیرا سرنوشت آن‌ها را بیش‌تر دوست داشته است ، اما در پشت پرده آن‌ها همواره از خودشان مایه گذاشته‌اند . دمی مور این را در یک جمله‌ی زیبا خلاصه کرده است : « من یک شغل ، یک ازدواج و سه بچه دارم و یک زن مستقل هستم . من جادوگر نیستم ، من این‌ها را دارم زیرا برای داشتن این‌ها زحمت کشیده‌ام . » زنان این‌چنینی در همه‌ی زمینه‌های زندگی ( شغلی ، عاطفی و خانه‌داری ) زحمت می‌کشند . زحمت آن‌ها به این علت نیست که خواهان کنترل هستند ، آن‌ها به هدفشان می‌رسند زیرا می‌دانند که اگر انسان می‌خواهد ، مسایل آن طور که او تمایل دارد از آب درآید ، مجبور است کاری کند که آن‌ها به آن صورت از آب درآید .

اخیرا من یک تجربه‌ی جالب داشتم که نشان داد انسان تا چه اندازه می‌تواند اطرافش را کنترل کند. من مسؤول میزبانی یک مهمانی شام در واشنگتن. دی. سی. برای کتاب ردبوک بودم و الیزابت دل سخن‌ران اصلی آن بود . یکی از چیزهای کوچکی که پیش از همه درباره‌ی او کشف کردم ، جدا از زیبایی و فر ، این بود که او خودش تصمیم می‌گرفت چگونه از او عکس‌برداری شود . هرگاه در مراسم ، عکاسی می‌خواست از او عکس بگیرد و او لیوانی در دست داشت ، با انگشت به آن عکاس اشاره می‌کرد که منتظر شود تا او لیوان را بر روی میز بگذارد . او هرگز اجازه نمی‌داد که وقتی لقمه در دهان دارد ، عکسش گرفته شود . او لب‌خند مهربانانه‌ای به عکاس می‌زد ، انگشت خود را بلند می‌کرد تا او را متوقف کند و بعد به چانه‌اش اشاره می‌کرد . هوشمندانه بودن این راه‌برد زمانی برایم معلوم شد که پس از مهمانی ، به عکس‌های گرفته شده نگاه کردم . در هر یک از عکس‌ها او حالتی از اعتماد به نفس ملایم داشت و زیبا به نظر می‌آمد . بر عکس او ، من این گونه احتیاطی نکرده بودم و همه چیز را به شانس وا گذاشته بودم . در بعضی عکس‌ها ، به نظر می‌آید که من در حال جویدن توپ تنیس هستم و در بعضی دیگر لیوانی را تکان می‌دهم ، انگار که با دوستان دبیرستانی‌ام به جشن تولد رفته‌ام .

البته انسان نمی‌تواند همه چیز را کنترل کند ، ولی زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند ، با درصد کار می‌کنند . یکی از زنان غبطه‌برانگیزی که می‌شناسم ، می‌گوید : « من می‌پذیرم که 15 درصد از زندگی را نمی‌توانم کنترل کنم ، ولی 85 درصد بقیه را می‌توانم . بنابراین ، همیشه با این بینش دست به کار می‌شوم که دست کم دارم تلاشم را می‌کنم . »

راه‌بردهای محرمانه

همه چیز را با هم داشتن چیز ساده‌ای نیست . اگر ساده بود ، سخن را  در همین جا پایان می‌دادم و با یک « برو به دنبالش » خیلی سریع شما را به طرف آن می‌فرستادم . وقتی زنانی را مشاهده می‌کنم که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند ، متوجه می‌شوم که آن‌ها هدف‌هایشان را با یک رشته از راه‌بردهای ویژه تعقیب می‌کنند . مساله فقط گرفتن شاخ گاو نیست ، آن‌ها به‌ترین زمان برای نزدیک شدن به گاو را انتخاب می‌کنند ، به طرز صحیح آن را می‌گیرند و به هنگام دور شدن از آن احتیاط می‌کنند . بسیاری از این راه‌بردها درست برعکس نصیحت‌های کلاسیکی است که همیشه شنیده‌ام . قوانین آن‌ها به قوانینی که با آن‌ها زندگی کرده‌ام هیچ شباهتی ندارد .

در ادامه ی مطلب ، راه‌بردهای این زنان را ، زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند ، به شما خواهم گفت . این راه‌بردها بارها و بارها به درد من خورده‌اند و می‌دانم که به درد شما نیز خواهند خورد . ممکن است در مدت مطالعه‌ی این کتاب تعجب‌زده شوید ، زیرا همان طور که گفتم در اکثر مواقع این قانون‌ها درست برعکس عقل و خرد عادی و سنتی است . ممکن است ابتدا تردید داشته باشید و وقتی شروع به آزمایش آن‌ها می‌کنید دشوار باشند ، ولی به گفته‌ی من اعتماد کنید . هر چه آن‌ها را بیش‌تر به کار ببرید به همان اندازه طبیعی‌تر به نظر خواهند رسید . چرا بعضی زنان آن‌ها را یاد گرفته‌اند اما دیگران نتوانسته‌اند یاد بگیرند ؟ بعضی زنان آموزگاران خوبی داشته‌اند . این زنان ، وقتی روش‌های سنتی را آزمایش کرده‌اند و آن‌ها را ناکافی دیده‌اند ، بلافاصله به دنبال روش‌های تازه رفته‌اند . تنها کاری که باید بکنید این است که از خود بپرسید : « چرا همه‌ی لذت‌های زندگی باید مال آن‌ها باشد ؟ » این روش‌ها پیش آن‌هاست ، فقط باید آن‌ها را کش برویم و به نفع خودمان استفاده کنیم .

بخش سوم

من همیشه زنان باهوش و توانا را تحسین کرده‌ام و از شانزده سالگی به طرز حرف‌زدن ، راه رفتن و شیوه‌ی برخورد آن‌ها توجه کرده‌ام . ولی چند سال تمام تنها کاری که می‌کردم همین تحسین کردن آن‌ها بود . ولی سرانجام روزی متوجه شدم که می‌توانم از آن‌ها تقلید هم بکنم . همین طور شد که مثلا زمانی که در صنعت روزنامه‌نگاری شغل‌های ابتدایی داشتم و حقوق بخور و نمیری به من می‌دادند ، توانستم به یک جهان‌گرد تبدیل شوم .

در طول دو سال کالج ، آرزو داشتم که پس از پایان تحصیلات در مرکز شهر زندگی کنم و ترکیبی شوم از سردبیر مجله و ماجراجوی بین‌المللی . من خودم را تجسم می‌کردم که سخت مشغول شغلی بسیار خوب هستم ، ولی یک عالمه وقت آزاد هم دارم که به جاهای دور بروم ، در رستوران‌هایی که از سقفشان پنکه آویزان است غذا بخورم و شب‌ها در پشه‌بند بخوابم . ولی وقتی دیدم که در اولین فیش حقوقی من ، بعد از چنگ انداختن دولت بر روی آن ، چه عددی نوشته شده است آرزوهایم را برای چنین سبک زندگی بر باد رفته دانستم و فکر کردم حتا اگر بتوانم برای رفتن به شهر بوستون و دیدار دختر هم‌اتاقی‌ام در کالج بلیت اتوبوس بخرم ، خیلی خوش‌شانس خواهم بود . علاوه بر آن در کمال وحشت فهمیدم که فقط سالی دو هفته مرخصی دارم . پیش از آن که در گلامور شروع به کار کنم ، هنوز در ذهنم بود که مثل دوران تحصیل سه ماه تابستان را بی‌کار خواهم بود .

یک ماه بعد از شروع کار و زمانی که هنوز در ناامیدی بودم ، با یکی از نویسندگان مجله که زنی جوان به نام کاترین بود آشنا شدم . او به تازگی از سفر کنیا برگشته بود ، در آن‌جا کباب ایمپالا خوره و دوستان زیادی هم پیدا کرده بود . من کاملا شیفته‌ی کاترین شده بودم . او بلندقد و لاغراندام بود و موهای کوتاه زیبایی داشت . مانند یک سگ خانگی او را دنبال می‌کردم . به داستان‌هایی که که از سفر به سرنگتی و دیگر جاها تعریف می‌کرد گوش می‌دادم . می‌دانستم که حقوق او کم‌تر از بیست هزار دلار در سال است ولی فکر می‌کردم مانند بعضی نویسندگان دیگر گلامور که آن‌ها هم حقوق کمی می‌گرفتند ، ثروتی از خودش دارد و پول‌دار است . ولی بعد از چند اشاره‌ای که خودش کرد ، به زودی روشن شد که فقط روی حقوقش حساب می‌کند و درآمد دیگری ندارد .

سرانجام روزی جراتم را جمع کردم و راجع به این موضوع – با حالتی تقریبا شبیه به گدایی – از او پرسیدم : « راستش را بگو ، چگونه می‌توانی به این سفرهای عالی بروی ؟ »

او در حالی که لب خند می‌زد گفت : « منظورت چیست ؟ »

« چگونه از عهده‌ی خرج این سفرها برمی‌آیی ؟ آن‌ها باید بسیار گران باشند . »

او پاسخ داد : « من یک راه‌برد محرمانه دارم که بسیار ساده است ولی تا حالا ندیده‌ام هیچ زن دیگری از آن استفاده کند . اگر تو هم آن را آزمایش کنی ، مانند من می‌توانی به همه جای دنیا سفر کنی . »

در این لحظه از شدت هیجان دهانم تقریبا کف کرده بود .

التماس کردم : « لطفا بگو . لطفا بگو . »

« کاری ندارد ، من با بانک صحبت کرده‌ام و هر هفته ده دلار از حقوق دریافتی من به طور مستقیم وارد حساب پس‌اندازم می‌شود . در آخر سال بیش از پانصد دلار برایم می‌ماند . »

از این که این راز چه‌قدر ساده و ابتدایی بود حالم گرفته شد . اندرز او فقط به اندازه‌ی دستورالعمل یک غذا بر روی قوطی‌های سبزی خشک ، جالب و هیجان‌آور بود ! ولی وقتی به ناراحتی خود غلبه کردم ، به خودم گفتم امتحانش ضرری ندارد . از لحاظ مادی این کار مانند یک ایثار بود . حتما باور می‌کنید که هفته‌ای ده دلار برای من بسیار زیاد بود ، زیرا بخش بزرگی از حقوقم برای اجاره‌ی خانه می‌رفت . قسم خوردم که دیگر در رستوران حتا ساندویچ هم نخورم و در خانه غذا درست کنم .

کاترین اندرز دیگری هم به من داد . برای رفتن به سفرهای خارج ، لازم است که به اندازه‌ی کافی مرخصی داشت . او کشف کرده بود که اکثر کارفرماها ، اگر به آن‌ها التماس کنید و قول بدهید که پس از برگشتن عین سگ کار خواهید کرد ، به مرخصی بیش‌تر دادن راضی خواهند شد .

در مدت یک سال ، بیش از پانصد دلار پس‌انداز کرده بودم . با حرف ، رییس خود را راضی کردم که سه هفته به من مرخصی بدهد . بنابراین یک هفته در سانفرانسیسکو و دو هفته در جزایر هاوایی به سر بردم و یکی از زیباترین خاطرات زندگی‌ام را ایجاد کردم . در سال‌های بعد ، با هر بار بالا رفتن حقوقم ، پول بیش‌تری از فیش حقوقی خودم را پس‌انداز می‌کردم . به همه جای دنیا رفتم . به سفر کنیا ( به احترام کاترین ) رفتم . ویرانه‌های تمدن مایا را در یوکاتان کاوش کردم . در جنوب آرژانتین به تماشای پنگوئن‌ها پرداختم . یک آخر هفته‌ی زیبا را در لندن گذراندم و در راروتونگا ( جزیره‌ی کوچک زیبایی در اقیانوس آرام جنوبی ) به بازسازی یکی از آثار باستانی کمک کردم . تمام این‌ها را از یک نظر مدیون کاترین هستم .

هم چنین کاترین به من یاد داد که چگونه هفت تکه لباس بخرم و چگونه آن‌ها را با هم جور کنم که به نظر برسد صد و چهارده لباس مختلف دارم . در همان زمان‌ها بود که یک خانواده‌ی نویسنده‌ی جوان دیگر مرا به مهمانی‌هایی که در منزلش ترتیب می‌داد دعوت می‌کرد و من از او تمام فنون میزبان خوب و کامل بودن را یاد گرفتم . سه نمونه از به‌ترین راه‌بردهای او این‌ها بود : نوشیدنی زیاد ، دعوت کردن حداقل دو آدم خوش‌صحبت ، و جمع کردن مردم در آشپزخانه ، به‌ویژه اگر آشپزخانه کوچک باشد و آن‌ها مجبور باشند برای رد شدن به هم تنه بزنند .

 

بخش دوم

پس چه‌طور شد که سرانجام یک زن موفق شدم ؟ مقداری از موفقیت من به علت کوشش و خطا و اعتماد به نفسی است که هم‌راه با زمان به دست می‌آید . ولی بیش‌تر آن به این علت است که من به‌ترین دانسته‌های زنانی را که در به دست آوردن آن‌چه می‌خواهند بسیار باهوش هستند ، دزدیدم .

شما دقیقا می‌دانید که منظورم چه نوع زنانی هستند . همان‌هایی که شغل‌های عالی ، شوهرهای عالی و خانه‌های عالی دارند – و آیا توجه کرده‌اید که چه موهای آرایش‌کرده‌ی عالیی نیز دارند ؟ آن‌ها زنانی هستند که من آن‌ها را مطالعه کرده‌ام و الگو قرار داده‌ام .

حتا شما این زنان را در همین وضعیتی که الان دارند دیده‌اید و فکر می‌کنید که در آن‌ها چیزی برای یاد گرفتن وجود ندارد ، زیرا به نظر می‌رسد که همه چیز بر روی یک سینی نقره‌ای ، تنها به خاطر ظاهر ، پول یا ارثیه‌ی خانوادگی یا خبر داشتن از سرنوشت خودشان به آن‌ها تقدیم می‌شود – و البته ، این تفکر تا حدی واقعیت دارد .

همین کارولین بست – کندی را در نظر بگیرید . از میان تمام شایعاتی که روزنامه‌ها بعد از ازدواج او با جان اف کندی جونیور در موردش نوشتند ، آ‌ن‌چه من از همه بیش‌تر دوست دارم این است که در دبیرستان ، او و چند تن از دوستانش گروهی به نام « انجمن زنانی که شوهر میلیونر دارند » درست کرده بودند . از همین مورد کاملا روشن است ، زنی که جان اف کندی جونیور را به دست آورد ، همیشه از توانایی خود آگاهی تیزهوشانه داشته است و سرانجام آن‌چه را که احساس می‌کرد شایستگی آن را دارد ، به دست آورد . احساس سزاوار بودن برای وی به‌ترین پاداش‌ها را به ارمغان آورد . همان طور که یکی از دوستان او به مجله‌ی نیویورک گفت : « او می‌دانست که همه‌ی ویژگی‌های لازم برای تبدیل شدن به یک زن عالی را دارد . او می‌دانست که این ویژگی‌ها و این استعدادها او را به جایی می‌رسانند . »

زنان دیگری که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند ، یا خیلی زیبا هستند یا خیلی بااستعداد یا هر دو . اولین باری که من چنین زنی را دیدم ، هنوز به یاد دارم . من یک نویسنده‌ی معمولی تبلیغاتی در گلامور بودم ، یک شغل وحشت‌ناک کسل‌کننده که به نوشتن بروشورهایی درباره‌ی محصولات آگهی‌دهندگان مربوط می‌شود . من مقدار زیادی از وقت بی‌کاری خود را با خانم منشی ، که همیشه در حال منجوق‌دوزی لباس‌هایش بود ، می‌گذراندم . یک روز وقتی در کنار میز او ایستاده بودم ، زن جوانی از آسانسور بیرون آمد و از ما پرسید دفتر سردبیر مدل کجاست ؟ او گفت که پس از دو سال زندگی در فرانسه به آمریکا برگشته است و این یکی از اولین قرار ملاقات‌های اوست . او بسیار زیبا بود و درخشندگی خاصی داشت . موهایش بلند و پرپشت بودند و در عین حال موخوره داشتند ، ولی معلوم بود که او با یک آرایش خوب و یک نرم‌کننده‌ی مو کامل کامل می‌شود .

بعد از آن که او به اتاق سردبیر مدل راه‌نمایی شد ، به خانم منشی نگاه کردم و فقط یک کلمه از دهانم درآمد : « اوه » . معلوم بود که سرنوشت برای این زن نوشته است که به ستاره تبدیل خواهد شد . چند هفته بعد فهمیدم که آن اولین قرار ملاقات با سردبیر ، به قرار برای عکس‌برداری مد منجر شده و آن عکس‌برداری مد به مجله‌ی گلامور ختم شده است . شغل کریستلی برینکلی آغاز شده بود .

نه . شما نمی‌توانید کارولین بست – کندی یا کریستی بنکلی بشوید . ولی به دست آوردن آن‌چه می‌خواهید تنها بستگی به این ندارد که باور داشته باشید شایسته‌ی ازدواج با یک میلیاردر هستید یا زیبایی فوق‌العاده داشته باشید . زنان زیادی وجود دارند که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند ، زیرا برای به دست آوردن آن‌ها تلاش می‌کنند . آن‌ها فنون این کار را کشف کرده‌اند و آن‌ها را به کار می‌برند . شارون استون در مراسم پخش جوایز اسکار سال 96 ( همان سالی که در آن به خاطر ایفای نقش در فیلم Casino کاندیدای جایزه شده بود ) نشان داد که در این فنون استاد است . به‌ترین دوست او کتابی با عنوان « موتور همه‌کاره » به او هدیه کرده بود ، زیرا معتقد بود که داستان زندگی آن هنرپیشه است . شارون استون گفت : « فکر می‌کنم استعدادم کم‌تر از دل و جراتم است ، ولی چون پشت‌کار داشتم آن یک ذره استعداد را گرفتم و از آن به‌ترین چیزی را که می‌توانست باشد ساختم . »

برخی افراد قبول ندارند که به دست آوردن آن‌چه در زندگی می‌خواهند ، چیزی است که می‌توان از دیگران یاد گرفت . اگر سرنوشت شما این است که یکی از برنده‌ها باشید ، نه از آه و ناله‌کننده‌های جاودانی ، به این علت است که استعدادها و خلق لازم را دارید ، به علاوه مقدار زیادی هم عزت نفس ، بلندپروازی ، قوه‌ی قضاوت و درک موقعیت خوب دارید . فکر می‌کنم که ممکن است شما استعداد و مهارت لازم را داشته باشید ، اما به جایی نرسید ، زیرا در مسیر اشتباه قدم برمی‌دارید . شما نیز مانند من باید رازها را بیاموزید . من آن‌ها را به رایگان به دست آورده‌ام و خوش‌حالم که آن‌ها را انتقال می‌دهم . اگر چیزی وجود دارد که واقعا آن را می‌خواهید ، من کارآیی این رازها را تضمین می‌کنم .

.

بخش اول

نام اصلی کتاب The nine secrets of women who get everything they want است و انتشارات Three rivers press نیویورک در سال ١٩٩٨ چاپ کرده .

 

هنر همه چیز را با هم داشتن

آیا چیزی وجود دارد که همین حالا آن را به شدت بخواهید ؟ چیزی که مشتاق آن هستید ، ولی نمی‌دانید چگونه به دست بیاورید ؟ مثلا ، یک خانه‌ی ویلایی با ایوانی مجلل ، چهار شومینه و اتاق مطالعه‌ی بسیار راحت ؟ یا یک ارتقای درجه‌ی واقعا خوب ، شبیه ارتقایی که نصیب آن زن بدریختی شده که اتاقش در آن سوی اداره است ، دو سال از شما کوچک‌تر است و « راجع به » را « راجب » می‌نویسد ؟ یا شانس این که به سوییس نقل مکان و آن‌جا زندگی کنید ؟ یا کاهش وزن 8 کیلویی ؟ یا برای فرزندتان معلمی پیدا شود که واقعا به استعدادهای او ایمان داشته باشد ؟ یا یک خواست‌گار خوب که در مراحل اول آشنایی ، شما را به جای شام ، به بستنی دعوت نکند و به هنگام شنیدن اسم مهریه حالتی به او دست ندهد که انگار یک بشقاب مارماهی آب‌پز خورده است ؟

یا شاید یک بی‌قراری مبهم یا یک اشتیاق شدید دارید ، ولی به هیچ وجه مطمئن نیستید که این اشتیاق برای چه چیزی است . این اشتیاق خواه آن‌قدر واضح باشد که حتا بتوانید آن را بچشید و خواه به صورت « می‌دانم به چیزی نیاز دارم ولی نمی‌دانم چیست » باشد ، دلم می‌خواهد چند راز را به شما بگویم که می‌توانند کمک کنند تا آن‌چه را می‌خواهید به دست آورید.

چه چیزی از من یک انسان مردم‌دوست ساخته است و چه دلیلی دارد که می‌خواهم این رازها را با شما تقسیم کنم ؟ در دو سه سال اخیر متوجه شده‌ام که در به دست آوردن آن‌چه می‌خواهم واقعا استاد هستم . من یک شغل خیلی خوب ( سردبیر مجله‌ی کاسموپولیتن ) ، یک شوهر خوب ، دو بچه و یک خانه‌ی خوب دارم ، و روزگار تا این لحظه برای مکافات جوش‌های استرس یا زخم معده به من نداده است .

خواهش می‌کنم فکر نکنید از خودم تعریف می‌کنم . این طور نبود که من همیشه می‌دانستم چگونه آن‌چه را که می‌خواهم به دست بیاورم . من این مهارت را با تلاش بسیار یاد گرفته‌ام . سال‌های سال در حاشیه بودم . می‌توانید مرا به فوتبالیست ذخیره‌ای تشبیه کنید که هرگز او را به بازی نمی‌گیرند و تیمش هم‌واره به افتخاراتی می‌رسد .

نمی‌خواهم فکر کنید که من یک فرد کاملا غم‌گین بودم . در تمام سال‌های بیست تا سی سالگی ، با شوق و علاقه‌ی فراوان تلاش می‌کردم و شاهد میوه دادن بسیاری از تلاش‌هایم بودم . ولی برخلاف پیروزی‌های متعددم ، خیلی وقت‌ها پاداش شایسته‌ی خود را دریافت نمی‌کردم و دقیقا نمی‌دانستم کجای کارم اشکال دارد . از دوازده‌سالگی آرزو داشتم در نیویورک زندگی کنم . بلافاصله پس از دوران کالج به آن‌جا رفتم ، ولی جایی که نصیبم شد یک واحد آپارتمان افسرده‌ساز و سوسک‌دار در یک مجتمع پرجمعیت بود ، در حالی که دوستانم در آپارتمان‌های زیبایی زندگی می‌کردند ، شبیه آپارتمانی که ماری ریچاردز در آن زندگی می‌کرد .

خیلی زود توانستم شغل دستیار سردبیری در مجله‌ی گلامور (Glamour) را به دست بیاورم . پس از دو سال به نویسنده‌ی غیر خبری ارتقا یافتم ، ولی همان جا گیر کردم . نه می‌توانستم از نردبان ترقی در گلامور یک پله بالاتر بروم و نه می‌توانستم شغل به‌تری در جای دیگری به دست بیاورم . من در شهری پر از مردان مجرد جذاب زندگی می‌کردم ، ولی همیشه بی‌خودترین آن‌ها گیرم می‌آمد و اشتباهی با یکی از همان‌ها ازدواج کردم . به عبارتی دیگر ، هرگز نشد که همه چیز را با هم داشته باشم و علتش تنها این نبود که نمی‌دانستم چگونه آن‌چه را که می‌خواستم به دست بیاورم ، بل‌که گاهی اوقات حتا دقیقا نمی‌دانستم چه می‌خواهم یا باید به دنبال کدام رویا بروم .

شرم

ایجاد اثر هنری؛ به افشای اسرار خانوادگی می ماند. فاش کردن راز با شرم و هراس همراه است. کنش ایجاد اثر هنری؛ جامعه را در معرض دید خودش قرار می دهد. هنر؛ بسیاری از چیزها ر در پرتو روشنایی قرار می دهد. ما را روشن می :ند. بر زوایای تاریک وجودمان نور می افکند. در دل تاریکی ما اشعه یی می تاباند و می گوید:” می بینی؟”ا

هنر گنجه ها را می گشاید و سرداب های تاریک و اتاقک های زیر شیروانی را در معرض دید و روشنایی قرار می دهد. هنر شفا می بخشد. اما پیش از این که بتوان زخم را شفا داد؛ باید آن را دید.

بسیاری از هنرمندان آفرینش اثرشان را شروع می کنند؛ در میانه کار به خوبی پیش می روند؛ آنگاه نزدیک تکمیل کار احساس می کنند که اثرشان به طرزی اسرار آمیز لطف خود را از دست داده است و دیگر به زحمتش نمی ارزد. از نظر درمانگران؛ این بی علاقگی ناگهانی ترفند متداولی است که برای نفی درد و اجتناب از آسیب پذیری به کار می رود

افراد بالغی که در خانواده های نابسامان بزرگ شده اند بسیار خوب شیوه کاربرد این ترفند را می اموزند و آن را عدم دلبستگی می خوانند. حال آن که عملاً بی حس کردن خویش است.

عمری آکنده از این گونه تجارب- که در آن به این نیاز که او را به رسمیت بشناسند حرمت گذارده نشده- به کودک خردسال می آموزد که هر گونه جلب توجه عملی خطرناک است.

کاملاً طبیعی است اگر هنرمندی خردسال بکوشد با کارهایش – خواه مثبت و خواه منفی- توجه والدینش را جلب کند. اما اگر هنرمند خردسال با بی اعتنایی با خشم مواجه شود؛ چندی نمی گذرد که چنین نتیجه گیری می کند که هیچ کاری واقعاً نمی تواند موجب تائید والدین شود.

اغلب اوقات به خطا؛ ما را برای کار خلاقمان دچار شرم می سازند. اما از این شرم چنین نتیجه گیری می کنیم که درست نیست دست به خلاقیت بزنیم. و به محض آموختن این درس؛ بی درنگ آن را فراموش می کنیم. اما شرم مدفون شده در زیر “اشکال ندارد” همچنان به حیات خویش ادامه می دهد؛ منتظر تا خود را به تلاش های تازه مان بپیوندد. آنگاه حتی کوشش برای ایجاد اثر هنری موجب شرم ما می شود.

به عنوان هنرمند باید بیاموزیم در کجا و چه هنگام؛ انتقاد درست را بجوییم. به عنوان هنرمند باید بیاموزیم در چه زمان انتقاد به جا و مناسب است؛ و از جانب چه کسی. در اینجا نه فقط منشاء انتقاد بلکه زمان آن نیز حائز اهمیت بسیار است. سزاوار نیست که پیش نویس نخست به کسی نشان داده شود؛ مگر این که آن شخص بسیار ملایم و صاحب نظر باشد. اغلب هنرمندی دیگر می تواند متوجه اثری در حال زایش و جوانه زدن شود. شخص بی تجربه یا چشمانی منتقد و خشن؛ شاید به جای مراقبت از اثر در حال زایش موجب نابودی آن شود.

در مقام هنرمند نمی توانیم همه انتقاداتی را که خواهیم شنید کنترل کنیم یا در کف اختیار بگیریم. نمی توانیم ناقدان حرفه ای خود را سالم تر یا مهر آمیز تر یا سازنده تر از آن چه هستند سازیم. اما می توانیم هنرمند خردسال درونمان را بابت انتقاد غیر منصفانه تسکین دهیم. می توانیم دوستانی بیابیم که بتوانیم وقتی از نظر هنری مورد تاخت و تاز قرار می گیریم؛ احساس هایمان را انکار یا سرکوب نکنیم.

هنر نیاز به پناهگاهی امن دارد. مطلوب هنرمند این است که نخست این مأمن را در خانواده اش؛ آنگاه در مدرسه اش؛ و سر انجام در جمع یاران و حامیانش بیابد. این آرمان به ندرت واقعیت می یابد. به عنوان هنرمند باید بیاموزیم خودمان محیط امن خود را به وجود آوریم. باید بیاموزیم هنرمند خردسال درونمان را از شرم در امان نگاه داریم. با در میان ننهادن شرم های کودکی خویش با دیگران؛ و به روی کاغذ آوردن آن ها در صفحات صبحگاهی؛ و تسلیم آن ها با افراد قابل اعتماد و حمایتگر؛ به این امر می پردازیم.

با بیان اسرار شرم خویش پیرامون هنرمان و از طریق هنرمان؛ خودمان و دیگران را از تاریکی می رهانیم. اما این رهایی همواره با استقبال مواجه نمی شود.

باید بیاموزیم وقتی هنرمان راز روح بشر را نمایان می سازد؛ چه بسا ناظران آن بکوشند ما را دچار شرم سازند.

باید نسبت به خود بسیار محکم باشیم و به نخستین شک و تردید تن ندهیم. باید به نخستین اندیشه منفی اجازه ورود ندهیم. پذیرش نخستین شک و تردید مانند نخستین جرعه برای یک الکلی است. به محض ورود تردید به ذهنمان؛ تردیدی دیگر تردید بعدی را بر می انگیزد و این دور باطل ادامه می یابد.

می توان اندیشه های تردید آمیز را متوقف کرد؛ هرچند که مستلزم توجه مداوم و مراقبت هوشیارانه است. به محض خطور این فکر که :” شاید حق با آن منتقد باشد…” باید بی درنگ دست به کار شد و به خود گفت:” تو هنرمند بسیار خوبی هستی: هنرمندی شجاع. کار تو نیز عالی است. و عجب موهبتی که آن اثر را به وجود آوردی…”

همزمانی رویدادها

دعاهای مستجاب شده وحشت انگیزند و متضمن مسئولیت. آنچه را که خواستید به دست آوردید؛ و حالا می خواهید چه کنید؟ به همین دلیل هشدار داده اند:” مواظب دعاهایت باش؛ چه بسا مستجاب شوند.” دعاهای مستجاب شده ما را به سوی خودمان باز می گردانند. و این احساسی آسایش بخش نیست.

به تجربه دریافته ام که از عنایت خداوند بیش از عقوبت او واهمه داریم. وقایعی نظیر رویدادهای بالا. برایمان پیش می آیند و با این حال آن ها را به چشم تصادف می نگریم و از آن ها می گذریم. مردم داد سخن می دهند که اگر لطف خداوند نبود چه خوف انگیز می شد. اما به گونه یی عمل می کنند که گویی ترجیح می دهند آن قدر ها هم زیر نظر و مراقبت نباشند.

گویی اگر حضوری عالم و قادر وجود نداشه باشد؛ نه عقوبتی هست و نه تسکینی. و این واهمه که اگر این تجربه یکسر نامطلوب باشد؛ آنوقت چه؟ توقع و انتظار خودتان چه بود؟

مسأله انتظارات توجه مرا به خود جلب می کند. اگر فرض کنیم خداوند به امور جزئی و ناچیز ما بی علاقه است؛ آنگاه همه چیز طبق معمول پیش خواهد رفت و آنگاه موجه خاهد بود که بعضی چیزها را غیر ممکن و بعضی از چیزها را غیر منصفانه بخوانیم. اگر عنایت یا عقوبت خداوند مسئول وضعیت جهان باشد؛ آن گاه به آسانی می توانیم به تلخ بینی بپردازیم و تسلیم بی تفاوتی بشویم و از خود بپرسیم اصلاً فایده اش چیست؟ و آن گاه دیگر چرا در دگرگون ساختن چیزی بکوشیم؟

فایده اش این است که اگر نیروی خلاق پاسخگویی وجود داشته باشد که به ما گوش فرا دهد و از جانب ما عمل کند؛ آنگاه چه بسا بتوانیم بسیاری از امور را به انجام برسانیم. خلاصه این که بازی صعودی است. خدا می داند که مرز؛ آسمان است. هر آدم صادقی این را به شما می گوید که امکان بسیار وحشتزاتر از از عدم امکان؛ و آزادی بسیار وحشتزاتر از زندان است. در واقع اگر ناگزیر به سر و کار داشتن با نیرویی فراسوی خودمان باشیم که از روی علاقه وارد امورمان می شود. آنگاه شاید مجبور شویم در باره ی رویاهایی که قبلاً آن ها را غیر ممکن می دانستیم دست به عملی بزنیم.

زندگی همان چیزی است که از آن می سازیم. خواه به خدایی درونی و خواه به خدایی بیرونی معتقد باشیم؛ تفاوتی نمی کند. مسأله؛ اتکا به آن نیروست.
به تجربه دریافته ام که کائنات در طرح های ارزشمند مشارکت می جویند: به ویژه در طرح های سرور انگیز و گسترده؛ تا به حال پیش نیامده که به طرحی مسرت بخش بیندیشم و موجبات تحقق آن فراهم نشود. به خاطر داشته باشید که چه باید پیش از چه گونه بیاید. نخست انتخاب کنید که می خواهید چه کنید. چه گونه اش خود به خود پیش خواهد آمد.

آن چه را می پنداری یا معتقدی؛ که می توانی؛ آغاز کن. عمل؛ سرشار از اعجاز و فیض و اقتدار است.

خشم

خشم به منزله سوخت است. خشم را احساس می کنیم و می خواهیم دست به عملی بزنیم. یکی را منکوب کنیم؛ چیزی را بشکنیم؛ به اغما بیفتیم و بیهوش شویم؛ به دیوار مشت بکوبیم و همه حرف هایی که در دلمان مانده بر زبان آوریم و کف دست آن ها بگذاریم. اما حیف که آدم های خوبی هستیم و خشم خود را سرکوب می کنیم و در خود فرو می ریزیم؛ انکارش می کنیم؛ مدفونش می کنیم؛ مانعی بر سر راهش می نهیم؛ پنهانش می کنیم؛ در باره اش دروغ می گوییم؛ علاج یا خفه اش می کنیم؛ نادیده اش می گیریم. دست به هر کاری می زنیم الٌا گوش سپردن به آن.

قصد خشم این است که به آن گوش بسپاریم. ندا و فریاد و تقاضا و تمناست. خشم را باید به دیده حرمت نگریست. چرا؟ زیرا به مثابه نقشه است. حد و مزرهایمان را نشانمان می دهد. خشم نشان می دهد می خواهیم به کجا برویم. نشان می دهد کجا بوده ایم. خشم به راه اشاره می کند؛ نه فقط به انگشت. خشم به هنگام شفای شخصی که خلاقیتش با مانع روبروست؛ نشانه سلامت است.

خشم نمایانگر نیاز به اقدام و عمل است. نه ابراز آن. خشم به مسیر و به راه اشاره دارد. قصد این بوده که از خشم به صورت سوخت استفاده کنیم تا دست به اعمالی بزنیم که ما را به سوی راهی سوق دهد که خشم به آن اشاره می کند. معمولاً با اندکی اندیشه می توانیم پیام نهفته در خشم خود را ادراک کنیم.
وقتی خشمگینیم؛ اغلب از این که خشمگینیم؛ به خشم می آییم. لعنت بر این خشم! این خشم دارد به ما می گوید شیوه کهنه و فرسوده زندگیمان دارد می میرد. به ما می گوید داریم دوباره متولد می شویم و زاییده شدن درد دارد و درد موجب خشم ما می شود. خشم؛ رعد و برقی نشانه مرگ زندگی کهنه ماست. خشم؛ سوختی است که ما را به سوی زندگی تازه مان سوق می دهد. خشم؛ ابزار است نه ارباب. منظور خشم این است که به ریشه اش توجه کنید و به شیوه ای درست از آن سود جویید.
رخوت و بی حسی و نومیدی؛ دشمنان انسانند. اما خشم؛ خصم نیست. خشم دوست ماست. البته نه دوستی خوشایند و ملایم. بلکه دوستی بسیار وفادار. همواره به ما خواهد گفت چه وقت به خود خیانت کرده ایم. همواره به ما خواهد گفت که زمانش فرا رسیده که بر طبق نیکوترین مصالح خویش عمل کنیم. خشم؛ خود عمل نیست. دعوت به عمل است.

توجه

اغلب اوقات مانع خلاقیت؛ به صورت اعتیاد به خیالپردازی جلوه گر می شود. به این مفهوم که به جای زیستن در حال؛ در توهمات ایکاش های خود غوطه می خوریم (ای کاش می توانستم؛ ای کاش داشتم…) یکی از نادرست ترین تصورات در باره زندگی هنرمندانه این است که نباید هدفمند باشد. حال آن که زندگی خلاق مستلزم توجه بسیار است. توجه؛ راهی برای اتصال و بقاست.

کیفیت زندگی همواره به توانایی سرخوشی بستگی دارد؛ و قابلیت سرخوشی ناشی از توجه داشتن است.

پاداش توجه همواره شفاست.

درد بود که توجه کردن را به من آموخت. در زمان های درد؛ گذشته دردناکتر از آن ک بتوان به خاطرش آورد؛ آموخته ام که فقط به زمان حال توجه کنم. همان لحظه ای که در آن به سر برده ام همواره برایم مکان امنی بوده است. هر لحظه- به تنهایی- همواره قابل تحمل بود. دقیقاً در لحظه حال- همه ما همواره- حالمان خوب است. شاید دیروز زندگی زناشویی مان به پایان رسیده باشد. اما این لحظه – فقط در همین لحظه- همه چیز خوب است. دم و بازدمی دارم و نفسی می کشم. با دریافت این نکته بود که متوجه شدم هر لحظه زیبایی خود را دارد.

شک و تردید

شاید عظیم ترین مانع هر یک از ما برای حیاتی گسترده؛ شک و تردید ژرف و دیرینه خودمان باشد. شاید بتوان آن را تردید نهفته خواند. این تردیدها بسیار قدرتمندند. مادامی که این تردیدها را آشکار نسازیم؛ می توانند ما را بر اندازند. بارها به هنگام تلاش برای موفقیت در ورزش؛ احساس های شک و تردیدمان را خفه و سرکوب می کنیم. حال آن که باید در کشف این احساس ها بکوشیم.

یکی از نکاتی که به هنگام شفای خلاقیت سزاوار توجه است؛ اکراه ما در جدی گرفتن این امکان است که شاید کائنات بخواهد با برنامه ها و طرح های تازه و گسترده مان همکاری کند. آن قدر شجاع بوده ایم که شفا را بیازماییم اما نمی خواهیم کائنات واقعاً توجه نشان دهد. هنوز کامجویی از موقعیت را حیله گری می دانیم و هنگامی که کامیابی از راه می رسد می خواهیم برهیم.
و البته می رهیم! حتی تجربه اندکی مراقبت از خویشتن برای بیشماری از ما بسیار وحشتزاست. وقتی تجربه اندکی مراقبت از خویشتن سبب می شود که کائنات یکی دو در را بگشاید؛ شرم زده خود را کنار می کشیم و می گوییم :”وای ! با چنین سرعتی پیش نیا!”

اکنون که در راه شفای خلاقیتمان قرار گرفته ایم لازم است نگرش و شیوه دیگری را بیازماییم. برای این منظور؛ به طرزی آرام و ملایم – تا اطلاع ثانوی ؛ آن هم در صورت لزوم- شک و تردیدمان را کنار می گذاریم و هرگاه اندیشه یی عجیب یا رویدادی غریب ناگاه به سراغمان می آید؛ در را می گشاییم.

کنار گذاشتن شک و تردید می تواند برای کشف های بسیار جالب توجهی راه بگشاید. به هنگام شفای خلاقیت لزومی ندارد همه باورهایمان را عوض کنیم. اما ضرورت دارد آن ها را بیازماییم. بیش از هر چیز شفای خلاقیت؛ تمرینی است برای ذهنی باز و گشوده داشتن. ذهنتان را آن اتاقی تجسم کنید که درش اندکی گشوده است. اگر بگذارید در آن اتاق کمی بازتر شود؛ یعنی گشودن ذهن. تمرین کنید و آگاهانه ذهنتان را بگشایید.

عذاب دهندگان

می گویند یکی از کارهایی که خلاقان برای اجتناب از خلاق بودن به انجام می رسانند این است که با عذاب دهندگان می آمیزند. عذاب دهندگان کسانی هستند که مراکز توفانی ایجاد می کنند. اغلب پرجاذبه و فریبنده و مبدع و بسیار اغوا کننده اند و برای شخص خلاقی که همجوار آن ها باشد؛ بسیار مخرب و مضر. افرادی پر جاذبه اما اختیار از کف داده.
عذاب دهندگان بازیگر اول می شوند و هر کس که دور و بر آن ها باشد نقش سیاهی لشکر و مهره های حمایتگر را بازی می کند. بعنی منتظر رهنمود آن ها می ماند تا ببیند که هوی و هوس عذاب دهنده حکم می کند چه موقع وارد صحنه شود و چه زمانی از صحنه بیرون رود.
بعضی از مخرب ترین عذاب دهندگان که تا کنون دیده ام هنرمندانی بلند آوازه بوده اند.معمولاً با مکیدن نیروی حیات اطرافیانشان به مقام می رسند.
چون دینامیسم عذاب دادن بر پایه قدرت استوار است؛ می تواند همه گونه افراد را به صورت منبع انرژی مورد استثمار قرار دهد و نیروی آن ها را بمکد. عذاب دهندگان را می توان در هر صحنه و به هر شکل و شمایلی یافت. شهرت نیز می تواند آن را به وجود آورد. منتها چون عذاب دهندگان از قدرت تغذیه می شوند؛ هر آنچه منشأ قدرت باشد می تواند آن را ایجاد کند. اگر چه بیشتر اوقات عذاب دهندگان میان اغنیا و شهرگان یافت می شوند؛ میان افراد عادی نیز می توان آن ها را مشاهده کرد. اغلب می توان میان اعضای نزدیک خانواده؛ عضوی را یافت که یکی از اعضای خانواده را بر ضد دیگری بر می انگیزد؛ یا کارها و برنامه های سایر اعضای خانواده را به حساب نمی آورد.
این شخص خواه مادر از خود راضی تان باشد یا رئیس دیوانه تان یا دوست پر توقع تان یا همسر لجوجتان؛ جملگی ِ عذاب دهندگان ِ زندگی تان در الگوهای مخرب معینی سهیم هستند که برای هر کار خلاق مداوم مسموم کننده است.
عذاب دهندگان توافق ها را زیر پا می گذارند و برنامه ها را به هم می ریزند. دو روز زودتر از تاریخ عروسی تان از راه می رسند و انتظار دارند که دست به سینه و خبر دار؛ آماده خدمت به آن ها باشید. برای تعطیلات؛ اتاقی بزرگتر و گرانتر از آنچه قرار گذاشته اید را اجاره می کنند و تازه انتظار دارند شما مخارج را بپردازید.
عذاب دهندگان توقع دارند به شیوه خاصی با آن ها رفتار شود. از سلسله بیماری های مرموز رنج می برند که نیاز به مراقبت و توجه ویژه ای دارد و همین که کاری در دست داشته باشید که آخرین مهلت آن نزدیک می شود یا هر آنچه که مانع توجهتان به انتظار های عذاب دهنده شود بیماری های آن ها نیز عود می کند و شدت می یابد! عذاب دهنده در خانه ای که پر از بچه های گرسنه است غذای مخصوص خودش را می پزذ و برای غذا دادن به بچه ها کاری نمی کند. عذاب دهنده وقتی هر آنچه را که به دهانش آمد بر زبان آورد؛ ناراحت تر از آن است که بتواند رانندگی کند. قربانی هم به جای این که فکر کند :” چه طور این هیولا را از خانه ام بیرون کنم؟” می اندیشد :” می ترسم پدرم سکته ی قلبی کند.”

عذاب دهندگان نیازهای شما را جدی نمی گیرند. مهلت کوتاهی که در اختیار دارید هر اندازه نیز که برایتان مهم باشد؛ یا هر اندازه نیز که کارتان در این لحظه حساس و حیاتی باشد؛ عذاب دهندگان نیازهایتان را نادیده خواهند گرفت. شاید به شیوه ای عمل کنند که گویی به حد و مرز هایتان توجه خواهند کرد و به آن ها خرمت خواهند گذارد؛ اما عملاً نشان می دهند که فقط حرف زده و تظاهر کرده اند. عذاب دهندگان کسانی هستند که سر زده از راه می رسند تا چیزی را از شما قرض کنند که دیگر نمی توانید آن را پیدا کنید یا دوست ندارید آن را قرض بدهید. یا از این هم بدتر تلفن می کنند تا از شما بخواهند چیزی را برای آن ها پیدا کنید و آن وقت نمی آیند آن را بگیرند. یا به شما می گویند:” می داننم که مجال سر خاراندن نداری؛ ولی این فقط یک دقیقه وقت خواهد گرفت.” اما یک دقیقه از وقت شما را!

عذاب دهندگان وقت و پول شما را صرف می کنند. اگر ماشین تان را قرض کنند دیر وقت و با باک خالی آن را باز می گردانند. اگر با آن ها قرار سفر بگذارید همواره به بهای پول یا وقت شما تمام می شود.

عذاب دهندگان پای شخص ثالثی را به روابط خود می کشانند. چون عذاب دهندگان از انرژی تغذیه می شوند (البته از انرژی شما) افراد را بر ضد یکدیگر می شورانند تا کانون مرده موضع قدرت خود را حفظ کنند. (در چنین موضعی بیش از هر جایگاه دیگر می توانند از انرژی های منفی که بر می انگیزانند خوراک بستانند.) عذاب دهنده از شایعه استفاده می کند تا شما را از نظر عاطفی بیازارد. مثلاً می گوید:” فلانی به من گفت امروز دیر به اداره رفتی.” شما نیز از فلانی به خشم می آیید.
عذاب دهندگان ملامت گرانی ماهرند. هرگز اشتباه و قصوری از جانب آن ها صورت نمی گیرد و اگر چنین چیزی را بشنوند معمولاً می گویند که اشتباه از جانب شماست.

عذاب دهندگان مصیبت آفرین اند؛ منتها در جایی که پای خودشان در میان باشد. عذاب دهندگان اغلب کسانی هستند که خلاقیتشان با مانع روبروست. هراسناک از تماس با خلاقیت خویشتن؛ خوش ندارند بگذارند دیگران به خلاقیت بپردازند. خلاقیت دیگران آن ها را به حسد وا می دارد؛ و تهدیدی برای آن ها محسوب می شود. آنگاه به هزینه شما مصیبت می آفرینند. چون عذاب دهندگان نسبت به برنامه های خودشان متعهدند؛ برنامه هایشان را به شما تحمیلی می کنند. هر گاه سر و کارتان با عذاب دهنده بیفتد؛ همان ضرب المثل قدیمی کاه و کوه پیش می آید. یعنی هر چه برای شما اهمیت داشته باشد به کاهی تبدیل می شود و دستمایه ای برای مصایب شخصی او.

عذاب دهندگان از برنامه منزجرند؛ البته به استثنای برنامه های خودشان. زمان در دست عذاب دهنده؛ ابزاری برای سوء استفاده است. اگر ادعا کنید که می خواهید مدت زمانی را برای خود صرف کنید؛ عذاب دهنده تان راهی می یابد تا برای تصرف آن زمان با شما بستیزد.
عذاب دهندگان از نظم بیزارند. آشوب و اغتشاش به مقاصد آن ها خدمت می کند. وقتی شروع می کنید به ایجاد فضایی تا به خودتان و خلاقیتتان خدمت کند؛ عذاب دهنده تان ناگاه به آن فضا می تازد و آن را برای پروژه خودش اشغال می کند.
عذاب دهندگان انکار می کنند که عذاب دهنده اند. جانتان را به لب می رسانند. وقتی بدقولی یا یکی زا آن نمایش های مخرب او را خاطرنشان می سازید.

 

اگر عذاب دهندگان تا این اندازه مخرب اند؛ پس چرا با آن ها سرو کار داریم؟ پاسخ مختصر این است که خودمان نیز به همان اندازه دیوانه هستیم و شیفته ی تخریب خویشتن.
اگر اکنون با عذاب دهنده ای سر و کار دارید بسیار مهم است که به آن واقعیت اقرار کنید. اقرار کنید که مورد سوء استفاده قرار می گیرید. اقرار کنید که دارید از سوء استفاده کننده ی خویش سود می جویید. عذاب دهنده تان مانعی است که خودتان او را انتخاب کرده اید تا شما را از مسیرتان منحرف کند و از هدفتان باز دارد. به همان میزان که شما به استثمار عذاب دهنده تان در آمده اید؛ خودتان نیز دارید از آن شخص استفاده می کنید تا مانع فوران خلاقیتتان شود.
اگر هم اکنون در حال دست و پنجه نرم کردن با عذاب دهنده یی شکنجه گرید؛ دیگر به ساز او نرقصید. کتابی در باره روابط اعتیاد آمیز یا اتکا آور بخوانید تا شفا یابید.
دفعه بعد؛ همین که می بینید می گویید یا می اندیشید که :” این شخص دیوانه ام می کند!” از خود بپرسید با استفاده از این رابطه می کوشید در برابر کدام کار خلاقتان مانع ایجاد کنید.

همبازی های مسموم

خلاقیت زمانی شکوفا می شود که از احساس ایمنی و پذیرش خویشتن سرشار باشیم. هنرممند درونتان نیز- مانند طفلی کوچک – وقتی شاد است که احساس امنیت کند. در مقام پدر و مادر حمایتگر هنرمند درونمان؛ باید بیاموزیم او را پیرامون همدمانی ایمن قرار دهیم. همبازی های مسموم می توانند هنرمند درونمان را از رشد باز دارند.چه جای تعجب اگر مسموم ترین همبازی ها برای ما هنرمندانی که خلاقیتمان در حال شفاست؛ افرادی باشند که خلاقیت آ« ها هنوز دچار مانع است. شفای ما تهدیدی برای آن هاست.
اگر آن ها در باره شفای خلاقیتتان احساس آسودگی نمی کنند به این معناست که هنوز از انسداد خلاقیت خویشتن پاداش می ستانند. شاید هنوز از این که قربانی خلاقیتی مسدود شده اند؛ دچار نوعی وجد ناشی از گرسنگی اند. شاید همدردی و توجه دریافت می کنند یا در ترحم و دلسوزی به حال خود غوطه ورند. شاید هنوز دچار این کوته نظری اند که خودشان تا چه اندازه می توانستند خلاق تر از کسانی باشند که واقعاً آن کارها را به انجام رسانده اند. اکنون این رفتار ها برایتان مسموم کننده است.
انتظار نداشته باشید آن دوستانتان که خلاقیت شان با مانع روبروست هلهله کنان برایتان کف بزنند. مثل این است که متوقع باشید اشخاصی که لب تر می کنند؛ از این که با آن ها هم پیاله نمی شوید تحسینتان کنند.
شاید دوستانی که خلاقیت شان با مانع روبروست؛ شفایتان را آزارنده بیابند. از بین رفتن مانع خلاقیتتن این امکان مغشوش کننده را ایجاد می کند که آن ها هم می توانند به جای این که لم بدهند و عیبجویی کنند؛ دل و جرأت به خرج دهند و موانع خلاقیت خود را از سر راه بردارند و دست به خطرهای درست و خلاق بزنند. در برابر تخریب لطیف از جانب دوستان؛ هشیار و گوش به زنگ باشید.
تردید هایشان تردید های خودتان را دیگر بار فعال خواهد ساخت. به ویژه در برابر این تلقین که خودخواه یا متفاوت شده اید هشیار و گوش به زنگ باشید. به آسانی می توان کسانی را که خلاقیتشان با مانع روبه روست دچار احساس گناه کرد.
وقتی حمایت از خویشتن را آغاز می کنید؛ به سوی منابع تازه حمایت رهنمون می شوید.
در مراقبت از هنرمند درونتان که تازه در راه شفا گام نهاده است بسیار دقیق باشید. اغلب اوقات خلاقیت زمانی مسدود می شود که به دام طرح ها و برنامه هایی می افتیم که دیگران برای ما تعیین می کنند. می خواهیم زمانی را برای کار خلاقمان کنار بگذاریم؛ اما احساس می کنیم که به جای آن باید کار دیگری را به انجام برسانیم. با این که می بینیم خلاقیت خدمان مسدود شده؛ به جای تمرکز بر مسئولیت هایی که در قبال خود داریم؛ مسئولیت های دیگران را به عهده می گیریم. دوست داریم فکر کنیم چنین رفتاری باعث می شود که انسان خوبی باشیم. حال آن که چنین نیست. چنین رفتاری فقط موجب سرخوردگی و ناکامی ما خواهد شد.
عنصر اساسی مراقبت از خلاقیت خود؛ در مراقبت از خویشتن نهفته است. ز طریق مراقبت از خویشتن؛ از اتصال درونمان با خالق بزرگ مراقبت می کنیم. خلاقیت ما از طریق این اتصال درونی خواهد شکفت و راه هایی در برابر ما گشوده خواهد شد.اجازه ندهید دوستان وقتتان را تلف کنند. ملایم؛ اما محکم باشید. بهترین کاری که می توانید برای دوستانتان بکنید این است که از طریق شفایتان سرمشق و نمونه ای باشید. نگذارید ترس ها و تردید هایشان شما را از مسیرتان بیرون افکند.چندی نخواهد گذشت که فنونی که می آموزید؛ این توانایی را به شما خواهد داد که به دیگران آموزش بدهید. شما پلی خواهید شد تا دیگران از تردید به خویشتن به سوی بیان خویشتن رهسپار شوند. در این لحظه؛ برای حمایت از هنرمند درونتان؛ صفحات صبحگاهی تان را به ناظران علاقه مند نشان ندهید و نگذارید دوستانتان در قرار ملاقات با هنرمند درونتان حاضر شوند. پیرامون شفایتان حلقه ای مقدس بکشید. به خودتان ایمان را هدیه کنید. یقین داشته باشید که در راه درست گام بر می دارید زیرا در مسیر درست قرار دارید.
با پیشرفت شفایتان؛ ایمانی آسوده تر به خالقتان و خالق درونتان را تجربه خواهید کرد. خواهید آموخت که عملاً نوشتن از ننوشتن و نقاشی کردن از نقاشی نکردن؛ و … آسان تر است. خواهید آموخت از این فرایند که رابط یا ابزاری باشید تا کائنات خلاقیت خود را از طریق شما عیان سازد به وجد در آیید و نیاز به تسلط بر نتیجه امر را رها کنید. شادمانی ِ به کار گرفتن خلاقیتتان را کشف خواهید کرد و بر فرآیند – نه بر فرآورده- متمرکز خواهید شد. شفای خودتان عظیم ترین پیام امید برای دیگران است.

سالم شدن

اعتماد به خلاقیت خود؛ برای بسیاری از ما رفتاری تازه و نا آشنا است. شاید نخست احساس کنیم متلون هستیم و دمدمی بنماییم. این تلون بخشی طبیعی از گشایش و رهایی از آلودگی هایی است که مانع خلاقیت ما می شد. یاد آوری ین نکته حائز اهمیت است که نخستین جرقه سالم شدن؛ جنون می نماید.

فرایند شفای خویشتن ِ خلاقمان ؛ جزر و مدی قابل تشخیص دارد. این کاملاً طبیعی است. و هنگامی که آن ها را به صورت عوارض شفا بنگریم؛ آسان تر می توانیم با حمله های شدیدتر آن کنار بیاییم.
عبارت های تأکیدی ؛ پادزهری قدرتمند برای انزجار از خویشتن است که اغلب زیر نقاب تردید به خویشتن پنهان می شود.

در ابتدای بازیابی خلاقیتمان؛ تردید نسبت به خویشتن می تواند ما را به این دام تخریب خویشتن در افکند. یکی از متداولترین صور این تخریب این است که صفحات صبحگاهی خود را به کسی نشان بدهیم. به خاطر داشته باشید که صفحات صبحگاهی کاملاً خصوصی اند و مراد از آن ها این نیست که مورد بررسی دوستان خیرخواه قرار بگیرند. نگذارید تردیدی که نسبت به خود دارید؛ به تخریب خویشتن بدل شود.

- پایان فصل اول

رسیدگی

هفته یی یک بار “رسیدگی” خواهید کرد. گر هفته ی خلاقیتتان را از یکشنبه آغاز می کنید ؛ هر شنبه را به “رسیدگی” اختصاص دهید. به خاطر بیاورید که این شفا از آن خودتان است. شفایی که برایتان اهمیت دارد و در طی پیشرفت؛ برایتان جالب توجه تر می شود. شاید بخواهید بخش “رسیدگی” را در دفتر صبحگاهی تان انجام دهید. بهتر است پاسخ ها را با دست بنویسید و برای پاسخ به آن ها نزدیک بیست دقیقه به خود فرصت بدهید.
چند روز این هفته صفحات صبحگاهی تان را نوشتید؟ همواره امیدواریم که هر هفت روز هفته را نوشته باشیم. چه تجربه یی داشتید؟

آیا این هفته سر قرار ملاقات با هنرمند درونتان حاضر شدید؟ همواره امیدواریم که پاسخ مثبت باشد. و با این حال شاید قرار ملاقات با هنرمند درون بسیار دشوار باشد. چه کار کردید؟ چه احساسی داشتید؟

آیا این هفته مسایل دیگری پیش آمد که برای شفایتان حائز اهمیت باشد؟ آن ها را توصیف کنید.

1- من رابطی هستم تا خلاقیت خالق از طریق من آشکار شود ؛ و ثمره کارم نیکوست.
2- رویاهایم از جانب خداست و خدا این قدرت را دارد که آن ها را به سر انجام برساند
3- چون می آفرینم و گوش می سپارم؛ هدایت می شوم.
4- خواست ِ خالق این است که خلاق باشم.
5- خلاقیتم خودم و و دیگران را شفا می بخشد.
6- اجازه دارم که از هنرمند درونم مراقبت کنم.
7- با کاربرد چند وسیله ساده؛ خلاقیتم خواهد شکفت.
8- با استفاده از خلاقیتم؛ به خدا خدمت خواهم کرد.
9- خلاقیتم همواره مرا به سوی حقیقت و عشق رهنمون می گردد.
10- خلاقیتم مرا به سوی عقو و بخشایش خودم و دیگران هدایت می کند.
11- زندگیم از مشیت ِ الهی ِ نیکویی بر خوردار است.
12- کارم از مشیت ِ الهی ِ نیکویی برخوردار است.
13- چون به خالق درونم گوش می سپارم؛ هدایت می شوم.
14- چون به خلاقیتم گوش می سپارم؛ هدایت می شوم.
15- مشتاقم که بیافرینم.
16- مشتاقم بیاموزم که به خود اجازه بدهم که بیافرینم.
17- مشتاقم که بگذارم خدا از طریق من بیافریند.
18- مشتاقم که از طریق خلاقیتم خدمت کنم.
19- مشتاقم که نیروی خلاقم را تجربه کنم.
20- مشتاقم که استعداد های خلاقم را به کار گیرم.
بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی تان به عبارت های تأکیدی برگزیده و اعتراض های غافلگیر کننده تان بپردازید. همه این اعتراض ها را به عبارت های تأکیدی مثبت برگردانید.
در طول دوره هر هفته سر قرار ملاقات با هنرمند درونتان حاضر شوید. برایش هله هوله های لوازم تحریر بخرید.
سفر به گذشته : نام سه خصم دیرینه را که ارزش خلاقتان را نفی کرده اند بنویسد.
سفر به گذشته: از میان خانه اشباح خود؛ داستان وحشتناکی را انتخاب کنید و بنویسید. لزومی ندارد طولانی باشد. اما همه جزییاتی که به یاد می آورید بنویسد.
برای وکیل مدافع خود نامه یی بنویسد .
سفر به گذشته: سه قهرمان که ارزش خلاقتان را ستوده اند نام ببرید. این تالار قهرمانانی است که ستایشگر خودتان و خلاقیتتانند. چه هنگام؛ کجا و به چه دلیلی در باره خودتان حس خوبی پیدا کردید؟ چه کسی شما را مورد تأیید قرار داد؟
سفر به گذشته: صحنه یی شادی بخش را انتخاب کنید و در باره اش نمایشنامه یی بنویسید. نامه یی تشکر آمیز بنویسید و آن را برای خودتان یا مشوق گمشده یی که مدت هاست از او بی خبرید پست کنید.
زندگی های خیالی: اگر صاحب پنج زندگی می بودید؛ در هر یک از آن ها چه می کردید؟
به هنگام نوشتن عبارت های تأکیدی و اعتراض های غافلگیر کننده؛ اغلب اوقات جراحت ها و هیولاها به ما باز می گردند. این ها را نیز به فهرست خود بیفزایید. به هر یک از اعتراض های غافلگیر کننده تان به طور جداگانه بپردازید. یکایک باورهای منفی را به عبارت تأکیدی مثبت برگردانید.
هنرمند درونتان را به یک پیاده روی سریع دو نفره – فقط خودتان و هنرمند درونتان- ببرید. بیست دقیقه پیاده روی سریع می تواند به شدت آگاهی را دگرگون سازد.


در جایگاه کسی که خلاقیتش با مانع روبروست؛ اغلب اوقات در حاشیه می نشینیم و آنهایی را که به بازی سرگرمند مورد انتقاد قرار می دهیم. شاید در باره هنرمندی که اخیراً نامش بر سر زبان ها افتاده بگوییم: ” آن قدرها هم با استعداد نیست.” شاید هم حق با ما باشد. اغلب جسارت – نه استعداد- هنرمندی را وسط صحنه می نشاند. در جایگاه فردی که خلاقیتش با مانع روبروست؛ میل داریم این هنرمندان جعلی را که مورد توجه قرار گرفته اند به دیده خصومت بنگریم. شاید قادر باشیم به نبوغ راستین حرمت نهیم؛ اما اگر نبوغ ما صرفاً تجسم ارتقای خویشتن باشد؛ انزجارمان ارتقا می یابد و این فقط حسادت است. فن در جا زدن است که تنها کمکی که می کند این است که از جای خود تکان نخوریم.

برای خودمان و قربانیان مشتاق داد سخن می دهیم که : ” خودم بهتر می توانستم این کار را انجام بدهم؛ فقط اگر…”

خودتان بهتر می توانستید آن کار را انجام بدهید؛ فقط اگر می گذاشتید که انجامش بدهید!

عبارت های تأکیدی به شما کمک خواهند کرد تا به خود اجازه بدهید که انجامش بدهید. عبارت تأکیدی؛ اظهار ِ مثبت ِ باوری مثبت است. اگر بتوانیم یک دهم از مهارت گفتگوی درونی منفی در باره ی خودمان را به گفتگوی درونی مثبت در باره خود تبدیل کنیم؛ شاهد دگرگونی عظیمی خواهیم شد.

عبارت های تأکیدی به شخص کمک می کند تا به حس ایمنی و امید دست یابد. شاید این عبارات در آغاز ابلهانه و شرم آور بنمایند. ما به آسانی می توانیم با جماق عبارتهای تأکیدی منفی خودمان را بکوبیم؛ اما از بیان عبارت های نیکو و دلپذیر در باره ی خودمان تا این اندازه اکراه داریم.

سانسور کننده درون از هر چه که طنین حرمت راستین به خویشتن را داشته باشد منزجر است و بی درنگ روال حیله گرانه خود را آغاز می کند:” مگر فکر می کنی کی هستی؟” در این لحظه یک عبارت تأکیدی را برگزینید و بیازمایید. مثلاً ” من …(نامتان را بنویسید) کوزه گری (یا هر چیزی دیگر) درخشان و خلاقم.” این عبارت را ده بار زیر هم بنویسید. در حالی که به نوشتن آن سرگرمید؛ رویداد جالب توجهی رخ می دهد. سانسور کننده درونتان شروع به اعتراض می کند؛ مثلاً:” یک دقیقه صبر کن. اصلاً نمی توانی دور و بر من از این حرف های مثبت بزنی.” از یاوه های غالفگیر کننده یی که از ذهن نا هشیارتان بیرون می پرد حیرت خواهید کرد. همه آن ها را بنویسید. این اعتراض های غافلگیر کننده؛ باورهای منفی و کانونی خودتان را برملا خواهند کرد. کلید آزادیتان در چنگ زشت و کوچک آن ها نهفته است. از اعتراض های غافلگیر کننده فهرستی تهیه کنید.

اکنون زمان اکتشاف فرا رسیده است. این اعتراض های غافلگیر کننده از کجا می آیند؟ از جانب مادر؟ از جانب پدر؟ از آموزگاران؟ با استفاده از فهرست ببینید که منشأ آن ها در گذشته ممکن است چه چیز باشد؟ دست کم بعضی از آن ها به طرزی خشونت بار به ذهن می آیند. یکی از مؤثر ترین راه های تعیین منشأ آن ها؛ سفر به گذشته است. زندگیتان را به دوره های پنج ساله تقسیم کنید و نام اشخاصی را که در هر دوره بیشترین تأثیر را بر شما می گذاشتند بنویسید.

بیشتر مواقعی که در یکی از زمینه های زندگیمان با مانعی مواجهیم به این دلیل است که از آن طریق بیشتر احساس ایمنی می کنیم. شاید خوشبخت نباشیم؛ اما دست کم می دانیم که بدبختیم. بیشتر ترسی که از خلاقیت خویش داریم ترس از ناشناخته است.

لزومی ندارد هیچ یک از باورهای کانونی منفی حقیقت داشته باشد. این باور ها از جانب والدین و اعتقادات و فرهنگ و دوستان هراسان ما به سراغمان می آید. هر یک از این باورها نمایانگر نظریاتی است که در باره هنرمند بودن داریم. وقتی آن باورهای منفی را که از فرهنگ خویش کسب کرده ایم بزداییم؛ شاید دریابیم همچنان سرسختانه با آن باورهای منفی بجا مانده ایم که از افراد خانواده یا آموزگاران یا دوستان خود ستانده ایم. این باورها اغلب نامحسوس ترند؛ اما اگر با آن ها مواجه نشویم همچنان در اعماق وجودمان بجا خواهند ماند. کارمان در اینجا این است که با آن ها مواجه شویم.

باور های منفی دقیقاً باورند؛ نه واقعیت. زمین هیچ گاه مسطح نبود هر چند همه بر این باور بودند. شما نیز صرفاً به علت این باور کاذب که خود را بی هوش یا احمق یا خودپرست و خودبین می پندارید؛ هیچ یک از آن ها نیستید.

فقط ترسیده اید و باورهای کانونی منفی؛ شما را در حال ترس نگاه می دارند.

مسأله این است که باورهای کانونی ِ منفی – خواه شخصی و خواه فرهنگی- همواره شاهرگ حیاتتان را نشانه می گیرد؛ و بر هر نقطه آسیب پذیری که بتواند دست بگذارد- از جنسیت تان گرفته تا جاذبه و هوشمندی تان- حمله می کند.

وقتی لایه های بیرونی باور یا باورهای منفی خود را کنار می زنیم؛ به یک باور منفی کانونی می رسیم و این باور کانونی هر چه که باشد؛ باید رؤیایی نیکو و محبوب را به جای آن بنشانیم. مثلاً اگر هنرمند بودن در نظرتان عالیتر از آن بنماید که در مورد خودتان مصداق یابد؛ بهایی بر آن خواهید نهاد که قادر به پرداخت آن نباشید و به این ترتیب؛ در انسداد خلاقیت خویش بجا می مانید.

بیشتر افرادی که خلاقیت آن ها با مانع روبروست؛ ناآگاهانه از شیوه استدلالی “یا این/ یا آن” سود می جویند و این شیوه استدالا میان خودشان و کارشان می ایستد. برای از میان برداشتن مانع باید دریابیم در کدام موارد این شیوه استدلال را به کار می بریم. کاملاً ممکن است هم هنرمند بود و هم وضع مالی بسیار خوبی داشت.

مانعتان نمی خواهد که شما آن را ببینید. تمام نقشه ی حمله اش این است که به طرزی غیر منطقی؛ شما را از پیامد هولناکی بهراساند که حتی از بیان آن شرم دارید. از نظر علمی آگاهید که نباید نوشتن یا نقاشی خود را به علت ترسی نابجا به تعویق اندازید و چون ترسی نابجاست؛ آن را نمایان نمی سازید و مانع؛ دست نخورده به جا می ماند. با این ترتیب مانعتان – که مثلاً ترس از املای نادرست کلمات است- همه برنامه های کامپیوتری مربوط به املای درست کلمات را نادیده می گیرد. می دانید لزومی ندارد که نگران املای درست کلمات باشید… به همین دلیل آن را بیان نمی کنید. و چون آن را بیان نمی کنید به صورت مانع در سر راهتان می ماند تا نتوانید راه حل را پیدا کنید.

هنرمند درونتان یک کودک است. آن کودک را بیابید و از اون حمایت کنید. آموختن خلاقیت مانند یادگیری راه رفتن است. هنرمند ناچای درون باید از خزیدن آغاز کند.

داوری در باره نخستین تلاش های هنری تان به معنای سوء استفاده از هنرمند درونتان است. این امر به صور مختلف پیش می آید.هنرمند تازه بال و پر در آورده با خود آزاری ماهرانه یی رفتار می کند. خود آزاری؛ آن شیوه هنری است که در خلال سال های عیب جویی و توبیخ خویشتن؛ در آن به اوج کال رسیده اید. این عادت؛ چماق انزجار از خویشتن است که هنرمند سایه وار می تواند با آن خود را بکوبد و دیگر بار به سایه ها باز گرداند.

به هنگام برطرف ساختن موانع خلاقیت خود؛ ضرورت دارد که آرام و آهسته گام برداریم. آنچه جویای آنیم شفای زخم های کهنه است؛ نه ایجاد زخم های تازه؛ نه پرش از ارتفاع! اشتباهات لازمند. لغزش ها طبیعی اند. این ها گام های یک بچه اند. آن چه باید از خود بخواهیم پیشرفت است ؛ نه کمال.

با هدف های دور از دسترس و شتابزده؛ فقط خودمان را دچار توقف می کنیم. به خاطر آورید که به هنگام طی دوره شفای هنری؛ باید مشتاق باشید که هنرمند بدی باشید. با اشتیاق برای هنرمندی بد بودن؛ این مجال را می یابید که اصلاً هنرمند باشید و به مرور زمان شاید هنرمند بسیار خوبی بشوید.

به عنوان موجوداتی خلاق؛ یکی از اصلی ترین نیازهایمان حمایت و پشتیبانی است. بدبختانه این امر به دشواری پیش می آید. در حالت مطلوب؛ نخست مورد حمایت و تشویق اعضای خانواده خود قرار می گیریم و آنگاه حلقه های گسترده تر دوستان و آموزگاران و خیرخواهان خویش. به عنوان هنرمندانی خردسال نیاز داریم و می خواهیم تلاش ها و کوشش ها و همچنین توفیق ها و پیروزی هایمان مورد تقدیر قرار گیرند. متأسفانه بسیاری از هنرمندان هرگز این تحسین و تشویق حیاتی نخستین را نمی ستانند. در نتیجه شاید اصلاً ندانند که هنرمندند.

هنرمندان خردسال ِ هراسان – که ترس های والدین خویش را بر هراس های خویش می افزایند- اغلب از رؤیاهای تابناک خود برای این که هنر را حرفه خویش سازند دست می کشند؛ و در جهان نیمه تاریک ایکاش ها و افسوس ها مستقر می شوند. در آن جا؛ گرفتار میان رؤیای دست زدن به عمل و ترس از شکست؛ هنرممندان سایه وار زاییده می شوند.

هراسنانکتر از آن که خودشان هنرمند شوند؛ اغلب اوقات این اشخاص که حتی آن قدر برای خویش ارزش قایل نیستند که در یابند رؤیای هنری را در سر می پرورانند؛ به هنرمندان سایه وار تبدیل می شوند. هنرمندان سایه وار- هنرمندانی غافل از هویت راستین خویش- اغلب اوقات سایه وار هنرمندان مدعی را دنبال می کنند. ناتوان از این دریافت که شاید خودشان نیز از خلاقیتی که این چنین مورد تحسین آن هاست برخوردار باشند؛ غالباً با افرادی معاشرت یا ازدواج می کنند که خودشان در خفا آرزومند آنند.

هنرمندان سایه وار به سوی طایفه یی که به آن تعلق دارند کشیده می شوند اما نمی توانند مدعی حق حیات خود باشند. اغلب اوقات – جسارت- نه استعداد- یک انساسن را هنرمند و انسانی دیگر را هنرمندی سایه وار می سازد؛ انسانی که در سایه ها پنهان می شود و از ترس این که مباداد تماس نور؛ او را از هم بپاشد و متلاشی کند؛ می هراسد گامی به پیش نهد و خود را در معرض رؤیای نور قرار دهد. هنرمندان سایه وار اغلب حرفه هایی سایه وار را بر می گزینند – حرفه هایی نزدیک به هنر دلخواهشان- حتی شاید معادل آن؛ اما نه خود آن هنر. نویسندگانی که مقدر است داستان بنویسند اغلب به کار روزنامه نگاری یا تبلیغات رو می آورند – کاری که می توانند درآن از استعداد خویش بهره جویند – بی آن که در حرفه داستان نویسی که رؤیای آن هاست غوطه ور شوند. آنان که مقدر است هنرمند شوند شاید به مدیران امور هنری تبدیل شوند و حتی به بهای حذف رؤیای خویش؛ از لذتی دست دوم برخوردار گردند.

تجربه نشان می دهد که هنرمندان سایه وار به شدت در باره ی خود داوری می کنند؛ و بابت سال هایی که برای تحقق رؤیای خویش دست به عمل نزده اند خود را می کوبند. این بی رحمی فقط به موقعیت آن ها به عنوان هنرمندان سایه وار خوراک می رساند. هنرمندان سایه وار به اندازه ی کافی مراقبت نستانده اند هر چند خود را ملامت می کنند که چرا بی باکانه دست به عمل نزده اند.

برای حرکت از قلمرو سایه ها به تلألوی خلاقیت؛ هنرمندان سایه وار باید بیاموزند خودشان را جدی بگیرند. باید با تلاشی ملایم و سنجیده؛ از هنرمند خردسال درون خویش مراقبت کنند. خلاقیت یعنی بازی. اما برای هنرمندان سایه وار؛ یادگیری این که بگذارند بازی کنند؛ بس دشوار است.

هنر؛ نظامی است که از تصویر سود می جوید. و به هنگام خلق کردن؛ چاه درونمان را خالی می کنیم. این چاه درونی یا مخزن هنری مانند دریاچه ای است که آب کافی در آن ذخیره شده باشد. اهی بزرگ و ماهی کوچک و ماهی چاق و ماهی لاغر داریم؛ ماهی های هنری فراوانی که می توانیم آن ها را سرخ کنیم. به عنوان یک هنرمند باید دریابیم که مسؤولیم در حفاظت از این محیط زیست هنری بکوشیم. اگر به حفظ و نگهداری آن توجه نکنیم ؛ چه بسا چاه ما تهی و راکد و مسدود شود.
کار مداوم یا طولانی؛ به شدت چاه هنری ما را تخلیه می کند و برداشت بیش از اندازه از چاه؛ مانند ماهیگیری بیش از اندازه از دریاچه ؛ ما را با منابعی تهی مواجه می کند. به عنوان هنرمند؛ باید بیاموزیم که به مراقبت از خویشتن بپردازیم. باید بسیار هوشیار باشیم تا به محض برداشت از منابع خلاقمان؛ آگاهانه آن ها را پر کنیم. به عبارت دیگر؛ بگذاریم دریاچه لبریز شود. این فرآیند را پر کردن چاه می خوانیم.
پرکردن چاه یعنی پرداختن فعالانه به تصاویر برای نوسازی خزاین هنری مان. هنر زاییده توجه است. قابله اش ریزه کاریهاست. شاید هنر زاییده درد بنماید.
برای کارآیی در زبان هنر؛ باید بیاموزیم آسوده در آن به سر بریم. زبان هنر؛ تصویر و نماد است. زبانی بی کلام؛ حتی اگر هنر ما مستلزم این باشد که با کلام تعقیبش کنیم. زبان هنرمند؛ زبانی حسی است؛ زبان تجربه یی احساس شده؛ وقتی به هنر خویش سرگرمیم؛ به چاه تجربه مان فرو یم رویم و تصاویر را بیرون می کشیم. ب این دلیل؛ نیاز داریم بیاموزیم چه گونه تصاویر را باز گردانیم. اما چگونه چاه را پر می کنیم؟
با تصاویر به آن خوراک می رسانیم. مغز هنرمند؛ مغز تصاویر ماست. صرفاً با کلام نمی توان به طرزی مؤثر به مغز هنرمند دست یافت یا آن را بر انگیخت. مغز هنرمند؛ مغز حسی است: دیدن و شنیدن و بوییدن و چشیدن و لمس کردن. اینهاست عناصر جادو؛ و جادوست عنصر بنیادی هنر.
بعضی از صداها ما را تسکین می دهند. بعضی ما را بر می انگیزانند. ده دقیقه گوش سپردن به یکی از شاهکارهای موسیقی می تـواند مراقبه یی بسیار مؤثر باشد. پخت و پز نیز می تواند چاه را پر کند. وقتی سبزیجات را پوست می کنیم فکرمان نیز مشغول است. از طریق وزن و قافیه می توان به این مغز رسید؛ نه از طریق عقل و استدلال. تراشیدن یک هویج یا پوست گرفتن یک سیب؛ همه این اعمال در واقع خوراک رساندن به اندیشه است. هر گونه کار منظم و تکراری می تواند چاه را لبریز کند. سوزن دوزی هم هنرمند درون را تسکین می دهد و هم آن را بر می انگیزد. همه طرح های داستان را میتوان به هنگام خیاطی دوخت و شکل بخشید. به عنوان هنرمند می توانیم عملاً آن چه را می دوزیم درو کنیم.
دوش گرفتن و شنا کردن و زمین شستن و ریش تراشیدن و رانندگی و اموری از این قبیل؛ تماماً کارهایی منظم و تکراری اند که می توانند ما را از مغز منطقی مان به سوی مغز خلاقترمان رهنمون شوند. چه بسا به هنگام ظرفشویی یا رانندگی؛ راه حل های مسایلی که به ذهنمان چسبیده بودند پدیدار شوند.
ببینید کدام یک از این کارها بیشتر برای شما مؤثر واقع می شوند و از همان ها استفاده کنید.
بسیاری از ما به طرزی وسواس آمیز مطالعه می کنیم تا هشیاری خود را بسط دهیم. در قطار پر ازدحامی؛ توجه خود را به روزنامه یی معطوف می کنیم و مناظر و صداهای پیرامونمان را که تماماً تصاویری برای پر کردن چاه اند از دست می دهیم.

قرار ملاقات مدت زمان معینی است که آن را منحصراً برای این قرار ملاقات کنار می گذارید؛ و متعهدانه آ« را به پرورش آگاهی خلاق و هنرمند درونتان اختصاص می دهید. این قرار ملاقات در عالی ترین شکل خود؛ نوعی گردش و تفریح و بازی است که پیشاپیش برای آن برنامه ریزی می کنید و در برابر هر گونه مانع یا تداخل سایر برنامه ها به شدت به دفاع بر می خیزید. در این ملاقات هیچ کس جز خودتان و هنرمند درون یا کودک خلاقتان را به همراه نمی برید.
هنرمند درونتان نیاز دارد که او را بیرون ببرید؛ به او بال و پر بدهید؛ به حرفهایش گوش کنید. به تعداد روزهای عمرتان راه هایی برای طفره رفتن از این تعهد وجود دارد و مطلوبترین راهش این است که بگویید:” وضع مالی ام خراب است.”
هنرمند درونتان یک کودک است. صرف وقت با پدرو مادر مهم تر از صرف پول است. تماشای یک بنجل فروشی؛ سفری تنها به کنار دریا؛ تماشای فیلمی به تنهایی؛ دیدن یک آکواریوم یا نمایشگاه هنری با هنرمند درونتان کارهایی است که مستلزم صرف وقت است ؛ نه صرف پول. صرف وقت با هنرمند خردسال درونتان برای مراقبت از خویشتن؛ امری ضروری است. یک پیاده روی طولانی در حومه شهر؛ گردشی تنها کنار ساحل برای تماشای طلوع یا غروب آفتاب؛ رفتن به کلیسایی نا آشنا برای شنیدن موسیقی ربانی؛ سفری به مرز و بومی نزدیک برای تمتع از مناظر و صداهای غریبه…

مراقبه و خلاقیت

مغز منطقی مغز انتخاب های ماست که در نیمه چپ مغز انسان قرار دارد. مغز طبقه بندی هاست و به شیوه یی منظم و خطی می اندیشد. قاعده مغز منطقی این است که جهان را بر طبق طبقه بندی های شناخته شده ادراک کند. مغز منطقی؛ مغز بقای ما بوده و هست. بر طبق اصول شناخته شده کار می کند. هر چیز ناشناخته را به صورت نادرست یا احتمالاً خطرناک ادراک می کند. مغز منطقی دوست دارد همه چیز همچون سرباز هایی کوچک؛ منظم باشد و در خطی مستقیم حرکت کند.
“سانسور کننده ی درون” بخشی از ته مانده های مغز بقاطلب ماست. بخشی که عهده دار این تصمیم بوده که آیا برای ما ایمن تر این است که جنگل را ترک کنیم و رهسپار دشت شویم؟ سانسور کننده درونمان دشت خلاقمان را می کاود تا هیچ جانور خطرناکی در آن نباشد. هر اندیشه تازه یی می تواند به چشم سانسور کننده درونمان خوفناک بنماید.
تنها جملات و نقاشی ها و عکس هایی که دوست دارد؛ چیزهایی است که پیشاپیش بارها و بارها آنها را دیده است. جملات ایمن و نقاشی های ایمن. نه فی البداهه هایی اکتشافی و غرشها و نگارشهای شتابناک. به سانسور کننده درونتان گوش فرا دهید تا به شما بگوید که هر چیز تازه یی نادرست و هولناک و پوسیده است.
می توان درباره مراقبه به شیوه های گوناگون اندیشید. دانشمندان در باره مراقبه به صورت کنش نیمه های مغز و فنون تغییر جهت سخن می گویند. از مغز منطقی به سوی مغز هنرمند و از سرعت به سوی سکون و از سطح به عمق حرکت می کنیم. مشاوران مدیریت در جستجوی سلامت جسمانی آموخته اند که مراقبه را عمدتاً یکی از فنون مدیریت فشار بینگارند. جویندگان معنوی ترجیح می دهند مراقبه را به سیمای دروازه یی به سوی خدا بنگرند. هنرمندان و جستجوگران خلاقیت نیز تأیید می کنند که مراقبه راهی به سوی بینشهای خلاقتر است.
مراقبه می کنیم تا هویت و جایگاه درست خود را در طرح کائنات کشف کنیم. از طریق مراقبه؛ اتصالمان را ب منشأ قدرت درونمان باز می یابیم و سرانجام به صورت توانایی متحول ساختن جهان بیرونمان؛ آن را مورد اذعان قرار می دهیم. به عبارت دیگر؛ مراقبه نه تنها به ما نور بصیرت بلکه قدرت دگرگونی گسترده ای می بخشد.
بصیرت به خودی خود آسایشی عقلانی است. قدرت به خودی خود نیرویی کور است که به همان سهولتی که می تواند بسازد؛ می تواند ویران کند.فقط هنگامی که می آموزیم آگاهانه قدرت و نور را به هم آمیزیم؛ احساس هویت بر حق خویش را به صورت موجوداتی خلاق آغاز می کنیم.